رضا...ادهم...مرتضی...علیرضا... ساک سک
این صدای آقا مهدی بود که سکوت منطقه رو شکست!!!
همه برگشتیم طرف حاجی...بالای یه تپه زانو زده بود و زار زار گریه میکرد و می گفت: پاشید...پاشید می دونم اینجایید،مهمون نمی خواید؟
گریه میکرد،گریه ای که توش شادی و غم با هم بود.نمیشه گفت دقیقا چه حالتی...