در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است...
سهراب سپهری
شب است
شبي آرام و باران خورده و تاريك
كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور
به كرداري كه گويي مي شود نزديك
درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره ي او گاه لبخندي
كه گويد داستان...
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده و با همان امضا،
همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم از روزهای پیش
قدری بیشتر این روزها را دوست دارم...
قیصر امین پور
تو هم اي خوب من, اين نكته به تكرار بگو
اين دلاويزترين حرف جهان را همه وقت
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو
دوستم داري را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو
فریدون مشیری
سخنی باید گفت
در سحرگاهان, در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم می خواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه!
..
فروغ فرخزاد
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت, هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود
ماه او را در آن پنجره آورد و به وی
با سرانگشت مرا داد نشان
کاین همان است , همان گمشده ی بی سامان
که در این دخمه ی غمگین سیاه
کاهدش جان و تن و همت و هوش
می شود سرد و خموش
اخوان ثالث
تشنه ی آب های مشبک هستم
دگمه های لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست
در علف زار بیش از شیوع تکلم
آخرین جشن جسمانی ما به پا بود
من در این جشن, موسیقی اختران را
از درون سفالینه ها می شنیدم
و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود
...
سهراب سپهری
تکیه داده ام به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از سکوت
زیر پای من
دهان دره ای از سقوط
باز مانده است ...
قیصر امین پور
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
..
مشیری