يه شهري بود به اسم "باشگاه مهندسان ايران".
يه مدير داشت توي كوچهي مهندسي كه "كلاهش قرمز"* بود.
آسمونش بيپرنده بود.
مديرش بعضي وقتا ماهي خفه ميكرد و بعضي وقتا كباب ميخورد.
"باران"** هم كه مدتها بود نبود!!!
اما مردم اين شهر يه مشكل مشترك داشتن.
اونا همه دنبال "كليد تشكر" ميگشتن و اما هيچ وقت...