نتایح جستجو

  1. abdolghani

    بادل من بساز

    پشت ميز نشسته بود و چاي مي خورد. به ارومي سلام دادم. نگاه سردي بهم انداخت و به همان سردي جوابم را دا. به روي خودم نياوردم. يك چاي ريختم رفتم مقابلش پشت ميز نشستم. كتي ميز مفصلي برايمان چيده بود. از عسل و خامه گرفته تا كره و پنير و مربا.خودم را به ان راه زدم و گفتم: _چه ميز مفصلي چيدي؟ وظيفه من...
  2. abdolghani

    بادل من بساز

    چرا مي لرزي؟ خوبي عزيزم؟ لبخندي زدم و گفتم: _اره خوبم فقط ضعف دارم. از گرسنگي مي لرزم. خنديد رو به فيلمبردار كرد و گفت: _اين قرط بازي ها به ما نيامده. شما بفرماييد برويد شامتان را ميل كنيد. خانم من داره از گرسنگي مي لرزه. به محض اينكه زوج جوان فيلم بردار از سالن خارج شدند كيوان دستم را به سختي...
  3. abdolghani

    بادل من بساز

    بيام. همين. _چي ازت مي خواست؟ -هيچي زندگي. مي گفت همان جا بمانم و نروم. مي خواست گذشته ها را جبران كنه. كيوان از مقابلم برخاست. رفت سمت پنجره و پرده را كنار زد. مدتي در سكوت گذشت. بعد برگشت نگاهم كرد و گفت: _خودت احساست چيه؟ دلت مي خواست پيشش بماني؟ _نه مي بيني كه حالا اينجام پيش تو. لبخند تلخي...
  4. abdolghani

    بادل من بساز

    من دست از سرت برداشته بودم. اين بازي مسخره رو تو شروع كردي. اسمم بهاره. دانشجوي تربيت بدني هستم. پدرم تاجر فرشه. تو حق نداشتي انقدر دروغ سرهم كني. _حقت بود. تو لياقت نداري باهات با صداقت رفتار بشه. جلوتر امد به حدي كه گرماي نفس هاش رو روي صورتم حس مي كردم. برعكس چند لحظه قبل با صداي بغض دارو...
  5. abdolghani

    بادل من بساز

    كي امد كه من متوجه نشدم؟ _وقتي تو داشتي با سهل و عروسش مي رقصيدي. مي خواهي از اينجا برويم؟ با قاطعيت گفتم: _نه من وقتي مي خواستم بيام اينجا پي همه چيز را به تنم ماليدم. اگر كسي بايد بره اون شادمهره. بعد خنديدم و گفتم: _خوب نگاهش كن داره از عصبانيت ديوانه ميشه. هيچ فكر نمي كرد انقر راحت بگذارمش...
  6. abdolghani

    بادل من بساز

    گوشه اي توقف كرد. كتش را دراورد انداخت روي شانه ام و گفت: _مي خواهي برگرديم خانه؟ تو اصلا حالت خوب نيست. لبخند كمرنگي زدم و گفتم: _نه كيوان برويم. سهيل در حق من خيلي لطف كرده. بد ميشه برگرديم. _خيلي خب هر جور كه تو بخواهي. حركت كرد. وقتي رسيديم جلوي در باغ ياد ان صحنه افتادم كه شادمهر مثل خروس...
  7. abdolghani

    بادل من بساز

    به سمت بزرگراه برگشتم و گفتم: _نه كمي سردرد داشتم امدم اينجا يك هوايي تازه كنم. تو از كجا پيدام كردي؟ _خيلي راحت. صداي گيتارت ساختمان را پر كرده. _ناراحتي كه بهت گفتم برگرد خانه؟ _نه بهم ياد دادند مطيع حرف شوهرم باشم. امد كنارم روي لبه سيماني نشست. دستم را گرفت و گفت: _براي همين حال و هوات گفتم...
  8. abdolghani

    بادل من بساز

    _نه عروسكم خودم گرفتارت شدم. حالا ديگه منشي نيستي. تو ترفيع درجه گرفتي. شدي فرمانده قلب و زندگي من. ديگه زشته منشي گري كني. بايد سروري كني. از اينكه كيوان به همين راحتي و بدون تكليف بهم ابراز علاقه مي كرد يك حالت خاصي شدم. خوب وراندازش كردمف اينبار به چشم همسر اينده ام. قد بلند بود به حدي كه من...
  9. abdolghani

    بادل من بساز

    اشكهام رو پاك كردم و گفتم: _بابا چرا انقدر به شادمهر اعتماد كردي؟ چرا تو و عمو، انقدر من و شادمهر رو ازاد گذاشتيد؟ هر دومان را بدبخت كرديد. ان از وضع شادمهر اين هم از وضع من. اگه ان همه ازادمان نمي گذاشتيد اگه ان همه پول بي زبان و باد اورده را نمي ريختيد زير دست و پاهاي من و شادمهر، حالا اين...
  10. abdolghani

    بادل من بساز

    پدر مات و مبهوت نگاهم كرد. وقتي ديد جوابي نداره بي صدا از اتاق خارج شد. باز هم گريه را سر دادم. بالاخره با كمك يك ارام بخش قوي به خواب رفتم. صبح وقتي از اتاق خارج شدم كسي خانه نبود. كتي برام سر ميز صبحانه يادداشت گذاشته بود«سلام شهرزاد عزيزم. من و كيميا رفتيم خانه خاله ام و تا عصر هم برنمي...
  11. abdolghani

    بادل من بساز

    تمام عصر ان روز با كيوان بودم. ناهار را توي يكي از رستوران هاي دربند خورديم.بعد رفتيم تله كابين. با اينكه كيوان همه سعيش در اين بود كه بهم خوش بگذره و حال و هوام عوض بشه ولي من نمي توانستم از ياد عارف خارج شوم. *************** زمستان سرد و خشن هم بارش را بست و رفت. با نزديك شدن سالگرد بي بي گل و...
  12. abdolghani

    بادل من بساز

    از صبح روز بعد كلاسم را شروع كردم. عصر هم بعد از كلاس رفتم دفتر كيوان و بعد كلاس موسيقي. تنها چيزي كه كمي ناراحتم مي كرد تنهايي شب بود. كابوس هاي شبانه ام با خارج شدن عارف از زندگيم پايان يافته بود.خودم سعي مي كردم كمتر به عارف فكر كنم. چاره ديگري هم نداشتم. عارف من را نمي خواست من هم ديگر نمي...
  13. abdolghani

    بادل من بساز

    با وحشت نگاهم كرد. دستم را گرفت و كمك كرد بلند شوم. وقتي از حوض بيرون امديم دايي هم امد داخل باغ و با ناراحتي گفت: _باز هم كابوس ديد. لعنت بر من. بايد در اتاقت را قفل مي كردم. با خنده تلخي گفتم: _ان وقت از پنجره مي امدم داخل حوض. عارف دستم را رها كرد و با كمك دايي رفتم داخل خانه. به شدت مي...
  14. abdolghani

    بادل من بساز

    شانه هام رو بالا انداختم و گفتم: _همين جوري براي گذراندن وقت. لحنش با كنايه وخشن بود. بار ديگر گفت: _از كارفرمات راضي هستي؟ هميشه انقدر سرحاله و مزه مي پرانه؟ _كيوان رو ميگي؟ نه اتفاقا تو دفترش خيلي جدي و مستبد رفتار مي كنه. باز هم با معني نگاهم كرد و گفت: _تو چي؟ _من كارم را مي كنم. منظورت را...
  15. abdolghani

    بادل من بساز

    بعد در حالي كه اشكهام رو پاك مي كرد شعر هميشگي اش را برام خواند: _يك دختر دارم شاه نداره، صورتي داره ماه نداره، به كس كسونش نمي دم به همه كسونش نمي دم، شاه بياد با لشكرش... شعر كه به نيمه رسيد، با لالايي صداي پدر چشمانم گرم شد و به خواب رفتم. بعد از مدت ها اين اولين شبي بود كه كابوس نديده بودم...
  16. abdolghani

    بادل من بساز

    خنده ام گرفت و گفتم: _خوب بگو چه پيشنهادي داري؟ _مي خواستم يك مدت توي كارهاي دفترم بهم كمك كني. با پدرت صحبت كردم قبول كرده ولي ظاهرا تو وقت نداري. _چه ساعتي به من نياز داري؟ _بيشتر عصرها چون اكثرا صبح ها بيرون دفترم. _من از ساعت شش تا هشت شب كلاس گيتار دارم ولي وسط روز وقتم خاليه. بدم نمياد يك...
  17. abdolghani

    بادل من بساز

    نه فقط منتظرم نوبت من هم برسه. ضربه اي به در نواخته شد و بعد منشي شركت سيني به دست وارد شد. با تعجب و كنجكاوي نگاهي به من انداخت و گفت: _اقاي مهندس امر ديگه اي نداريد؟ عارف خيلي اروم گفت: _نه بفرماييد مرخصيد. _پس تا شنبه خداحافظ. با همان نگاه كنجكاو از اتاق خارج شد. با تعارف عارف مشغول صرف قهوه...
  18. abdolghani

    بادل من بساز

    ماتيست چه خوشگله؟ خنديدم و گفتم: _بله و خوب شماها هم من رو گذاشته بوديد سر كار. سوار شدم. كيوان هم كنارم نشستو حركت كردم. كمي بالاتر از دفتر كيوان جلو يك رستوران شيك توقف كردم و با هم وارد رستوران شديم. بعد از سفارش غذا رفتم دستشويي دست و صورتم را شستم و برگشتم. كيوان خنديد و گفت: _افرين دختر...
  19. abdolghani

    بادل من بساز

    _عارف ديوونه. دايي گفت: _ان هم براي كي چادر هديه داده، شهرزاد؟ در جواب تمسخر دايي خنديدم و گفتم: _هر چه از دوست رسد نيكوست. اين هم براي خودسش هديه است. برخاستم وسط سالن رفتم. چادر راباز كردم و انداختم روي سرم. درست اندازه ام بود. لبه هاي چادر را گرفتم و دور خودم چرخيدم. فاطمه گفت: _چه اندازه...
  20. abdolghani

    بادل من بساز

    دست دايي را گرفتم و با نگراني گفتم: _دايي كار من درسته؟ مادرم از من ناراحت ميشه؟ اشك توي چشماي دايي جمع شد و گفت: _نه عزيزم. پدرت بيست سال صبر كرده. تو هم دير يا زود ميري خانه بخت و پدرت تنها مي شه. اول و اخر بايد ازدواج مي كرد. مادرت هم روحش شاد ميشه مطمئن باش. بعد از خوردن قهوه به طرف خانه...
بالا