پرتو مهتاب
ديشب ازپنجره ام پرتو مهتاب نبود
برلب باغ دلم بلبل بيــتـــاب نـبـود
مي خروشيد به عطش ساحل تفتيده به آب
دگرآن قايق بشکسته لب آب نبود
شرجي چشم من و لهجه طوفاني تو
به سرم تابه سحر وسوسه خواب نبود
چه کنم با همه عشقي که برايم مانده
که دراين مرثيه هم قافيه جذاب نبود
من هنوزم نگرانم که گلي...
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت...
مي نويسم بر فراز آسمان پرسپوليس زيباترين عشق جهان
مي نويسم بر سر کوه بلند پرسپوليس فرمانروايي سربلند
مي نويسم بر تن آب روان پرسپوليس تيم هميشه قهرمان
مي نويسم بر گل سرخ اميد پرسپوليس و صبح فرداي سپيد
مي نويسم بر شقايقهاي سرخ پرسپوليس گلزاري از گلهاي سرخ
مي نويسم خط به خط بر برگها پرسپوليس...