شعر نو

sar sia

کاربر بیش فعال
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه
و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم !؟
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
این که باید
فراموش ات می کردم را هم
فراموش کردم
تو تکراری ترین حضور روزگار منی
و من عجیب
به آغوش تو
از آن سوی فاصله ها
خو گرفته ام


#سید_محمد_مرکبیان
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
تنها مشکل من

با مرگ اینست که

در ناگهانگی محض

اتفاق می افتد

اگر جز این بود

هیچ دوستت دارمی

پشت بوق های تلفن

در انتظار فریاد نبود …
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز

بهار آورده‌ام ...​

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود
و ابرهایی که ناغافل،
تو
بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را
به دست‌هایم.
حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟!



" رضا کاظمی "
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی دلم میخواهد
شبیه دوره گردها
همین گوشه ی خیابان های شلوغ معرکه ای بگیرم
زنجیر بی علاقگی تو را دور قلبم بپیچانم
و آنقدر به تو فکر کنم که یا قلبم از درد بگیرد
یا از رنج بی تفاوتی تو رها شوم
اما من دلم می خواهد
در این جدال خواستن های من و بی مهری های تو
من بازنده باشم
عجالتاً حلقه های این زنجیر بیقراری
قصد رهایی از تو را ندارند
آخرش این نمایش خیالی تمام می شود
تو میمانی و بی تفاوتی ها
من می مانم و جبر دلتنگی
چه نبرد ناعادلانه ای
 

Similar threads

بالا