هیچ وقت فکرش را نمی کردم که زندگی هامون که آنقدر در هم تنیده بود به این سرعت از هم جدا شود . اگر می دانستم محکم تر نگه می داشتم شان و اجازه نمی دادم جزر و مد های نهان مارا از هم جدا کنند .
من خسته ام رییس! خسته از این راه! مثل یه پرستویی که توی بارون باشه! خسته از نداشتن رفیق، خسته از این که نمی فهمم از کجا اومدم و قراره کجا برم! و از همه بیشتر از زشتی هایی که این مردم با هم انجام میدن خسته ام رییس! از این همه درد و رنجی که توی این دنیاست خسته ام! انگار توی مغزم شیشه خورده ریخته باشن! می فهمی؟!!