شعر نو

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز

بهار آورده‌ام ...​

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود
و ابرهایی که ناغافل،
تو
بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را
به دست‌هایم.
حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟!



" رضا کاظمی "
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی دلم میخواهد
شبیه دوره گردها
همین گوشه ی خیابان های شلوغ معرکه ای بگیرم
زنجیر بی علاقگی تو را دور قلبم بپیچانم
و آنقدر به تو فکر کنم که یا قلبم از درد بگیرد
یا از رنج بی تفاوتی تو رها شوم
اما من دلم می خواهد
در این جدال خواستن های من و بی مهری های تو
من بازنده باشم
عجالتاً حلقه های این زنجیر بیقراری
قصد رهایی از تو را ندارند
آخرش این نمایش خیالی تمام می شود
تو میمانی و بی تفاوتی ها
من می مانم و جبر دلتنگی
چه نبرد ناعادلانه ای
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در انتظار شکفتن

بهار،
با چشمانی چون برگِ تر،
در سکوت ایستاده بود.
معصوم،
چون اولین برفِ سال،
که هیچ ردِ پایی بر سپیدی‌اش ننشسته.

و عشق،
چون غنچه‌یِ بسته‌ای،
که در دلِ شاخساری بلند،
رویایِ شکفتن را در سر داشت.
بیدار،
اما هنوز در حجله‌یِ راز،
منتظرِ اشاره‌یِ دستی،
که پرده از رخسارش برگیرد.

نگاهِ بهار،
می‌لغزید بر گیسوانِ آشفته‌یِ باد،
و در جستجویِ ردِّ پایی بود،
که هنوز بر زمین ننشسته بود.
شاید،
عطرِ آشنایِ او،
که از دوردست‌ها می‌آمد،
و در هوا موج می‌زد.

عشق،
در سینه‌یِ او،
چون پرنده‌ای بی‌قرار،
بال می‌گشود،
اما پنجره‌یِ دل،
هنوز به رویِ آفتابِ حضورش باز نشده بود.
ترسِ معصومانه‌یِ دل،
مانعِ پرواز بود،
و بیمِ از دست دادنِ این لطافتِ ناب.

بهار،
با هر نفس،
عطرِ خاکِ باران‌خورده را به مشام می‌رساند،
و عشق،
با هر تپشِ قلب،
ترانه‌یِ ناگفته‌ای را نجوا می‌کرد.
دو احساسِ بکر،
در آستانه‌یِ یکدیگر،
منتظرِ آن لحظه‌یِ موعود،
که پرده‌ها کنار روند،
و شکوفه‌ها،
بر شاخسارِ دل‌ها،
به رقص درآیند.

بهار، این فصل معصوم
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در آن روز نه سرد و نه گرم
بهار، مادرِ بی‌تابِ رنگ‌ها بود.
در آغوشش شکوفه‌ها می‌خندیدند،
چنان کودکانی که هنوز نمی‌دانند
خنده‌شان پیش‌درآمدِ وداع است.

باد، گیسوانِ درختان را نوازش می‌کرد
و در گوشِ زمین، خبر مرگی آرام را زمزمه می‌کرد—
مرگِ سفیدِ شکوفه،
که نه با فریاد، بلکه با فرورفتن در خاموشی آغاز می‌شود.

بهار نگاه می‌کرد و چیزی درونش فرو می‌ریخت،
گلبرگ‌ها یکی‌یکی از دامنِ نسیم جدا می‌شدند
و زمین پُر می‌شد از یادگاری‌های زودگذرِ عشق.

اما در ژرفای اندوهش،
دانه‌ای لبخند می‌زد—
از خاکِ سوگِ شکوفه، جوانه‌ای برمی‌خاست
که وعده‌ی میوه‌ای شیرین را در دل داشت.

بهار فهمید
هر زوالی، تنها نقابِ دگرگونی‌ست؛
و مادر بودن یعنی رها کردن،
حتی اگر قلبت در فصل‌ها جا بماند.
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد

لحظه ها می آیند، سال ها می گذرند

و تو در قرن خودت می خوابی

ما از این قرن نخواهیم گذشت/ ما از این قرن نخواهیم گریخت

با قطاری که کسان دگری ساخته اند!

هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دو هزار/ و به قرن دگران

مگر انگیزه و عشق/ مگر اندیشه و علم/ مگر آیینه و صلح و تقلا و تلاش

قرن ها گرچه طلبکار جهان ایم ولی/ ما بدهکار جهان ایم

در این قرن چه باید بکنیم؟

مجتبی کاشانی
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زمان، گه گاهی در انجماد است

و زمین، گاه گاهی در تصرف،

و هوا، گاه گاهی در جنون

با غباری از حسرت و اندوه،

این چه قرنی است که چشمان بشر

خون به رگ های زمان می ریزد؟

و سکوت،سایه ای شوم و سیاه

بر سر اندیشه ها می ریزد؟

گلهای باغ انگار

عطر فراموش کرده اند.
 
آخرین ویرایش:

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام می‌رقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصه‌هایِ سترگ
صدایت سکوتی‌ست در عمقِ برگ

تو ای پیکِ عاشقِ شکسته‌پَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزل‌خوان شده
دل از بعدِ تو از عشق پشیمان شده

به یادت نسیمی ز دریا گذشت
دلِ موجِ غمگین به ساحل شکست
تو در آسمان‌ها، من اینجا زمین
ولی در دلم مانده‌ای نازنین

تو ای قویِ زیبا، بمان با دلم
بزن یک نفس بر هوایِ سَلَم
که ساحل هنوز این‌چنین بی‌قرار
برای تو دارد دلی داغدار
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد

خوشا پرنده

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‎گوید.

گذر به سوی تو کردن ز کوچۀ کلمات
به راستی که چه صعب است و مایۀ آفات.


چه دیر و دور و دریغ!

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می‌گوید.


ز کوچۀ کلمات،
عبور گاریِ اندیشه است و سَدِّ طریق
تصادفات صداها و جیغ و جارِ حروف
چراغ قرمزِ دستور و راهبندِ حریق.


تمام عمر بکوشم اگر شتابان، من
نمی‌رسم به تو هرگز از این خیابان من.

خوشا پرنده که بی‌واژه شعر می گوید.

دکتر شفیعی کدکنی
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با شاخه ی پیجیده ی انگور
تو را ادامه می دهم
زیر سایه ی همین آسمان تاریک
ودر هر وعده،
پشت پنجره ی اتاق
تو را ادامه می دهم
در دلبری عطر شب بوها
تا جایی که ماه رنگ عوض نکرده ،
یا در شب خیابان های سرد
وعطرى که از پیراهن تو
در حافظه ی کوچه منتشر شده است
و من حالا
لیوان چای را سر می کشم
بوی دستهای تو
و باز دستهای تو
لب سوز تر
از چای عصر انه بود
کاش می دانستی که
ادامه ی تو
این عقربه های گیج ساعت نیست...
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
در دوردست باغ برهنه چکاوکی
بر شاخه می سراید

این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آندم جوانه های جوان
باز می شود

بیداری بهار
آغاز می شود


دکتر شفیعی کدکنی
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شب
به اندازه‌ یک آغوش
روشن شد.

من
در سینه‌ام چراغی افروختم
تا مسیر رسیدنت را
از میان سایه‌های بلندِ عمر
پیدا کنم.

جهان
در فنجان کوچکی از چای عصرانه
آهسته ته‌نشین شد
جایی میان بوی یاس
و صدای آرامِ ورق خوردنِ باد.

اتاق
به اندازه‌ یک رویا
آرام بود.

و دل من
به اندازه‌ی هزار زمستان
می‌لرزید
وقتی انگشتت
بر شیشه‌ مه‌گرفته‌ پنجره
نامم را
از دل مه بیرون آورد.

سهم من از دنیا
همین لحظه‌های کوچک است
لحظه‌هایی
که جهان
در نگاه تو
آرام می‌گیرد.
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
پرواز چه لذتی دارد؟
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی؟

“جلیل صفربیگی”
 

Similar threads

بالا