علیرضا زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و لرد را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
علیرضا فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! لرد جواب داد : میدانم
علیرضا گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
لرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم آتوسا همیشه می گفت اگر زیر باران...