امروز یک مرده شور دیدم
آنچنان زیبا میشست که لکه ای هم با قی نمی ماند
اما نمیدانم چرا پدرم از او خوشش نمی آید و مدام گریه میکند و مادرم نیز نفرینش...
او که مرد خوبیست
من دوستش دارم فقط
کاش ناخن هایش را میگرفت
می خندم!
دیگر تب هم ندارم
داغ هم نیستم
دیگر به یاد تو هم نیستم
سرد شده ام
سرد سرد
نمی دانم
شاید…
شاید دق کرده ام!
کسی چه می داند…
بی حسم کردی.... نسبت به تمام حس های دنیا...!