T
پسندها
10,816

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • خــــــــــــدای من
    نه اونقدر پاکم که کمکــــم کنی و نه اونقدر و نه اونقدر بدم که رهـــام کنی...
    میــــــــون این دو گمم !
    هم خــــودم رو و هم تــــــو رو آزار میدم...
    هر چه قدر تلاش کردم نتونستم اونـــــــــی باشم که تو خواستی...
    و هــــــرگز دوست ندارم اونی باشم که تو رهـــــــام کنی...
    انقدر بــی تو تنهــــــام که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !

    خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت تنها رهــام نکن ....


    ♥خدایا♥ نگاه بارانیت را از من برنگیر!

    این روزها بدجور دلم برایت تنگ میشود!

    دوست دارم کنارم بنشینی و به "گریه هایم" لبخند بزنی

    دوس دارم برایم از روزهای خوب وعده دهی
    خدای من♥
    آمده ام که بگویم دلم برای خنده های بی غصه تنگ شده...
    در پایان حرفهایم
    تا جايي كه یادمان هست :
    همیشه ما رو از "چوب خدا" ترسوندن ولی حتی!!!

    یه نفر هم به "بوس خدا" امیدوارمون نکرد!!!

    نمي دونم چرا!

    ولي شما ديگه به آيندگان فقط "چوب خدا" رو ياد ندين!!!

    "بگین خب
    خدا جونم...

    خودت که میدونی چقدر دوستت دارم، مگه نه؟

    خدایــــــــــــــا...
    امروز را مهمان قلبم باش
    امروز پای سفره ی درد دلهای من باش

    رهایـــــــم نکـــــــن!

    خدایا بیش از همیشه دلتنگم ...
    به اندازه ی تمام روزهای نبـــــــــــودنم ...

    "دلتـنـگــــــم"

    خــــــــــــــــدایا ...!خسته ام میفهمی
    من اینجـــــــــــــــــــــ ــا...
    دلـــــــــــــــم سخت معجــــــــــــــــــــزه می خواهد...!!!

    دلشکسته ام خدای من میشنوی!!!
    میدانم که حرفهایم بوی ناشکری میدهد"
    شعر سیب از دکتر حمید مصدق
    به من خندیدی و نمی دانستی تو
    من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
    باغبان از پی من تند دوید
    سیب را دست تو دید
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتی و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
    و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما
    سیب نداشت
    جواب زبیای فروغ فرخ زاد به شعر سیب دکتر حمید مصدق
    من به تو خندیدم
    چون که میدانستم
    تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
    پدرم از پی تو تند دوید
    ونمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه
    پدر پیر من است
    من به تو خندیدم
    تا که با خنده به تو، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
    سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
    دل من گفت ،برو
    چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را
    ومن رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
    حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم
    ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد
    اگر باغچه ی خانه ی ما
    سیب نداشت
    اخییییییییی...ناژییییییییی..بیشتر مواظبه خودت باش داداش..:(
    برو امپول بزن خوب بشی:)
    ای خدااااااااااا شکرت..کاش یه چیزه دیگه از خدا میخواستم..پدر شوهرم داره میمیره:d
    گفتم که میبندمش همینجا میحرفیم در پروف با عزمت شما:D
    سلام گلم خوبی خدانکنه یوسفم مریض باشه:(
    بخدا باورت میشه دیروز ساعت 3 ک راه افتادیم رفتیم...... ساعت 1 خونه بودیم
    میدونم بدقولی کردم ولی گلم درکم کن............
    یوسف دیگه اینطوری نگو:cry:
    سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خاله جوووونم خوفی؟؟؟
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا