يه چيزه ديگه بگم
ديشب نه يعني سحر بعد از اذانه صبح ميخواستم بخوابم تا اينكه چشمامو بستم يكي صدام كرد اسممو گفت احساس كردم كسي پيشمه راستش ترسيدم چون پنجشنبه بود بلند شدم رفتم پيشه مامانم گفتمش خيلي گريه كردم الانم داره اشكام ميان
به مامانم گفتم صداش شبيه يه مرد بود گفتم نكنه عمو بود
براش فاتحه خوندم بعد خوابيدم