رنگ که ندارد، بیرنگ هست، گاه که مینویسم، شاید رنگی داشته باشد، اما دیده نمیشود، دستت را که پس کشیدی، دیگر نماندهام، هستم، ولی چیزی از کم باقی نمیماند
چشمهایم به رنگ ِ آتش، دیگر دستانم توان ِ بالا آمدن ندارد، پاهایم توان ِ راه رفتن ندارد
معادلهی سادهایست، توان را میگویم! خیلی سادهست
همه...