دیدم شتابان میروی ، گفتم کجا؟ یکدم بمان
گفتی نمی خواهم تو را ، تنها بمان با مردمان
گفتم نشاید اینچنین با این دلم بازی کنی
گفتی که نتوانی مرا با گریه ات راضی کنی
گفتم در این شهر خشن ، در خانه ماندن بهتر است
باید ز مار سمی خوشرنگ دنیا دل گسست
گفتی خمش ، من میروم، با تو نماند هیچکس
بودن کنارت در...
شبی غمگین
شبی بارانی وسرد
مرادرغربت فردا رهاکرد
دلم در حسرت دیداراوماند
مراچشم انتظارکوچه هاکرد
تمام هستی ام بودوندانست
که درقلبم چه اشوبی به پاکرد
که اوهرگزشکستم را نفهمید
اگرچه تا ته دنیا سفرکرد
من خدارادارم
کوله بارم بردوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تاته تنهایی محض
سازکم با من گفت
هرکجالرزیدی
ازسفرترسیدی
توبگوازته دل
من خدا را دارم
من وسازم چندیست که فقط بااوییم
زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی
نقشه ازقبل مشخص شده است
تودراین بین فقط می بافی
نقشه راخوب ببین خوب بباف
نکنداخرکارقالی بافته ات رانخرند
روزی انسان ازپروردگارپرسید
خدایااگرهمه چیز درسرنوشت ما نوشته شده است پس ارزوکردن ما چه فایده ای دارد
پروردگارخندیدوگفت
شایدمن نوشته باشم هرچه ارزو کرد.................