zibaabdy
پسندها
42

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • وقتی ما ,آدم‌ها را همانطور که هستند ببینیم، بدون اینکه رفتار و گفتار آن‌ها را به خود بگیریم، هرگز از آن‌ها آزار نمی‌بینیم.
    حتی اگر دیگران به شما دروغ بگویند ایرادی ندارد.
    آن‌ها به شما دروغ می‌گویند، چون می‌ترسند. می‌ترسند که متوجه شوید آن‌ها کامل نیستند.
    چهره برداشتن از این نقاب اجتماعی دشوار است.
    شما وقتی قویاً عادت کردید که هیچ چیز را به خود نگیرید، از بسیاری از ناراحتی‌ها در زندگی اجتناب خواهید کرد.
    استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
    چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
    شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
    استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است
    اما چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟
    ...چرا هنگامى
    که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
    شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند اما پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
    سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
    آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند؛ هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
    سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
    آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هایشان بسیار کم است.
    استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
    آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
    سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.
    این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد....
    آدمها
    تا حد مردن
    از خود خسته ات می کنند
    ترکت نمی کنند
    اما مجبورت میکنند
    ترکشان کنی
    آنگاه تو میشوی
    بنده ی سرتا پا خطا کار

    #ابتهاج
    بابا داشت روزنامه میخوند
    بچه گفت: بابا بیا بازی!

    بابا که حوصله بازی نداشت
    یه تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود
    رو تیکه تیکه کرد و گفت :

    فرض کن این پازله…! درستش کن!

    چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
    بابا، باتعجب پرسید:
    توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!

    بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو درست کردم …

    دنیا خودش درست شد
    آدمای دنیا که درست بشن…
    دنیا هم درست میشه ....
    تنها،
    غمگین،
    نشسته با ماه.
    در خلوت ساکت شبانگاه،
    اشکی به رخم دوید، ناگاه
    روی تو شکفت در سرشکم
    دیدم که هنوز عاشقم، آه!

    فریدون مشیری:cry: :cry: :cry: :cry: :cry:
    سلام
    خوبم ممنون
    آره درسم تموم شد منتظرم تاریخ دفاع رو بهم بگم....
    شما چ خبر؟؟؟
    خوش میگذره؟؟؟
    ما با نفس سلامت ای دوست ، خوشیم
    از گرمی هر کلامت ای دوست ، خوشیم
    هرچند که افتخار دیدارت نیست
    با زنگ خوش پیامت ای دوست ، خوشیم

    سلام:smile:
    حالتون خوبه؟؟؟
    خدایــــــــــــــــا...
    آغوشت را امشب به من میدهی؟
    برای گفتن چیزی ندارم
    اما برای شنفتن حرفای تو گوش بسیار...
    میشود من بغض کنم
    تو بگویی: مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی...
    میشود من بگویم خدایا؟
    تو بگویی: جان دلم...
    میشود بیایی؟!!
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا