زنها واقعا چه ميخواهند (داستان اموزنده)

sage007

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
داستان پسیخه از کتاب "الاغ طلایی" آپولیوس قرن ۲ میلادی.

بخش اول: دختری که زیادی زیبا بود

تصور کن دختری باشی که همه نگاهش می‌کنند، اما هیچ‌کس نمی‌بیندش. پسیخه این را از نزدیک لمس کرده بود. آنقدر زیبا که مردم معابد آفرودیت، الههٔ عشق، را ترک کردند و پای درِ خانهٔ او گل و نذری ریختند. زیبایی‌اش چنان افسانه‌ای بود که زمزمه می‌کردند خودِ الهه در کالبد او تجسم یافته. اما در خلوت خودش، فقط سکوت بود و سنگینی نگاه‌هایی که از دور تحسینش می‌کردند اما جرات نزدیک شدن نداشتند. هیچ خواستگاری قدم پیش نمی‌گذاشت.

آفرودیت از خشم به جوش آمد. پسرش اروس، خدای بالدار عشق، را فراخواند و با انگشتی لرزان به شهر اشاره کرد: «برو. این دختر را با تیرهایت چنان کن که عاشق زشت‌ترین و پست‌ترین موجود جهان شود و تا ابد رسوا بماند.»

اروس کمان زرّینش را برداشت و به زمین فرود آمد. همانجا، پسیخه را دید که آرام در خواب است. زیبایی‌اش چنان بود که نفس در سینهٔ خدا حبس شد. دستش لرزید، نوک یکی از تیرهای زرّین خودش انگشتش را خراشید و او، خدای عشق، بی‌اختیار و تا مغز استخوان، عاشق دختری فانی شد. اما از مادرش می‌ترسید و جرأت نکرد فرمان را اجرا کند.

در این سو، خانوادهٔ پسیخه درمانده به نیایشگاه رفتند و پیشگویی هولناکی شنیدند: «دخترت را با جامهٔ عزا بر صخره‌ای بلند بگذار. شوهرش انسان نیست، هیولایی بالدار، آتشین و زهرآگین است که حتی خدایان از او میلرزند.» پسیخه را با چشم‌های گریان لباس عروس پوشاندند و روی صخره‌ای بلند رهایش کردند. باد سرد زوزه می‌کشید، اشک روی گونه‌هایش خشک می‌شد. ناگهان بادی گرم و مهربان مثل یک آغوش نامرئی پیچید دورش، از صخره پایین برد و روی چمنزاری مخفی و غرق در عطر شکوفه‌های ناشناخته گذاشتش. اروس پنهانی باد غربی، زفیروس، را فرستاده بود.

اگر جای پسیخه بودی، در آن لحظهٔ سقوط، می‌ترسیدی یا تسلیم می‌شدی؟

---

بخش دوم: قصری که همه چیز داشت، جز روشنایی

پسیخه چشم باز کرد و قصری از طلا، عاج و صدف دید. ستون‌ها از یشم بود و سقف از سنگ‌های رنگین. خدمتکارانی نامرئی او را به گرمابه بردند، روغن‌های خوشبو بر تنش مالیدند و غذایی شاهانه بر سفره نهادند. شب، در تاریکی مطلق، شوهرش برای نخستین بار نزدش آمد. صدایش مثل مخمل گرم بود، بدنش در سیاهی اتاق امنیتی غریب داشت. پیش از طلوع سپیده ناپدید شد. شب بعد باز آمد، و شب پس از آن.

فقط یک شرط داشت، که در گوشش زمزمه کرد: «هرگز حق نداری چهره‌ام را ببینی. اگر یک بار تلاش کنی، همه چیز نابود می‌شود. نمی‌خواهم از سر ترس بپرستیم. می‌خواهم دوستم بداری، بی‌آنکه بدانی من خدای عشق ام!»

پسیخه پذیرفت. ماه‌ها گذشت، باردار شد، خوشبخت بود. اما یک سوال کوچک آرام‌آرام در سینه‌اش بزرگ می‌شد: چرا من حق ندارم بدانم کنار چه کسی خوابیده‌ام؟

از این بخش چه می‌فهمیم؟ عشق بدون اعتماد، حتی در زیباترین قصر هم زندان است. و هر زنی حق دارد بداند با چه کسی شریک است.

---

بخش سوم: خواهرهایی که زهر کاشتند

پسیخه دلش برای خانواده تنگ شده بود. شبی در آغوش اروس گریست و خواهش کرد خواهرانش را ببیند. اروس، که نمی‌توانست اشک‌های او را تاب بیاورد، با اکراه پذیرفت. اما صدایش سنگین بود: «آنها چیزی جز زهر در دلت نخواهند کاشت. اما هرچه خواستی بکن، که حق انتخاب با توست. فقط هرگز وسوسه نشو که چهره‌ام را ببینی.»

باد غربی خواهران را از صخره ربود و به قصر آورد. چشمانشان از دیدن آن همه ثروت گرد شد، و بعد، از حسادت سیاهی رفت. دور پسیخه حلقه زدند و مثل مار زمزمه کردند: «شوهرت را هیچوقت ندیده‌ای؟ همان هیولای بالدار زهرآگینی است که پیشگویی گفت! می‌خواهد چاق و چله‌ات کند و خودت و بچه‌ات را یک لقمه چپ کند!» پسیخه اول مقاومت کرد. اما شب، توی تخت، فکرهای سیاه مثل خوره به جانش افتاد. یک فکر، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد: «حقیقت را باید بدانم.»

اگر تو بودی، حرف خواهرهایت را باور می‌کردی؟

---

بخش چهارم: چراغ، خیانت و سقوط

یک شب پسیخه تصمیم خودش را گرفت. چراغ روغنی و خنجری تیز را پنهان کرد. نقشه‌اش این بود: اگر هیولا بود، می‌کشتش. اگر نبود... باید حقیقت را می‌فهمید. نفسش را حبس کرد، فتیله را افروخت و نور زرد و رقصان را روی صورت شوهرش تاباند.

و آنچه دید، نه هیولا، که زیباترین موجود جهان بود: جوانی با موهای زرّین که روی بالش پخش شده بود، بال‌هایی سپید و نرم که از شانه‌هایش تراویده بود، و کنار تخت، کمانی از عاج و تیردانی پر از پیکان‌های زرّین. پسیخه مات و مبهوت، بی‌اختیار یکی از تیرها را از تیردان بیرون کشید. نوکش در انگشتش فرو رفت و عشق، مثل زهر شیرینی، بار دیگر در رگ‌هایش دوید.

اما دستش لرزید. قطره‌ای روغن داغ از چراغ، مثل اشکی سوزان، بر شانهٔ اروس چکید. خدای عشق با فریادی از درد از خواب پرید. چشمانش را گشود و آن بالا، پسیخه را دید که ایستاده: چراغ در یک دست، خنجر در دست دیگر. نگاهش، بیش از خشم، پر از اندوه بود. با صدایی که ترک برداشته بود، گفت: «عشقی که در آن اعتماد نباشد، نمی‌تواند بماند.» بال‌هایش را گشود، پنجره فرو ریخت و او در دل آسمان سیاه ناپدید شد.

در یک آن، قصر، باغ‌ها، خدمتکاران نامرئی و همهٔ آن زندگی، مثل دود محو شدند. پسیخه خود را تنها، باردار و شکست‌خورده بر خاک سرد و خیس طبیعت وحشی یافت.

سوال: اگر تو بودی، چراغ را روشن می‌کردی؟ پاسخ پسیخه: بله. و این انتخابش بود، با همهٔ تلخی‌اش.

---

بخش پنجم: دیگر منتظر نماند، خودش بلند شد

پسیخه گریه کرد. گریه‌ای که سنگ را هم آب می‌کرد. اما بعد، چیزی در درونش گره خورد. دیگر آن دختر رهاشده بر صخره نبود. برخاست، خاک لباسش را تکاند و تصمیم گرفت خودش عشقش را پس بگیرد.

ابتدا سراغ خواهران رفت. به هر یک جداگانه گفت: «اروس تو را می‌خواهد. خودت را از صخره پرت کن، باد تو را به قصرش خواهد برد.» هر دو خواهر حسود، یکی پس از دیگری، با حرص و طمع خود را از صخره پرتاب کردند. اما این بار بادی در کار نبود. پیکرهایشان بر سنگ‌های پایین دره متلاشی شد و پسیخه حتی برنگشت تا نگاهشان کند.

سپس به معبد آفرودیت رفت، درست به دهان اژدها. زانو زد و سر فرو آورد. آفرودیت با دیدنش قهقهه‌ای تلخ زد و موهایش را گرفت و بر زمین کشید: «دخترک گستاخ! می‌خواهی پسرم را پس بگیری؟ ثابت کن لایقش هستی.» و چهار آزمون ناممکن پیش پایش گذاشت:

۱. کوهی از گندم، جو، عدس و دانه‌های خشخاش را در هم ریخت و گفت: «تا غروب جدا شوند.» پسیخه مات و مبهوت به آن کوه دانه‌های درهم خیره شد. اشک‌هایش روی دانه‌ها می‌چکید. اما ناگهان مورچه‌ای از شکاف زمین بیرون آمد، سپس ده‌ها، سپس هزاران. ملکه‌شان گفت: «تو که شجاعت آمدن به اینجا را داشتی، ما رهایت نمی‌کنیم.» و مورچه‌ها مثل سربازانی منظم، دانه‌ها را با وسواسی شگفت یک‌به‌یک جدا کردند.

۲. آفرودیت گفت: «از گوسفندان طلایی وحشی که زیر آفتاب ظهر آدم می‌کشند، برایم پشم بیاور.» پسیخه خود را به کنار رودخانه‌ای رساند و می‌خواست خود را در آب بیندازد. اما نی‌های کنار رودخانه با او سخن گفتند: «دختر خردمند، ظهر نرو. صبر کن تا غروب، گوسفندان در سایه به خواب روند. آنگاه از خارهای بوته‌ها پشم‌های جا مانده را جمع کن.» و چنین کرد.

۳. «از رودخانهٔ مرگ، استیکس، برایم آب بیاور.» صخره‌ها یخی و سیاه بودند، اژدهایی آتشین از گذرگاه محافظت می‌کرد. پسیخه قدم پیش گذاشت، اما این بار عقاب خودِ زئوس از آسمان فرود آمد، کوزهٔ کریستالی را از دستش ربود، از میان شعله‌ها و هیولا گذشت و پر از آب مرگ برایش بازگرداند.

۴. آفرودیت که از خشم سفید شده بود، آخرین آزمون را در گوشش زمزمه کرد: «به جهان زیرین برو، پیش ملکهٔ مردگان، پرسفونه. این جعبه را ببر و بگو ذره‌ای از زیبایی‌اش را در آن بگذارد. و بازگرد.» پسیخه می‌دانست این یعنی مرگ. از برجی بلند بالا رفت تا خود را پرت کند و تمامش کند. اما خودِ برج با او سخن گفت: «گوش کن. غاری هست که راه مرگ است. دو سکه برای قایقران بردار، دو کیک عسلی برای سگ سه‌سر. و مهم‌تر از همه، هرچه دیدی، هرچه شنیدی، در راه بازگشت جعبه را باز نکن.»

پسیخه نفس عمیقی کشید و به دل تاریکی فرود آمد.

اینجا چه می‌بینیم؟ دنیا فقط وقتی دست یاری دراز می‌کند که تو اول قدم را با پای خودت برداشته باشی.

---

بخش ششم: سفر به جایی که هیچ زنده‌ای نرفته بود

پسیخه وارد دهانهٔ غار شد. بوی خاک و پوسیدگی فضا را پر کرده بود. روح‌های لرزان در تاریکی زمزمه می‌کردند. به رودخانهٔ سیاه رسید. قایقرانی استخوانی با چشمانی خالی پارو می‌زد. پسیخه بی‌صدا یک سکه در کف دستش گذاشت. قایق بی‌صدا بر آب سیاه لغزید. آن سوی رودخانه، سگ سه‌سری به نام سربروس با پارسی که زمین را می‌لرزاند به او حمله کرد. پسیخه یک کیک عسلی پرتاب کرد. هر سه سر به دنبال کیک رفتند و راه باز شد.

در تالار مرمرین جهان زیرین، پرسفونه، ملکهٔ مردگان، با چهره‌ای سفید چون ماه و لبخندی غمگین نشسته بود. پسیخه جعبه را پیش پای او گذاشت و با احترام، خواسته‌اش را گفت. ملکه بی‌صدا جعبه را پر کرد و بازگرداند. پسیخه بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، تعظیم کرد و همان راه را بازگشت. قایقران، سگ، غار. و سپس، روشنایی.

دستانش می‌لرزیدند که جعبهٔ ممنوعه را در آغوش گرفته بود. ناگهان فکری مثل زهر شیرین در ذهنش پیچید: «این همه رنج کشیدم. صورتم از گریه و خستگی زشت شده. یک ذره از زیبایی توی جعبه را بردارم، اروس باز عاشقم می‌شود.» حقش بود، نه؟ در جعبه را گشود. اما آنچه بیرون خزید زیبایی نبود، ابری از خواب مرگ، سنگی و سرد. پسیخه چشمانش را بست و مثل مجسمه‌ای از مرمر سفید، بی‌جان روی زمین افتاد. نفسش ایستاد. جهان برایش خاموش شد.

باز هم یک انتخاب، باز هم یک اشتباه. اما این بار فرق داشت: خودش انتخاب کرده بود، نه از سر ترس، که از سر خواستن.

---

بخش هفتم: پاداشی که فقط به انتخاب‌کننده‌ها می‌دهند

اروس که زخم شانه‌اش اینک التیام یافته بود، دیگر طاقت نیاورد. از قصر مادرش گریخت، بر فراز تپه‌ای که پسیخه افتاده بود فرود آمد. خواب مرگ را با نوک انگشت از پیشانی‌اش کنار زد. پسیخه چشمانش را گشود و او را دید. اروس. لبخند غمگینی زد: «دیدی؟ باز هم کنجکاوی لعنتی‌ات! اما دیگر از تو فرار نمی‌کنم. چون دیدم برایم تا خودِ مرگ رفتی.»

او را در آغوش کشید و یکراست به کوه المپ برد. آنجا، در برابر تخت زرّین زئوس، پادشاه خدایان زانو زد و گفت: «او خطا کرد، اما تمام مسیر را با انتخاب خودش و پاهای خودش آمد. او را جاودانه کن.»

زئوس مدتی طولانی به دختر فانی که در برابر خدایان می‌لرزید نگاه کرد. سپس تبسمی کرد و با دست خود جامی از شهد طلایی آمبروسیا را به پسیخه نوشاند: «تو به اندازهٔ کافی رنج کشیدی، انتخاب کردی، سقوط کردی و خودت برخاستی. از این پس، تو نیز الهه‌ای.»

در آن لحظه، پسیخه سبک شد. بال‌هایی از شانه‌هایش رویید. دیگر آن دختر ترسان و رهاشده نبود؛ الههٔ روح شده بود. اروس دستش را گرفت و در میان تشویق خدایان، او را به عرش برد. و ثمرهٔ این عشق که با رنج و انتخاب به دست آمد، دختری بود که نامش را هدونه گذاشتند: لذت.

پسیخه، در زبان یونانی، یعنی «روان». و این قصه، سفر روح است از سقوط و اشتباه، تا جاودانگی در کنار عشقی که حالا دیگر در روشنایی نگاهش می‌کنند.

زن‌ها می‌خواهند خودشان برای زندگیشان تصمیم بگیرند، حق اشتباه داشته باشند، بلند شوند، انتخاب کنند و سرنوشت خود را رقم بزنند.

کودکان چه می‌خواهند؟

افراد بالای ۶۰ سال چه می‌خواهند؟

آقایان هم که شکر خدا همه چیز دارند. شکر خدا.
 

Similar threads

بالا