در خاموشی اتاق فرو می روم
روی تختم درازکش
صورت زیبایت و چشم های گره خورده و
احساس خیسی که جاری نشد . . .
و فرصت های هم آغوشی که دیگر با من نیست
می خواستم پیروز با تو بودن ها باشم
تا مست، از تحمل نبودن هایت
به یاد می آورم ثانیه هایی را
که چشمانم را به سیاهی چشمانت
دخیل می بست
آه . . . چه خوب شد...