نه
هواسرد نیست
سرمای کلامت دیوانه ام میکند
بی رحم
شوق نگاهم را ندیدی؟
تمام من به شوق دیدنت پر میکشید
ولی
همان نگاه بی تفاوت
برای زمین گیر شدنم کافی بود
غربت آن نیست که تنها باشی
فارغ از فتنه فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل در میان همه کس یکه و تنها باشی
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست.....