ساعت كه از ١٢شب ميگذره،آروم آروم درهاي مغزت باز ميشه و خاطراتِ به صف كشيده،يكي يكي بدون اينكه نوبت رو رعايت كنن،هجوم ميارن سمتت...چپ و راست بهت حمله ميكنن...كلي سوال ازت ميپرسن كه تو حتي واسه يه دونه ي اونا هم جواب نداري...كلي سركوفت بهت ميزنن و با كلي علامت سوال تنهات ميزارن...
ساعت كه از ١٢ شب...