حسینیه باشگاه مهندسان ایران

صدای سکوت

عضو جدید
کاربر ممتاز
خانه ام را سوختند و سوخت جانم ، چون علي

ظـالـمـان بـستـند مـحكـم بـازوانـم ، چون علي

پـابــرهـنـه ، سـربـرهنـه ، بي عبـا ، دركـوچـه ها

مي كشاندند و پر از خون شد دهانم ، چون علي
حـرمت سـبط پـيمبـر پيشكش ، بـر پيري ام

لحظه اي مهلت ندادند و امانم ، چون علي

او سوار اسب خود مي تاخت ، من هم در پي اش

دست بسته ، خسته و گريان ، دوانم ، چون علي

جرم من بر شرع ماندن ، راستگويي ، عصمتست

مـن حـريف خـار چشم و استخـوانم ، چون علي

آه ، اي مادر چه دردي داشت سيلي خوردنم؟

قفـل شـد از فرط اين سيلي زبانم ، چون علي

سر اگر افكنده ام ، از شرم يا از ترس نيست

نــاي اِســتــادن نــدارد زانــوانـم ،چون علي

اهـل بـيـتـم در هـراس و حـرمـتم ضايـع شده

در عذاب ازچشم هاي اين و آنم ، چون علي

حق يـك نـعلـيـن پـوشـيـدن نـدارم اي خـدا

كاش مي شد لااقل تنها نمانم ، چون علي


شاعر:یاسر قربانی
 

**آگاهدخت**

مدیر تالار اسلام و قرآن
مدیر تالار
آئینه بود اگر چه غمی بی شماره داشت
جاری اشک بر تب و تابش اشاره داشت
با غربت مدینه دلش خو گرفته بود
در آسمان درد هزاران ستاره داشت
از ریختن به خانه و بردن به نیمه شب
با دست بسته خاطره ای چندباره داشت
وقتی که می شکست حریم اجابتش
آن پیر مو سپید خمیده چه چاره داشت
سر بی عمامه پای برهنه نفس زنان
دربین کوچه دشمنی اما سواره داشت
روزی که داغ سینه مجروح زنده گشت
با چشمهای کاسه ای از خون نظاره داشت
می دید خانواده اش از ترس می دوند
در خانه ای که از درش آتش شراره داشت
در شعله ها به ذکر انا ابن الخلیل بود
از اشک و زخم کهنه دل، یاد واره داشت
گاهی به یاد دامن آتش گرفته بود
گه نوحه بر یتیمه ی بی گوشواره داشت
هر چند دست و پا زدنش بین خون نبود
از سوز زهر کین جگری پاره پاره داشت
تشییع با شکوه چنین، کس ندیده بود
چندین هزار چشم تر از هر کناره داشت
انداخت باز گریه گذارم به قتلگاه
آنجا که خون ز زخم سنانها فواره داشت
نه خواهری نه دختری ای کاش روی خاک
در زیر سم اسب یکی چون زاره داشت
بر نوک نیزه رفت سرش چون که با رباب
در بین تشت وعده ی دار الاماره داشت

http://hadisneynava.ir/poem/1382
 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز
 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز


داستانی از امام صادق (ع)
مرد خراسانی، بعد از مدتها راهپیمایی در شهر مدینه گام‏می‏گذارد. عطش زیارت امام صادق(ع) بی‏تابش کرده است. می‏خواهد قبل‏از زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد. کوچه‏های شهر را یکی بعداز دیگری پشت‏سر می‏گذارد. در بین راه، هزاران فکر و خیال به‏سرش هجوم می‏آورند:
دو مرتبه به خراسان برگردم یا...، شاید امام قبول نکند!
به سرعت گامهایش می‏افزاید. چند دقیقه بعد به مجلس امام صادق(ع)وارد می‏شود. حضرت را به آغوش می‏کشد و سجدگاهش را بوسه‏باران‏می‏کند. آن‏گاه در مقابلش زانو زده محو تماشایش می‏گردد. هماندم‏از ذهنش عبور می‏کند:
تمام زندگی‏ام فدایش، چه جمال نورانی و چه سیمای درخشانی!
چشمش به غلامی می‏افتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود می‏گوید:
چه سعادتی نصیبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که این وظیفه‏مقدس را بر عهده دارد!
از مجلس امام بیرون می‏رود. جسمش درکوچه‏های شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسیر محبت او.
لحظات قبل، در ذهنش تداعی می‏شود که: همچنان به سیمای امام زل‏زده است. به مفهوم جملات امام می‏اندیشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر می‏کند. کرامت و شفاعت‏حضرت مدهوشش ساخته است. همین‏طور به سعادت ابدی غلام غبطه می‏خورد و با خودش می‏گوید: آخرتش‏آباد، خوش به حالش.
جرقه‏ای که در ذهنش می‏تابد، افکارش را به هم می‏ریزد:
شاید خسته شده باشد. وقتی تمام اموالم را برایش ببخشم; حتماقبول می‏کند.
بر می‏گردد. یک راست‏خودش را به غلام می‏رساند. خطاب به اومی‏گوید:
در خراسان اموال بسیاری دارم. وظیفه‏ات را بده به من، همه‏اموالم مال تو.
سرتاپای غلام را حیرت فرا می‏گیرد. خودش را پا به پا می‏کند. آب‏دهانش را جمع کرده قورت می‏دهد. بدون این که شگفتی‏اش را آشکارکند، می‏پرسد:
همه ثروتت را به من می‏دهی؟!
بله، به تو می‏دهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامی‏من را بپذیرد، آن‏گاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.
غلام گیج می‏شود. نمی‏داند چه اتفاقی افتاده است. هم قبول کردن‏خواسته مرد خراسانی مشکل است و هم ردکردنش. از مرد خراسانی جدامی‏شود، اما سخنان او لحظه‏ای تنهایش نمی‏گذارند. از خودش می‏پرسد:
آیا همه اموالش را به من خواهد داد؟!
سپس به خودش نهیب می‏زند:
نه، نه، خدمت‏به امام صادق(ع) بیش از اموال او ارزش دارد.
باردیگر ذهنش به میدان تاخت و تاز افکار ضد و نقیض تبدیل‏می‏شود. از جدال سختی که در درونش ایجاد شده رنج می‏برد. از خودش‏می‏پرسد: قبول کنم یا نه؟! اول قبول می‏کند و بعد پشیمان می‏شود وهمین طور پشیمان می‏شود و بعد قبول می‏کند. ذهنش از شک و تردیدآشفته شده است. ناخودآگاه بر زبانش جاری می‏شود:
هرگز! هرگز از در این خانه دور نمی‏شوم.
اما هنوز خیالات پرجاذبه راحتش نمی‏گذارند و بیش از گذشته به سرش‏هجوم می‏آورند:
سالهاست که پشت این در خدمت می‏کنی، اگر خدا قبول کند هفتادپشتت را کافی است. فرصت‏خوبی است. قبل از این که از چنگت‏خارج‏شود... تو که نباید تا آخر عمر غلام باشی! یک سال، دو سال، سه‏سال و بالاخره غلامی تاکی؟
و پاسخ می‏دهد:
آخر چگونه این در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت این‏خانواده محروم سازم؟
بازهمان خیالات پرجاذبه در ذهنش جولان می‏دهند و آن تفکرات مخالف،آسایشش را سلب می‏کنند:
مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نیست.
به خود می‏آید. لحظه‏ای به فکر فرو می‏رود. آن‏گاه به تصورات جنجال‏آفرین ذهنش سر و سامان داده می‏گوید:
اگر امام راضی شود، چه عیب دارد؟ سالهاست که خدمتش می‏کنم.این همه شیعه مخلص، منهم یکی از آن‏ها، مگر همه باید غلام امام‏باشند؟! امروز غلامی، فردا فرمانروایی، آفرین براین شانس!
خنده‏اش را می‏خورد و راه می‏افتد. خودش را به امام صادق(ع)می‏رساند. با نوعی حیاء و اضطراب، قضیه را با حضرت در میان‏می‏گذارد:
فدایت‏شوم، ... می‏دانی که خدمتکار مخلص شمایم. سالهاست که...حال اگر خداوند خیری به من برساند، آیا... شما از آن، جلوگیری‏می‏کنید؟
سکوت می‏کند. چشمانش به زمین دوخته شده است. قلبش تندتند می‏زند.منتظر می‏ماند تا امام پاسخش را بدهد. بعد از چند لحظه، امام‏سکوت را می‏شکند:
نه، اگر آن خیر، نزد من باشد، به تو می‏دهم. اگر دیگری به توبرساند، هرگز از آن جلوگیری نمی‏کنم.
غلام با خوشحالی همه چیز را به امام می‏گوید. حضرت حرفهای غلامش‏را گوش می‏کند. چشم از او بر نمی‏دارد. در نگاهش یک عالم معنانهفته است. لبانش از تبسم همیشگی‏اش باز نمی‏ایستد. می‏فرماید:
مانعی ندارد. اگر تو بی‏میل شده‏ای، او خدمت مرا پذیرفته است.او را به جای تو می‏پذیرم و تو را آزاد می‏کنم.
شادی و سرور از چهره غلام خوانده می‏شود. از امام کم کم فاصله‏می‏گیرد و خودش را به مرد خراسانی می‏رساند. وقتی جریان را با اودرمیان می‏گذارد، او نیز از خوشحالی بال در می‏آورد. شادمانی‏اش‏را پایانی نیست. غلام هم خوشحال است ولی نه به اندازه او.خوشحالی غلام بیشتر به این جهت است که دارد به یک ثروت بادآورده‏نزدیک می‏شود. ثروتی که فکرش را هم نمی‏کرد. از خودش می‏پرسد:
با آن همه ثروت چه کنم؟!
و بعد پاسخ می‏دهد:
هرکاری که دلم خواست انجام می‏دهم. خرید، فروش، خانه، زندگی،ازدواج و...
و اضافه می‏کند:
پول که باشه، راه خرجش زیاده.
قبل از آن که به سمت‏خراسان راه بیفتد، خودش را به امام‏می‏رساند تا با حضرت خدا حافظی کند. مقابل حضرت زانو می‏زند.برای آخرین بار به سیمای نورانی امام خیره می‏شود. چهره دلربای‏حضرت به دلش چنگ می‏زند. انوار معنوی سیمای امام بی‏تابش می‏کند،ولی تمام سعی او این است که مهر امام را از قلبش بیرون کند وبا افکار ناخوشایندش مبارزه نماید.
از جایش بر می‏خیزد. دست امام را لای دستانش قرار می‏دهد. گرمای‏دست امام(ع) برایش احساس برانگیز است. لبهایش را به دست‏حضرت‏نزدیک می‏کند. می‏بوسد و راه می‏افتد. هنوز چند قدم بیشتربرنداشته است که صدای «مهربانی‏» درجا میخ‏کوبش می‏سازد. باردیگر افکار رنگارنگ، صفحه ذهنش را به بازی می‏گیرند. از خودش‏می‏پرسد:
چه می‏خواهد بگوید؟ آیا پشیمان شده است؟
و خودش پاسخ می‏دهد:
نه، نه، سالهاست که می‏شناسمش. چیزی که به راه خدا داد، پس‏نمی‏گیرد.
به پشت‏سرش نگاه می‏کند. امام با چهره متبسم و نورانی به او چشم‏دوخته است. صورتش چون ماه می‏درخشد. ناخودآگاه چند قدم سوی‏امام(ع) برمی‏دارد. لبخندی تواءم با اضطراب، در لبهایش گل‏می‏کند. امام(ع) نیز گامی به سوی او پیش می‏آید و با لحن‏محبت‏آمیزی می‏فرماید:
«به خاطر خدمتی که نزدم کرده‏ای می‏خواهم نصیحتت کنم; آن‏گاه‏مختاری که بروی یا بمانی. نصیحتم این است که وقتی روز قیامت‏برپاشود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبیده است و علی(ع) به رسول‏خدا و ما امامان به علی(ع) چسبیده‏ایم و شیعیان ما هم به ماچسبیده‏اند. آن‏گاه ماهرجا وارد شویم، شیعیانمان نیز واردمی‏شوند.»
پاهای غلام سست می‏شود. قلبش به طپش می‏افتد. آب دهانش گم می‏شود ولبهایش به خشکی می‏گراید. بار دیگر خیالات گذشته به ذهنش هجوم‏می‏آورند:
- فرصت طلایی است. ثروت را از دست نده. شانس زندگی فقط یکبار گل‏می‏کند... غلام در آخرین لحظات این نبرد، از لابلای فرمانهای هوی و هوس،تصمیمش را می‏گیرد. در می‏یابد که رابطه‏اش با امام(ع) جدا نشدنی‏است. احساس می‏کند که محبت دل‏انگیز امام(ع)، بر دلش افزونی‏یافته است. محبتی که به اندازه یک دریا شور و هیجان دارد. وشاید هم فراتر از دریاها.
از خودش می‏پرسد:
چرا مرد خراسانی در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمایه و زندگی‏اش دست می‏کشد؟
آنگاه پاسخ می‏دهد:
عشق، عشق، عشق به امام(ع).
و بعد به خودش نهیب می‏زند:
او به عشق امام(ع)، از دنیایش می‏گذرد ولی من برای رسیدن به‏دنیا، آخرتم را می فروشم; وای برمن، وای بر من!!
سپس خودش را به پاهای امام(ع) می‏اندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجوای درونی، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گره‏می‏زند و می‏گوید:
آقایم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خیر; درخدمتت‏باقی می‏مانم و آخرتم را به دنیایم نمی‏فروشم.
... چگونه از لطف و حمایتت‏برگردم، با این که علاقه‏ام به شمامایه افتخارم است؟
بی روی تو خورشید جهان سوز مباد هم‏بی تو چراغ عالم افروز مباد بی‏وصل تو کس چو من بد آموز مباد آن روز که تو را نبینم آن روز مباد
مولایم! جانم اسیر کمند عشق و محبت توست. زندگی‏ام برخاک باد،اگر به در خانه دیگری امید بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعت‏غیر شما دوزم که می‏دانم دیگران را شفاعت و کرامتی نیست.



 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
زین ماتمی که چشم ملائک ز خون تر است
گویای عزای صادق آل پیغمبر است
شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق(ع) تسلیت باد


Click here to view the original image of 1440x900px.

 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز


شهادت جانسوز ششیمن پیشوای شیعیان جهان
بنيان گذار فقه جعفري ٬‌ رهبر مکتب تشيع ٬‌
مظهر مهر و رافت ٬‌چشمه جود و سخاوت، کوه صبر و صلابت ،
تجسم اخلاص و ايمان و بحرعمیق علوم لدنی ٬ حضرت امام
جعفر صادق عليه السلام را به محضر مولا صاحب الزمان
عج الله تعالي ظهوره و همه شيعيان و رهروان راهش
و سوگواران حضرتش تسليت عرض مي کنيم
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز


باز تکه ‏های ابر سیاه در دل آسمان،
می‏خواهند حکایت تلخی را بسرایند،
نوری بر دستان مدینه تشییع می‏شود.

اینک امام علم و دیانت و سراینده سرود زیبای خدا پرستی،
به سوی معبود می‏شتابد.

اکنون فرزند دیگری از خاندان آل عبا
و عالم دین خدا زهر تلخ دسیسه‏ های پلیدان را می‏نوشد،

او امام همه خوبی‏ها و خانه همه دانش‏ها،
امام جعفر صادق علیه‏ السلام است.

اندیشه تشیع در پله ششم،
تاریخ را به ماتم می‏خواند،
ماتمِ چشمه جوشان کلام شیعه
ماتم خزانه‏ دار علم علی
، فاتح قله ‏های بلند دانش خداوندی،
وارث بزرگ پدر،
هنوز آخرین حرف‏های امام،
در گوش‏های زمان پژواک می‏کند:

«اِنَّ شَفاعَتَنا لا یَنالُ مُسْتَخِفّا بالصَّلوةِ»؛
همانا شفاعت ما به کسی که نماز را کوچک بشمارد، نخواهد رسید.

بقیع همیشه گریان،
امروز خورشید را در خود جای می‏دهد.
درود بر تو ای ششمین پیام خدا بر زمین!

امروز اشک‏های تمام عاشقان خاندان علی
از ابرهای غمگین آسمان بقیع می‏بارد
و هر باربه یاد آن لحظه
که زهر خصم را نوشیدی،
جگرهامان به خون می‏نشیند
و با چشمانی نمناک فریاد می‏زنیم:

اِنّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِکَ اِلَی اللّه‏
یا وَجیها عِنْدَ اللّه‏، اشفع لنا عند اللّه‏

 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز


زین ماتمى كه چشم ملایك ز خون، ترست
گویا عزاى صادق آل پیمبرست

یا رب چه روى داده، كزین سوگ جانگداز
خلقی پریش خاطر و دل‎ها پر آذرست

مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه
چون داغدار، حضرت موسى بن جعفرست

خون مى‎رود ز فرط غم از چشم شیعیان
زیرا كه قلب عالم امكان مكدَّرست

منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین
اما به خُلد، غم زده زهراى اطهرست

او گرچه كشت خسرو دین را ولى به دهر
نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

تن در نداد بر سنم و این كلام نغز
بر پیروان حقّ و عدالت مقرّرست

آزادْمرد، تن به زبونى نمی‎دهد ‎
مرگ از حیات در نظر مرد خوشترست

تنها نه اشكبارْ چشم «صفا» زین عزا بود
دل‎هاى شیعیان همه از غم مكدّرست
على سهرابى تویسركانى «صفا»
 

zeinab70

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
نکته های علمی از امام صادق(ع):
1-
تعريف علم:
امام صادق(ع) فرمود: هر چيز كه به آدمي بياموزد علم است و بعد از احكام دين براي يك مسلمان واجب تر از علم و ادب چيزي نيست.
2- تعريف ادب:
امام صادق(ع) فرمود: ادب عبارت از جامه ايست كه بر آنچه مي گويند و مي نويسند مي پوشانند تا در گوش و ذهن شنونده و خواننده جالب تر جلوه كند. بالاي سر امام صادق (ع) درمحلي كه براي تدريس نشسته بود اين بيت بنظر مي رسيد:
ليس اليتيم من مات والده - ان اليتيم يتيم العلم و الادب
يتيم آن نيست كه پدرش مرده، بلكه آن است كه از علم و ادب بي بهره باشد.
3- علوم مختلف و ترجيح آنها بر يكديگر
از امام صادق(ع) پرسيدند كه بين علوم متعدد كدام يك از آنها بر ديگري ترجيح دارد؟
فرمودند: از لحاظ كلي، هيچ علم بر علوم ديگر مرجح نيست ليكن موارد استفاده از علوم فرق مي كند و در نتيجه آدمي بايستي از بعضي علوم زودتر و بيشتر استفاده نمايد و دو علم كه در زندگي آدمي بيشتر مورد نياز است علم دين و علم پزشكي است و روزي خواهد آمد كه انسان از علوم ديگر كه اكنون استفاده نمي شود، بهره بگيرد و محال است يك علم، فايده علمي نداشته باشد.
5-پيدايش دنيا
امام صادق(ع) فرمود: «جهان از يك جرثومه بوجود آمد و آن جرثومه داراي دو قطب متضاد سبب پيدايش ذره گرديد و آنگاه ماده بوجود آمد و ماده تنوع پيدا كرد و تنوع ماده ناشي از كمي يا زيادي ذرات آنها مي باشد.»
اين تئوري با تئوري اتمي راجع به پيدايش جهان كه امروز دانشمندان به آن معتقدند هيچ تفاوتي ندارد. دو قطب متضاد، در شارژ مثبت و منفي درون اتم است و آن دو شارژ، سبب تكوين اتم گرديده و اتم هم ماده را به وجود آورده و تفاوتي كه بين (عناصر) ديده مي شود ناشي از كمي يا زيادي چيزهايي است كه درون اتم عناصر موجود مي باشد.
6- در مورد زمين
امام صادق(ع) فرمود: «زمين، پيرامون خود مي گردد و آنچه سبب توالي روز و شب مي شود گردش خورشيد در اطراف زمين نيست، بلكه گردش زمين در پيرامون خود باعث اين مي شود كه روز و شب به وجود بيايد و دائم نيمي از زمين تاريك و شب و نيمي ديگر روشن و روز است.»
امام صادق(ع) در آن روزگار آن هم در نقطه اي دور از مراكز علمي، با اطلاع از مكانيك نجومي و آگاهي از اينكه اثر نيروي جاذبه، با دو شكل كه يكي بشكل نيروي فرار از مركز و ديگري بشكل نيروي جذب بسوي مركز بروز مي كند، سبب مي شود كه اجرام آسماني دور خود بگردند، حقيقت گردش زمين به دور خود را اعلام كرد كه اين نظريه با پيشرفت هاي علمي از قرن پانزدهم ميلادي به بعد زماني به ثبوت رسيد كه فضانوردان قدم به كره ماه گذاشتند.
7-خواص اشياء
امام صادق (ع) فرمود: وقتي بتوانيم قسمتي كوچك ازيك شيء را بطور دقيق مورد تحقيق قرار دهيم از روي خواص آن به خواص جسم بزرگ پي مي بريم. براي ما تحقيق در مورد آب موجود در درياهاي جهان امكان ندارد ولي اگر قطره اي از آب يك دريا را مورد تحقيق قراردهيم مي توانيم از آنچه فهميده مي شود به خواص تمام دريا پي ببريم.
- دكارت اولين كسي است كه درتحقيق علمي جديد گفت: براي اينكه بتوان به حقيقت علمي اشياء پي برد بايد جسم را به قسمت هاي كوچكي و باز هم كوچكتر تقسيم كرد و سپس كوچكترين قسمت جسم را مورد تحقيق قرارداد و بخواص آن پي برد از اينرو با كشف خواص كوچكترين قسمت جسم، خواص همه آن جسم قابل شناخت است.
8-رابطه نور و اشياء
امام صادق (ع) فرمود: نور ازطرف اشياء بسوي چشم ما مي آيد و آن نور كه از طرف هر شيء به سوي ما مي آيد فقط قسمتي به چشم ما مي تابد و به همين جهت ما اشياء دور را بخوبي نمي بينيم و اگر تمام نوري كه از يك شي ء دور، بسوي چشم مي آيد، بديده برسد ما شيء دور را نزديك خواهيم ديد واگر بتوان چيزي ساخت كه بدان وسيله تمام نوري را كه از يك شي ء دور بيايد به چشم تابانيد درصحرا شتري را كه در فاصله سه هزار ذرع مي چرخد در فاصله شصت زرعي خواهيم ديد يعني پنجاه برابر آن را نزديكتر مشاهده خواهيم كرد. و درمورد سرعت نور نظريه امام صادق (ع) بسيار جالب توجه است كه فرمود: سرعت نور كه بطرف چشم ما مي آيد فوري است و از انواع حركات است و نور حركت است و نور قوي مي تواند اجسام را بحركت درآورد و نوري كه در طور سينا بر حضرت موسي آشكار شد از نورهائي بود كه اگر مشيت الهي تعلق مي گرفت، كوه را بحركت درمي آورد (تئوري ليزر)
9-اجزاء خاك و بدن انسان
امام صادق(ع) فرمود: آنچه درخاك هست دربدن انسان هم يافت مي شود. چهار قسمت زياد است و هشت قسمت كمتر از آن چهار قسمت وهشت قسمت ديگر خيلي كمتر از هشت قسمت اول. دانشمندان مي گويند:
كره زمين از يكصد ودو عنصر بوجود آمده و همه آن عناصر در بدن انسان وجود دارد. آن هشت قسمت كه بفرموده امام صادق (ع) دربدن انسان خيلي كم است عبارتند از:
موليبدن- سيليسيوم - فلوئور-كوبالت - منگنز - يد-مس -روي
آن هشت چيز كه در بدن انسان نسبت به هشت عنصر فوق نسبت زيادتري دارد عبارتند از:
منيزيم -سديم- پتاسيم -كلسيم - فسفر-كلر -گوگرد-آهن
و آن چهار عنصر كه در بدن انسان خيلي زياد مي باشد عبارتند از:
اكسيژن -كربن - هيدروژن - ازت
10-حركت اشياء و موجودات
امام صادق (ع) فرمود: هرچه هست حركت دارد و حتي جمادات داراي حركت هستند و گرچه چشم ما حركت آنها را نمي بيند ولي نمي توان چيزي را يافت كه حركت نداشته باشد و هرچه هست مجذوب خالق مي باشد. اگر لحظه اي حركت متوقف گردد انسان مي ميرد ولي بعداز مرگ هم حركت بطرزي ديگر ادامه پيدا مي كند، چون جسم آدمي مي پوسد.
11-فلسفه خلقت
جابربن حيان از امام صادق(ع) پرسيد: خداوند كه انسان را مي ميراند پس براي چه او را به اين جهان مي آورد.
فرمودند: مرگ وجود ندارد و آنچه درنظر من و تو شكل مرگ جلوه مي كند مبدأ زندگي ديگر است و از اين جهت خداوند انسان را به اين جهان مي آورد كه دراين جا مرحله اي از تكامل را بپيمايد. بعد ازاين مرحله، انسان با موجوديتي كامل تر از دوره گذشته به جهان ديگر مي رود و در آنجا نيز مرحله اي از تكامل را مي پيمايد و علت نهائي خلقت عبارت است از بذل كرم از طرف خداوند نسبت به تمام موجودات حتي جمادات.
 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز
استاد شهيد مرتضى مطهرى

زندگانى امام صادق عليه السلام[SUP] (1)[/SUP]

به مناسبت اينكه امروز روز وفات امام ششم،صادق اهل البيت عليهم السلام است،سخنان من در اطراف آن خصيت‏بزرگوار و نكاتى از سيرت آن حضرت خواهد بود.
امام صادق عليه السلام در ماه ربيع الاول سال 83 هجرى در زمان خلافت عبد الملك بن مروان اموى به دنيا آمد،و در ماه شوال يا ماه رجب در سال 148 هجرى در زمان خلافت ابو جعفر منصور عباسى از دنيا رحلت كرد.در زمان يك خليفه با هوش سفاك اموى به دنيا آمد و در زمان يك خليفه مقتدر با هوش سفاك عباسى از دنيا رحلت كرد،و در آن بين شاهد دوره فترت خلافت و انتقال آن از دودمانى به دودمان ديگر بود.
مادر آن حضرت،همان طورى كه در كافى و بحار و ساير كتب ضبط شده،ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بود، لذا از طرف مادر نسب آن حضرت به ابوبكر مى‏رسيد و چون قاسم بن محمد بن ابى بكر با دختر عموى خود اسماء دختر عبد الرحمن بن ابى بكر ازدواج كرده بود،بنابر اين مادر آن حضرت،هم از طرف پدر نواده ابو بكر است و هم از طرف مادر، و لهذا حضرت صادق مى‏فرموده:«ولدنى ابو بكر مرتين‏»يعنى ابو بكر دو بار مرا به دنيا آورد،از دو راه نسب من به ابو بكر مى‏رسد.

فرصت طلايى

امام صادق عليه السلام شيخ الائمه است،از همه ائمه ديگر عمر بيشترى نصيب ايشان شد،شصت و پنج‏ساله بود كه از دنيا رحلت فرمود.عمر نسبتا طويل آن حضرت و فتورى كه در دستگاه خلافت رخ داد كه امويان و عباسيان سر گرم زد و خورد با يكديگر بودند فرصتى طلايى براى امام به وجود آورد كه بساط افاضه و تعليم را بگستراند و به تعليم و تربيت و تاسيس حوزه علمى عظيمى بپردازد،جمله‏«قال الصادق‏»شعار علم حديث گردد،و به نشر و پخش حقايق اسلام موفق گردد.از آن زمان تا زمان ما هر كس از علما و دانشمندان اعم از شيعى مذهب و غيره كه نام آن حضرت را در كتب و آثار خود ذكر كرده‏اند با ذكر حوزه و مدرسه‏اى كه آن حضرت تاسيس كرد و شاگردان زيادى كه تربيت كرد و رونقى كه به بازار علم و فرهنگ اسلامى داد توام ذكر كرده‏اند،همان طورى كه همه به مقام تقوا و معنويت و عبادت آن حضرت نيز اعتراف كرده‏اند.
شيخ مفيد از علماى شيعه مى‏گويد آنقدر آثار علمى از آن حضرت نقل شده كه در همه بلاد منتشر شده.از هيچ كدام از علماى اهل بيت آنقدر كه از آن حضرت نقل شد،نقل نشده.اصحاب حديث نام كسانى را كه در خدمت آن حضرت شاگردى كرده‏اند و از خرمن وجودش خوشه گرفته‏اند ضبط كرده‏اند،چهار هزار نفر بوده‏اند و در ميان اينها از همه طبقات و صاحبان عقايد و آراء و افكار گوناگون بوده‏اند.
محمد بن عبد الكريم شهرستانى،از علماى بزرگ اهل تسنن و صاحب كتاب معروف الملل و النحل،درباره آن حضرت مى‏گويد:«هو ذو علم غزير،و ادب كامل فى الحكمة،و زهد فى الدنيا،و ورع عن الشهوات.»يعنى او،هم داراى علم و حكمت فراوان و هم داراى زهد و ورع و تقواى كامل بود،بعد مى‏گويد مدتها در مدينه بود،شاگردان و شيعيان خود را تعليم مى‏كرد،و مدتى هم در عراق اقامت كرد و در همه عمر متعرض جاه و مقام و رياست نشد و سر گرم تعليم و تربيت‏بود.در آخر كلامش در بيان علت اينكه امام صادق توجهى به جاه و مقام و رياست نداشت اين طور مى‏گويد:«من غرق فى بحر المعرفة لم يقع فى شط،و من تعلى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط.»يعنى آن كه در درياى معارف غوطه‏ور است‏به خشكى ساحل تن در نمى‏دهد،و كسى كه به قله اعلاى حقيقت رسيده نگران پستى و انحطاط نيست.
كلماتى كه بزرگان اسلامى از هر فرقه و مذهب در تجليل مقام امام صادق صلوات الله عليه گفته‏اند زياد است،منظورم نقل آنها نيست،منظورم اشاره‏اى بود به اينكه هر كس امام صادق عليه السلام را مى‏شناسد آن حضرت را با حوزه و مدرسه‏اى عظيم و پر نفع و ثمر كه آثارش هنوز باقى و زنده است مى‏شناسد.حوزه‏هاى علميه امروز شيعه امتداد حوزه آن روز آن حضرت است.
سخن در اطراف امام صادق سلام الله عليه ميدان وسيعى دارد.در قسمتهاى مختلف مى‏توان سخن گفت زيرا اولا سخنان خود آن حضرت در قسمتهاى مختلف مخصوصا در حكمت عملى و موعظه زياد است و شايسته عنوان كردن است،ثانيا در تاريخ زندگى آن حضرت قضاياى جالب و آموزنده فراوان است.بعلاوه احتجاجات و استدلالات عالى و پر معنى با دهريين و ارباب اديان و متكلمان فرق ديگر اسلامى و صاحبان آراء و عقايد مختلف،بسيار دارد كه همه قابل استفاده است.گذشته از همه اينها تاريخ معاصر آن حضرت كه با خود آن حضرت يا شاگردان آن حضرت مرتبط است‏شنيدنى و آموختنى است.
سيرت و روش امام

اين بنده امروز عرايض خود را اختصاص مى‏دهم به مقايسه‏اى بين سيرت و روشى كه امام صادق عليه السلام در زمان خود انتخاب كرد با سيرت و روشى كه بعضى از اجداد بزرگوار آن حضرت داشتند كه گاهى به ظاهر مخالف يكديگر مى‏نمايد.رمز و سر اين مطلب را عرض مى‏كنم و از همين جا يك نكته مهم را استفاده مى‏كنم كه براى امروز ما و براى هميشه بسيار سودمند است.

فايده سيره‏ هاى گوناگون معصومين

ما شيعيان كه به امامت ائمه دوازده‏گانه اعتقاد داريم و همه آنها را اوصياء پيغمبر اكرم و مفسر و توضيح دهنده حقايق اسلام مى‏دانيم و گفتار آنها را گفتار پيغمبر و كردار آنها را كردار پيغمبر و سيرت آنها را سيرت پيغمبر صلى الله عليه و آله مى‏دانيم،از امكاناتى در شناخت‏حقايق اسلامى بهره‏منديم كه ديگران محرومند،و چون وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام-كه امام يازدهم است و بعد از ايشان دوره غيبت پيش آمد-در سال 260 واقع شد،از نظر ما شيعيان مثل اين است كه پيغمبر اكرم تا سال 260 هجرى زنده بود و در همه اين زمانها با همه تحولات و تغييرات و اختلاف شرايط و اوضاع و مقتضيات حاضر بود.
البته نمى‏خواهم بگويم كه اثر وجود پيغمبر اكرم اگر زنده بود چه بود و آيا اگر فرضا آن حضرت در اين مدت حيات مى‏داشت چه حوادثى در عالم اسلام[پيش]مى‏آمد،نه،بلكه مقصودم اين است كه از نظر ما شيعيان كه معتقد به امامت و وصايت هستيم،وجود ائمه اطهار از جنبه حجيت قطعى گفتار و كردار و سيرت در اين مدت طولانى مثل اين است كه شخص پيغمبر-ولى نه در لباس نبوت و زعامت‏بلكه در لباس يك فرد مسلمان عامل به وظيفه-وجود داشته باشد و دوره‏هاى مختلفى را كه بر عالم اسلام در آن مدت گذشت‏شاهد باشد و در هر دوره‏اى وظيفه خود را بدون خطا و اشتباه، متناسب با همان دوره انجام دهد.
بديهى است كه با اين فرض،مسلمانان بهتر و روشنتر مى‏توانند وظايف خود را در هر عصر و زمانى در يابند و تشخيص دهند.

تعارض ظاهرى سيره‏ ها و ضرورت حل آنها

ما در سيرت پيشوايان دين به امورى بر مى‏خوريم كه به حسب ظاهر با يكديگر تناقض و تعارض دارند،همچنان كه در اخبار و آثارى كه از پيشوايان دين رسيده احيانا همين تعارض و تناقض ديده مى‏شود.در آن قسمت از اخبار و روايات متعارض كه مربوط به فقه و احكام است،علما در مقام حل و علاج آن تعارضها بر آمده‏اند كه در محل خود مذكور است.در سيرت و روش پيشوايان دين هم همين تعارض و تناقض در بادى امر ديده مى‏شود،بايد ديد راه حل آن چيست؟
اگر در اخبار متعارض كه در فقه و احكام نقل شده،تعارضها حل نگردد و هر كسى يك خبر و حديثى را مستمسك خود قرار دهد و عمل كند مستلزم هرج و مرج خواهد بود.سيرت و روش پيشوايان دين هم كه با يكديگر به ظاهر اختلاف دارد همين طور است،اگر حل نگردد و رمز مطلب معلوم نشود مستلزم هرج و مرج اخلاقى و اجتماعى خواهد بود.ممكن است هر كسى به هواى نفس خود يك راهى را پيش بگيرد و بعد آن را با عملى كه در يك مورد معين و يك زمان معين از يكى از ائمه نقل شده توجيه و تفسير كند،باز يك نفر ديگر به هواى خود و مطابق ميل و سليقه خود راهى ديگر ضد آن راه را پيش بگيرد و او هم به يك عملى از يكى از ائمه عليهم السلام كه در مورد معين و زمان معين نقل شده استناد كند و بالاخره هر كسى مطابق ميل و سليقه و هواى نفس خود راهى پيش بگيرد و براى خود مستندى هم پيدا كند.
مثلا ممكن است‏يك نفر طبعا و سليقتا و تربيتا سختگير باشد و زندگى با قناعت و كم خرجى را بپسندد،همينكه از او بپرسند چرا اينقدر بر خودت و خانواده‏ات سخت مى‏گيرى بگويد رسول خدا و على مرتضى همين طور بودند،آنها هرگز جامه خوب نپوشيدند و غذاى لذيذ نخوردند و مركوب عالى سوار نشدند و مسكن مجلل ننشستند،آنها نان جو مى‏خوردند و كرباس مى‏پوشيدند و بر شتر يا الاغ سوار مى‏شدند و در خانه گلى سكنى مى‏گزيدند.
و باز يك نفر ديگر طبعا و عادتا خوشگذران و اهل تجمل باشد،و اگر از او سؤال شود كه چرا به كم نمى‏سازى و قناعت نمى‏كنى و زهد نمى‏ورزى،بگويد چون امام حسن مجتبى و يا امام جعفر صادق اين طور بودند،آنها از غذاى لذيذ پرهيز نداشتند،جامه خوب مى‏پوشيدند،مركوب عالى سوار مى‏شدند،مساكن مجلل هم احيانا داشتند.
همچنين ممكن است‏يك نفر يا افرادى طبعا و مزاجا سر پرشورى داشته باشند و طبعشان سكون و آرامش را نپسندد و براى توجيه عمل خود به سيرت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در صدر اسلام يا به نهضت‏حسينى عليه السلام استدلال كنند،و يك نفر يا افراد ديگر كه بر عكس مزاجا عافيت طلب و گوشه‏گير و منزوى‏اند و در نفس خود شهامت و جراتى نمى‏بينند،موضوع تقيه و راه و روش امام صادق عليه السلام يا ائمه ديگر را مورد استناد خود قرار دهند.آن كس كه مثلا طبعا معاشرتى و اجتماعى است‏به عمل و سيرت يك امام و آن كس كه طبعا اهل عزلت و تنهايى است‏به سيرت يك امام ديگر متوسل شود.
بديهى است در اين صورت نه تنها سيرت و روش پاك و معنى دار رسول اكرم و ائمه اطهار مورد استفاده قرار نمى‏گيرد، بلكه وسيله‏اى خواهد بود براى اينكه هر كسى راه توجيهى براى عمل خود پيدا كند و به دعوت و سخن كسى گوش ندهد و جامعه دچار هرج و مرج گردد.
واقعا هم همچون تعارض و تناقض ظاهرى در سيرت ائمه اطهار عليهم السلام ديده مى‏شود،مى‏بينيم مثلا حضرت امام حسن عليه السلام با معاويه صلح مى‏كند و اما امام حسين عليه السلام قيام مى‏كند و تسليم نمى‏شود تا شهيد مى‏گردد، مى‏بينيم كه رسول خدا و على مرتضى در زمان خودشان زاهدانه زندگى مى‏كردند و احتراز داشتند از تنعم و تجمل،ولى ساير ائمه اين طور نبودند.پس بايد اين تعارضها را حل كرد و رمز آنها را دريافت.

درس و تعليم نه تعارض

گفتم بايد اين تعارض را حل كرد و رمز آن را دريافت.بلى بايد رمز آن را دريافت.واقعا رمز و سرى دارد.اين تعارض با ساير تعارضها فرق دارد،تعارضى نيست كه روات و ناقلان احاديث‏به وجود آورده باشند و وظيفه ما آن گونه حل و رفع باشد كه معمولا در تعارض نقلها مى‏شود،بلكه تعارضى است كه خود اسلام به وجود آورده،يعنى روح زنده و سيال تعليمات اسلامى آن را ايجاب مى‏كند.بنابراين اين تعارضها در واقع درس و تعليم است نه تعارض و تناقض،درس بسيار بزرگ و پر معنى و آموزنده.
مطلب را در اطراف همان دو مثالى كه عرض كردم توضيح مى‏دهم.يكى مثال سختگيرى و زندگى زاهدانه،در مقابل زندگى مقرون به تجمل و توسعه در وسائل زندگى،و يكى هم مثال قيام و نهضت،در مقابل سكوت و تقيه.همين دو مثال براى نمونه كافى است.اما مثال اول:

فلسفه زهد

به طور مسلم رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام زاهدانه زندگى مى‏كردند و در زندگى بر خود سخت مى‏گرفتند. اين عمل را دو نحو مى‏توان تفسير كرد.يكى اينكه بگوييم دستور اسلام به طور مطلق براى بشر اين است كه از نعمتها و خيرهاى اين جهان محترز باشد.اسلام همان طورى كه به اخلاص در عمل،و توحيد در عبادت،و به صدق و امانت و صفا و محبت دستور مى‏دهد،به احتراز و اعراض از نعمتهاى دنيا هم دستور مى‏دهد.همان طورى كه آن امور بالذات براى بشر كمالند و در همه زمانها مردم بايد موحد باشند،صدق و امانت و صفا و محبت داشته باشند،از دروغ و دغل و زبونى پرهيز داشته باشند،همين طور در همه زمانها و در هر نوع شرايطى لازم است كه از نعمتها و خيرات دنيا احتراز داشته باشند.
تفسير ديگر اينكه بگوييم فرق است‏بين آن امور كه مربوط به عقيده و يا اخلاق و يا رابطه انسان با خداى خودش است و بين اين امر كه مربوط به انتخاب طرز معيشت است.اينكه رسول خدا و على مرتضى بر خود در غذا و لباس و مسكن و غيره سخت مى‏گرفتند نه از اين جهت است كه توسعه در زندگى بالذات زشت و نا پسند است،بلكه مربوط به چيزهاى ديگر بوده،يكى مربوط بوده به وضع عصر و زمانشان كه براى عموم مردم وسيله فراهم نبود،فقر عمومى زياد بود.در همچو اوضاعى مواسات و همدردى اقتضا مى‏كرد كه به كم قناعت كنند و ما بقى را انفاق كنند.بعلاوه آنها در زمان خود زعيم و پيشوا بودند،وظيفه زعيم و پيشوا كه چشم همه به اوست‏با ديگران فرق دارد.
وقتى كه على عليه السلام در بصره بر مردى به نام علاء بن زياد حارثى وارد شد،او از برادرش شكايت كرد و گفت‏برادرم تارك دنيا شده و جامه كهنه پوشيده و زن و فرزند را يكسره ترك كرده.فرمود حاضرش كنيد.وقتى كه حاضر شد فرمود چرا بر خود سخت مى‏گيرى و خود را زجر مى‏دهى؟چرا بر زن و بچه‏ات رحم نمى‏كنى؟آيا خداوند كه نعمتهاى پاكيزه دنيا را آفريده و حلال كرده كراهت دارد كه تو از آنها استفاده كنى؟آيا تو اين طور فكر مى‏كنى كه خداوند دوست نمى‏دارد بنده‏اش از نعمتش بهره ببرد؟
عرض كرد:«هذا انت فى خشونه ملبسك و جشوبة ماكلك‏»[SUP] (2) [/SUP]گفت‏يا امير المؤمنين!خودت هم كه مثل منى،تو هم كه از جامه خوب و غذاى خوب پرهيز دارى.
فرمود من با تو فرق دارم،من امام و پيشواى امتم،مسؤول زندگى عمومى هستم،بايد در توسعه و رفاه زندگى عمومى تا آن حدى كه مقدور است‏سعى كنم.آن اندازه كه ميسر نشد و مردمى فقير باقى ماندند،بر من از آن جهت كه در اين مقام هستم لازم است در حد ضعيف‏ترين و فقيرترين مردم زندگى كنم تا فقر و محروميت،فقرا را زياد ناراحت نكند،لا اقل از آلام روحى آنها بكاهم،موجب تسلى خاطر آنها گردم.
اين بود دو نوع تفسيرى كه از طرز زندگانى زاهدانه رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام مى‏توان كرد.
اگر تفسير اول صحيح مى‏بود مى‏بايست همه در همه زمانها خواه آنكه وسيله براى عموم فراهم باشد خواه نباشد،خواه آنكه مردم در وسعت‏باشند خواه نباشند آن طور زندگى كنند و البته ساير ائمه عليهم السلام هم در درجه اول از آن طرز زندگى پيروى مى‏كردند،و اما اگر تفسير دوم صحيح است،نه،لازم نيست همه از آن پيروى كنند،آن طور زندگى مربوط به اوضاعى نظير اوضاع آن زمان بوده،در زمانهاى غير مشابه با آن زمان،پيروى لازم نيست.
وقتى كه به احوال و زندگى و سخنان امام صادق عليه السلام مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم آن حضرت كه ظاهر زندگى‏اش با پيغمبر و على فرق دارد،به خاطر همين نكته بوده و خود آن حضرت اين نكته را به مردم زمانش درباره فلسفه زهد گوشزد كرده است.
اينها كه عرض كردم از تعليمات آن حضرت اقتباس شد.
در زمان امام صادق عليه السلام گروهى پيدا شدند كه سيرت رسول اكرم را در زهد و اعراض از دنيا به نحو اول تفسير مى‏كردند،معتقد بودند كه مسلمان هميشه و در هر زمانى بايد كوشش كند از نعمتهاى دنيا احتراز كند.به اين مسلك و روش خود نام‏«زهد»مى‏دادند و خودشان در آن زمان به نام‏«متصوفه‏»خوانده مى‏شدند.سفيان ثورى يكى از آنهاست.سفيان يكى از فقهاى تسنن به شمار مى‏رود و در كتب فقهى اقوال و آراء او زياد نقل مى‏شود.اين شخص معاصر با امام صادق است و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏كرده.
در كافى مى‏نويسد روزى سفيان بر آن حضرت وارد شد،ديد امام جامه سفيد و لطيف و زيبايى پوشيده،اعتراض كرد و گفت‏يا ابن رسول الله سزاوار تو نيست كه خود را به دنيا آلوده سازى،امام به او فرمود:ممكن است اين گمان براى تو از وضع زندگى رسول خدا و صحابه پيدا شده باشد.آن وضع در نظر تو مجسم شده و گمان كرده‏اى اين يك وظيفه‏اى است از طرف خداوند مثل ساير وظايف،و مسلمانان بايد تا قيامت آن را حفظ كنند و همان طور زندگى كنند.اما بدان كه اين طور نيست.رسول خدا در زمانى و جايى زندگى مى‏كرد كه فقر و تنگدستى مستولى بود،عامه مردم از داشتن وسايل و لوازم اوليه زندگى محروم بودند.اگر در عصرى و زمانى وسايل و لوازم فراهم شد،ديگر دليلى براى آن طرز زندگى نيست، بلكه سزاوارترين مردم براى استفاده از موهبتهاى الهى،مسلمانان و صالحانند نه ديگران.
اين داستان بسيار مفصل و جامع است و امام در جواب سفيان كه بعد رفقايش هم به او ملحق شدند استدلالات زيادى بر مدعاى خود و بطلان مدعاى آنها كرد كه فعلا مجال نقل همه آنها نيست[SUP] (3) [/SUP].

اصول ثابت و اصول متغير

اين اختلاف و تعارض ظاهرى سيرت،به كمك بياناتى كه از پيشوايان دين رسيده،براى ما روشن مى‏كند از نظر اسلام در باب معيشت و لوازم زندگى چيزهايى است كه اصول ثابت و تغيير ناپذير به شمار مى‏روند و چيزهايى است كه اين طور نيست.
يك اصل ثابت و تغيير ناپذير اين است كه يك نفر مسلمان بايد زندگى خود را از زندگى عمومى جدا نداند،بايد زندگى خود را با زندگى عموم تطبيق دهد.معنى ندارد در حالى كه عموم مردم در بدبختى زندگى مى‏كنند عده ديگر با مستمسك قرار دادن قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق [SUP](4) [/SUP]در درياى نعمت غوطه‏ور بشوند هر چند فرض كنيم كه از راه حلال به چنگ آورده باشند.
خود امام صادق سلام الله عليه كه به اقتضاى زمان،زندگى را بر خاندان خود توسعه داده بود،يك وقت اتفاق افتاد كه نرخ خواربار ترقى كرد و قحط و غلا پديد آمد.به خادم خود فرمود چقدر آذوقه و گندم ذخيره موجود داريم؟عرض كرد:زياد داريم،تا چند ماه ما را بس است.فرمود همه آنها را ببر و در بازار به مردم بفروش،گفت اگر بفروشم ديگر نخواهم توانست گندمى تهيه كنم.فرمود لازم نيست،بعد مثل ساير مردم روز به روز از نانوايى تهيه خواهيم كرد،و دستور داد از آن به بعد خادم نانى كه تهيه مى‏كند نصف جو و نصف گندم باشد،يعنى از همان نانى باشد كه اكثر مردم استفاده مى‏كردند.فرمود: من تمكن دارم به فرزندان خودم در اين سختى و تنگدستى نان گندم بدهم،اما دوست دارم خداوند ببيند من با مردم مواسات مى‏كنم.
اصل ثابت و تغيير ناپذير ديگرى كه در همه حال و همه زمانها پسنديده است،زهد به معنى عزت نفس و مناعت طبع و بلند نظرى است كه انسان در همه حال و همه زمانها خوب است نسبت‏به امور مادى بى اعتنا باشد،دين را به دنيا،و فضيلت و اخلاق را به پول و مقام نفروشد،به امور مادى به چشم وسيله نگاه كند نه به چشم هدف و مقصد.
اما ساير امور كه مربوط به توسعه و تضييق و بود و نبود وسايل زندگى است‏يك امر ثابت و تغيير ناپذيرى نيست.ممكن است در زمانى تكليف جورى اقتضا كند و در زمانى ديگر جور ديگر،همان طورى كه رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام طورى زندگى كردند و ساير ائمه عليهم السلام طور ديگر.

قيام يا سكوت؟

مثال ديگر كه مثال زدم مساله قيام و سكوت بود.اين مساله هم بسيار قابل بحث است،فرصت نخواهد بود كه در اين جلسه به طور كامل در اطراف اين مطلب بحث كنم.براى نمونه سيد الشهداء سلام الله عليه را از يك طرف،و امام صادق عليه السلام را از طرف ديگر ذكر مى‏كنم.
امام حسين عليه السلام بدون پروا،با آنكه قرائن و نشانه‏ها حتى گفته‏هاى خود آن حضرت حكايت مى‏كرد كه شهيد خواهد شد،قيام كرد.ولى امام صادق عليه السلام با آنكه به سراغش رفتند اعتنا ننمود و قيام نكرد،ترجيح داد كه در خانه بنشيند و به كار تعليم و تدريس و ارشاد بپردازد.
به ظاهر،تعارض و تناقضى به نظر مى‏رسد كه اگر در مقابل ظلم بايد قيام كرد و از هيچ خطر پروا نكرد پس چرا امام صادق عليه السلام قيام نكرد بلكه در زندگى مطلقا راه تقيه پيش گرفت،و اگر بايد تقيه كرد و وظيفه امام اين است كه به تعليم و ارشاد و هدايت مردم بپردازد پس چرا امام حسين عليه السلام اين كار را نكرد؟در اينجا لازم است اشاره‏اى به اوضاع سياسى زمان حضرت صادق عليه السلام بكنم و بعد به جواب اين سؤال بپردازم.

اوضاع سياسى در عهد امام صادق (عليه السلام)

در زمان امام صادق خلافت از دودمان اموى به دودمان عباسى منتقل شد.
عباسيان از بنى هاشم‏اند و عموزادگان علويين به شمار مى‏روند.در آخر عهد امويين كه كار مروان بن محمد،آخرين خليفه اموى،به عللى سست‏شد،گروهى از عباسيين و علويين دست‏به كار تبليغ و دعوت شدند.
علويين دو دسته بودند:بنى الحسن كه اولاد امام مجتبى بودند،و بنى الحسين كه اولاد سيد الشهداء عليهما السلام بودند.غالب بنى الحسين كه در راسشان حضرت صادق عليه السلام بود از فعاليت ابا كردند.مكرر حضرت صادق دعوت شد و نپذيرفت.ابتداى امر سخن در اطراف علويين بود.عباسيين به ظاهر به نفع علويين تبليغ مى‏كردند.سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهيم الامام با محمد بن عبد الله بن الحسن ابن الحسن،معروف به‏«نفس زكيه‏»بيعت كردند و حتى منصور-كه بعدها قاتل همين محمد شد-در آغاز امر ركاب عبد الله بن حسن را مى‏گرفت و مانند يك خدمتكار جامه او را روى زين اسب مرتب مى‏كرد،زيرا عباسيان مى‏دانستند كه زمينه و محبوبيت از علويين است.عباسيين مردمى نبودند كه دلشان به حال دين سوخته باشد.هدفشان دنيا بود و چيزى جز مقام و رياست و خلافت نمى‏خواستند.حضرت صادق عليه السلام از اول از همكارى با اينها امتناع ورزيد.
بنى العباس از همان اول كه دعات و مبلغين را مى‏فرستادند،به نام شخص معين نمى‏فرستادند،به عنوان‏«الرضا من آل محمد»يا«الرضى من آل محمد»يعنى‏«يكى از اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله كه شايسته باشد»تبليغ مى‏كردند و در نهان جاده را براى خود صاف مى‏كردند.دو نفر از دعات آنها از همه معروفترند،يكى عرب به نام‏«ابو سلمه خلال‏»كه در كوفه مخفى مى‏زيست و ساير دعات و مبلغين را اداره مى‏كرد و به او«وزير آل محمد»لقب داده بودند،و اولين بار كلمه‏«وزير»در اسلام به او گفته شد،و يكى ايرانى كه همان سردار معروف،ابو مسلم خراسانى است و به او«امير آل محمد»لقب داده بودند.
مطابق نقل مسعودى در مروج الذهب،بعد از كشته شدن ابراهيم امام(برادر بزرگتر سفاح و منصور كه سفاح را وصى و جانشين خود قرار داده بود)نظر ابو سلمه بر اين شد كه دعوت را از عباسيين به علويين متوجه كند.دو نامه به يك مضمون به مدينه نوشت و به وسيله يك نفر فرستاد،يكى براى حضرت صادق عليه السلام كه راس و رئيس بنى الحسين بود و يكى براى عبد الله بن الحسن بن الحسن كه بزرگ بنى الحسن بود.امام صادق عليه السلام به آن نامه اعتنايى نكرد و هنگامى كه فرستاده اصرار كرد و جواب خواست،در حضور خود او نامه را با شعله چراغ سوخت و فرمود جواب نامه‏ات اين است.اما عبد الله بن الحسن فريب خورد و خوشحال شد و با اينكه حضرت صادق عليه السلام به او فرمود كه فايده ندارد و بنى العباس نخواهند گذاشت كار بر تو و فرزندان تو مستقر گردد عبد الله قانع نشد،و قبل از آنكه جواب نامه عبد الله به ابو سلمه برسد سفاح كه به ابو سلمه بدگمان شده بود با جلب نظر و موافقت ابو مسلم ابو سلمه را كشت و شهرت دادند كه خوارج او را كشته‏اند،و بعد هم خود عبد الله و فرزندانش گرفتار و كشته شدند.اين بود جريان ابا و امتناع امام صادق عليه السلام از قبول خلافت.

علت امتناع امام

ابا و امتناع امام صادق تنها به اين علت نبود كه مى‏دانست‏بنى العباس مانع خواهند شد و آن حضرت را شهيد خواهند كرد.اگر مى‏دانست كه شهادت آن حضرت براى اسلام و مسلمين اثر بهترى دارد شهادت را انتخاب مى‏كرد همان طورى كه امام حسين عليه السلام به همين دليل شهادت را انتخاب كرد.در آن عصر-كه به خصوصيات آن اشاره خواهيم كرد-آن چيزى كه بهتر و مفيدتر بود رهبرى يك نهضت علمى و فكرى و تربيتى بود كه اثر آن تا امروز هست،همان طورى كه در عصر امام حسين آن نهضت ضرورت داشت و آن نيز آنطور بجا و مناسب بود كه اثرش هنوز باقى است.
جان مطلب همين جاست كه در همه اين كارها،از قيام و جهاد و امر به معروف و نهى از منكرها و از سكوت و تقيه‏ها،بايد به اثر و نتيجه آنها در آن موقع توجه كرد.اينها امورى نيست كه به شكل يك امر تعبدى از قبيل وضو و غسل و نماز و روزه صورت بگيرد.اثر اين كارها در مواقع مختلف و زمانهاى مختلف و اوضاع و شرايط مختلف فرق مى‏كند.گاهى اثر قيام و جهاد براى اسلام نافعتر است و گاهى اثر سكوت و تقيه.گاهى شكل و صورت قيام فرق مى‏كند.همه اينها بستگى دارد به خصوصيت عصر و زمان و اوضاع و احوال روز،و يك تشخيص عميق در اين مورد ضرورت دارد،اشتباه تشخيص دادن زيانها به اسلام مى‏رساند.

اوضاع اجتماعى عهد امام

امام صادق عليه السلام در عصر و زمانى واقع شد كه علاوه بر حوادث سياسى،يك سلسله حوادث اجتماعى و پيچيدگيها و ابهامهاى فكرى و روحى پيدا شده بود،لازمتر اين بود كه امام صادق جهاد خود را در اين جبهه آغاز كند.مقتضيات زمان امام صادق عليه السلام كه در نيمه اول قرن دوم مى‏زيست‏با زمان سيد الشهداء عليه السلام كه در حدود نيمه قرن اول بود خيلى فرق داشت.
در حدود نيمه قرن اول در داخل كشور اسلامى براى مردانى كه مى‏خواستند به اسلام خدمت كنند يك جبهه بيشتر وجود نداشت و آن جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت‏بود،ساير جبهه‏ها هنوز به وجود نيامده بود و يا اگر به وجود آمده بود اهميتى پيدا نكرده بود،حوادث عالم اسلام همه مربوط به دستگاه خلافت‏بود و مردم از لحاظ روحى و فكرى هنوز به بساطت و سادگى صدر اول زندگى مى‏كردند.اما بعدها و در زمانهاى بعد تدريجا به علل مختلف جبهه‏هاى ديگر به وجود آمد،جبهه‏هاى علمى و فكرى.يك نهضت علمى و فكرى و فرهنگى عظيم در ميان مسلمين آغاز شد.نحله‏ها و مذهبها در اصول دين و فروع دين پيدا شدند.به قول يكى از مورخين،مسلمانان در اين وقت از ميدان جنگ و لشكر كشى متوجه فتح دروازه‏هاى علم و فرهنگ شدند.علوم اسلامى در حال تدوين بود.در اين زمان يعنى در زمان امام صادق عليه السلام از يك طرف زد و خورد امويها و عباسيها فترتى به وجود آورد و مانع بيان حقايق را تا حدى از بين برد،و از طرف ديگر در ميان مسلمانان يك شور و هيجان براى فهميدن و تحقيق پيدا شد،لازم بود شخصى مثل امام صادق عليه السلام اين جبهه را رهبرى كند و بساط تعليم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمى در معارف و احكام و اخلاق بپردازد. در زمانهاى قبل همچو زمينه‏ها نبود،همچو استعداد و قابليت و شور و هيجانى در مردم نبود.
در تاريخ زندگى امام صادق عليه السلام يك جا مى‏بينيم زنادقه و دهريينى از قبيل ابن ابى العوجا و ابو شاكر ديصانى و حتى ابن مقفع مى‏آيند و با آن حضرت محاجه مى‏كنند و جوابهاى كافى مى‏گيرند.احتجاجات بسيار مفصل و طولانى از آن حضرت در اين زمينه‏ها باقى است كه به راستى اعجاب آور است.توحيد مفضل كه رساله‏اى است طولانى در اين زمينه، در اثر يك مباحثه بين مفضل از اصحاب آن حضرت و بين يك نفر دهرى مسلك و رجوع كردن مفضل به امام صادق عليه السلام پديد آمد.
در جاى ديگر مى‏بينيم كه اكابر معتزله از قبيل عمرو بن عبيد و واصل بن عطا كه مردمان مفكرى بودند مى‏آمدند و در مسائل الهى يا مسائل اجتماعى سؤال و جواب مى‏كردند و مى‏رفتند.
در جاى ديگر فقهاى بزرگ آن عصر را مى‏بينيم كه يا شاگردان آن حضرتند و يا بعضى از آنها مى‏آمدند و از آن حضرت سؤالاتى مى‏كردند.ابو حنيفه و مالك معاصر امام صادق‏اند و هر دو از محضر امام عليه السلام استفاده كرده‏اند.شافعى و احمد بن حنبل شاگردان شاگردان آن حضرتند.مالك در مدينه بود و مكرر به حضور امام عليه السلام مى‏آمد و خود او مى‏گويد وقتى كه به حضورش مى‏رسيدم و به من احترام مى‏كرد خيلى خرسند مى‏شدم و خدا را شكر مى‏كردم كه او به من محبت دارد.مالك درباره امام صادق مى‏گويد:«كان من عظماء العباد و اكابر الزهاد و الذين يخشون الله عز و جل،و كان كثير الحديث،طيب المجالسة،كثير الفوائد.»يعنى از بزرگان و اكابر عباد و زهاد بود و از كسانى بود كه خوف و خشيت الهى در دلش قرار داشت.او مردى بود كه حديث پيغمبر را زياد مى‏دانست،خوش محضر بود،مجلسش پر فايده بود.و باز مالك مى‏گويد:«ما رات عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد.»يعنى چشمى نديده و گوشى نشنيده و به دلى خطور نكرده كسى از جعفر بن محمد فاضلتر باشد.ابو حنيفه مى‏گفت:«ما رايت افقه من جعفر بن محمد»از جعفر بن محمد فقيه‏تر و داناتر نديدم.مى‏گويد وقتى كه جعفر بن محمد به امر منصور به عراق آمد منصور به من گفت كه سخت‏ترين مسائل را براى سؤال از او تهيه كنم.من چهل مساله اينچنين تهيه كردم و رفتم به مجلسش. منصور مرا معرفى كرد،امام فرمود او را مى‏شناسم،پيش ما آمده است.بعد به امر منصور مسائل را طرح كردم.در جواب هر يك فرمود عقيده شما علماى عراق اين است،عقيده فقهاى مدينه اين است،و خودش گاه با ما موافقت مى‏كرد و گاه با اهل مدينه،گاهى هم نظر سومى مى‏داد.
در جاى ديگر متصوفه را مى‏بينيم كه به حضور آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏كردند كه نمونه مختصرى از آن را قبلا عرض كردم.
زمان امام صادق عليه السلام زمانى بود كه برخورد افكار و آراء و جنگ عقايد شروع شده بود و ضرورت ايجاب مى‏كرد كه امام كوشش خود را در اين صحنه و اين جبهه قرار دهد.هميشه بايد در اين گونه امور به اثر كار توجه داشت.سيد الشهداء عليه السلام دانست كه شهادتش اثر مفيد دارد،قيام كرد و شهيد شد و اثرش هنوز هم باقى است.امام صادق عليه السلام فرصت را براى تعليم و تاسيس كانون علمى مناسب ديد،به اين كار همت گماشت.بغداد كه كانون جنبش علمى اسلامى صدر اسلام است در زمان امام صادق عليه السلام بنا شد.ظاهرا ايشان آخر عمر سفرى به بغداد آمده است.اثر امام صادق عليه السلام است كه مى‏بينيم شيعه،در مقدم ساير فرق،در علوم اسلامى پيشقدم و مؤسس شد و يا لا اقل دوش به دوش ديگران حركت كرد و در همه رشته‏ها از ادب و تفسير و فقه و كلام و فلسفه و عرفان و نجوم و رياضى و تاريخ و جغرافى كتابها نوشت و رجال بزرگ بيرون داد،عالى‏ترين و نفيس‏ترين آثار علمى را به جهان تحويل داد.اگر امروز مى‏بينيم اصلاح طلبانى به رسميت مذهب شيعه-بعد از هزار سال-اقرار و اعتراف مى‏كنند به خاطر اين است كه شيعه يك مكتب واقعى اسلامى است و آثار شيعى در هر رشته نشان مى‏دهد كه ديگر نمى‏توان اتهامات سياسى به آن بست.اين آثار مولود ايمان و عقيده است،سياست نمى‏تواند اينچنين فقه يا اخلاق يا فلسفه و عرفان يا تفسير و حديثى به وجود آورد.رسميت امروز شيعه معلول طرز كار و عمل آن روز امام صادق سلام الله عليه است.
مقصود اين است كه ائمه اطهار در هر زمانى مصلحت اسلام و مسلمين را در نظر مى‏گرفتند و چون دوره‏ها و زمانها و مقتضيات زمان و مكان تغيير مى‏كرد خواه و ناخواه همان طور رفتار مى‏كردند كه مصالح اسلامى اقتضا مى‏كرد و در هر زمان جبهه‏اى مخصوص و شكلى نو از جهاد به وجود مى‏آمد و آنها با بصيرت كامل آن جبهه‏ها را تشخيص مى‏دادند.
اين تعارضها نه تنها تعارض واقعى نيست،بلكه بهترين درس آموزنده است‏براى كسانى كه روح و عقل و فكر مستقيمى داشته باشند،جبهه شناس باشند و بتوانند مقتضيات هر عصر و زمانى را درك كنند كه چگونه مصالح اسلامى اقتضا مى‏كند كه يك وقت مثل زمان سيد الشهداء عليه السلام نهضت آنها شكل قيام به سيف به خود بگيرد و يك زمان مثل زمان امام صادق عليه السلام شكل تعليم و ارشاد و توسعه تعليمات عمومى و تقويت مغزها و فكرها پيدا كند و يك قت‏شكل ديگر. ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد [SUP](5) [/SUP].

پى‏نوشت‏ها:

1- اين سخنرانى در 25 شوال 1381 هجرى قمرى به مناسبت وفات امام صادق عليه السلام ايراد شده است.
2- نهج البلاغه،خطبه 200.
3- به كتاب كافى،ج 5/ص 65 الى 70 و جلد اول داستان راستان تحت عنوان‏«امام صادق و متصوفه‏»مراجعه شود.
4- اعراف/32.
5- ق/37.
مجموعه آثار جلد 18 صفحه 35


منبع :

http://www.aviny.com/Occasion/Ahlebeit/ImamSadegh/Shahadat/88/sire.aspx
 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز
تیر غم



ز هر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت
دل مرا که بسى بود خون، نشانه گرفت
چو جد خویش على سال ها به خانه نشاند
ز دیده ام همه شب اشک دانه دانه گرفت
هنوز خانه زهرا نرفته بود ز یاد
که آتش از درو دیوار من زبانه گرفت
سپاه کفر به کاشانه ام هجوم آورد
مرا به زمزمه و ناله شبانه گرفت
ز باغ فاطمه صیاد، مرغ سوخته را
دل شب آمد و در کنج آشیانه گرفت
سر برهنه و پاى پیاده برد مرا
پى اذیت من بارها بهانه گرفت
هنوز خستگى راه بود در بدنم
که خصم تیغ به قتلم در آن میانه گرفت
هزار شکر که زهر جفا نجاتم داد
مرا به موج غم از مردم زمانه گرفت
چه خوب اجر رسالت گرفت آل رسول
که گه به زهر جفا گه به تازیانه گرفت
گرفت تا سمت نوکرى ز ما «میثم»
مقام سرورى و جاودانه گرفت

غلامرضا سازگار (میثم)

 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز



بنال اى دل



بنال اى دل که در ناى زمان فریاد را کشتند
بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند
اساتید جهان باید به سوگ علم بنشینند
که در دانشگه هستى، بزرگ استاد را کشتند
به جرم پاسدارى از حریم عترت و قرآن
رئیس مذهب و الگوی عدل و داد را کشتند
به جاى اشک و خون دل، ببار اى آسمان زین غم
که نور دیدگان سید امجاد را کشتند
دریغ و درد کز بیداد منصور ستمگر
به جرم یاری دین مظهر امدادا را کشتند
من ژولیده می گویم ز نسل ساقى کوثر
امام جانشین و پنجمین اولاد را کشتند


حسن فرح بخشیان (ژولیده نیشابوری)
 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز



داغ صادق


داغ صادق شرر سینه ام افروخته کرد
جگرى سوخته یاد از جگر سوخته کرد
جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود
باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود
بر جگر آنکه ولایت به موالى همه داشت
محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت
آن امامى که لواى شرف افراخته بود
زهر منصور به جانش شرر انداخته بود
آه از آن روز که بگرفت زطاغوت زمان
آتش از چار طرف خانه او را به میان
وندرآن خرمن آتش، ولى رب جلیل
راه مى رفته و می گفت منم پور خلیل
شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد
یاد آتش زدن خانه زهرا مى کرد
آنکه هم ظاهر و هم باطن ما مى داند
با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند
چارمین قبله عشق است به دامان بقیع
رونق دیگر از او یافت گلستان بقیع

سید رضا مؤید​
 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز
چرا مذهب جعفری؟



فعالیتهای امام صادق علیه السلام


کاری که امام انجام داد، بسیار بدیع و اندیشیده بود. با استفاده از زمینه مناسبی که امام باقر(ع) فراهم آورد و هسته اولیه علم و تدریس را پایه گذارده بود، شروع به فعالیت فرهنگی کرد، فعالیت هایی راانجام دادکه اهم آنها عبارتند از:

سازماندهی فکری مکتب:

مجلس درس تشکیل داد و در آن به شاگردان فهماند که ماچه می گوئیم. نظر ما در دین و مذهب چیست؟ ازآیات قرآن چه برداشتی داریم. در طول حیات پربارش بزرگترین مکتب فقهی را بنا نهاد. تکیه اصلی او بیان اندیشه اسلام بود. بخش مهمی ازاحادیث و علوم قرآنی را براساس شیوه علمی عرضه کرد و حدفاصل فرقه های گوناگون رابرشمرد و نشان داد که کدام فرقه تا کجا درست و استوار سخن می گوید و در کجا راه باطل را می پیماید.

مذهب شیعه را مذهب جعفری می خوانند چرا؟​


زیرا وابسته به امام صادق(ع) و حاصل تلاش ها و برنامه های او بود یعنی آنچه را که امامان پیشین مورد عمل قرارداده بودند او آنها را به ثمر رساند. مذهب جعفری مکتب امام علی (ع) نبود و مکتب علی علیه السلام همان اسلام راستین است و جزحضرت علی (ع) کیست که اسلام را بهتر و کامل تر از علی بشناسد. او همگام پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و وصی وبرادر او بود. زندگیش سراسر در کنار رسول الله گذشته بود.
او مکتب شیعه را که همان اسلام راستین است معرفی کرد. خطوط فکری آن راعرضه و شاگردان را تشویق به تدوین کرد. برپایه تشویق او اصول اربعماء تنظیم شدو براساس آن تشیع شکل و سازمان خود را نشان داد. او نشان داد تشیع هم مذهب است و هم حکومت و بین این دو جدایی نیست. روش شیعه روش اهل بیت لیهم السلام است.

تشکل و وحدت افراد

خدمت دیگر او تربیت شاگردانی بود که هرکدام در رشته ای از علوم صاحب نظر بودند. او کوشید در عرصه حیات اجتماعی لااقل درسطحی محدود در مرز شاگردان خود اخلاق راحکومت دهد. دست پرورده های اوکه بعداً در گوشه و کنار کشور اسلامی به فعالیت پرداخته بودند موقعیت خود و روش حیات اسلامی را دریافته و آن را در جامعه ترویج می کردند.
او حتی در مواردی بصورت عملی مردم را به وحدت و اخلاق می خواند و درگیری های آنان را از میان می برد.

گشودن باب اجتهاد

او تحرک خاصی در دنیای علم و فقه پدیدآورد و شاگردان خود را وادار کرد که شیوه تحقیق و بررسی و استنباط را بکار گیرند و از قیاس برحذر باشند. او با پایه گذاری فقاهت و فهم و صورت درسی دادن به مسایل باب مباحثاتی عظیم و پردامنه را گشود و با روشی که تعلیم می داد از آیات قرآن، احکام و قوانین اسلام را بیرون کشید. او باب اجتهاد را بازگذاشت و قانون آزاداندیشی را ترویج کرد و فرمود: «اگر مجتهد در استنباط و اجتهاد خودبه حق برسد. برای او دو پاداش است و اگر راه استنباط او درست باشد و آنچه که بدست آورد منطبق باحق عندالله نباشد باز هم برای او اجر استنباط وجود دارد»

توجه دادن به اهل بیت (علیهم السلام)

حق اهل بیت علیهم السلام درهمان روزهای اولیه وفات پیامبر از دست رفته بود و بتدریج که از روزگار حکومت زمامداران می گذشت در سایه القائات و دشمنی ها حقوقشان بیش ازبیش فراموش شده و ارزش و اعتبارشان کم رنگتر می شد. در عصر بنی امیه سعی براین شد که اهل بیت را به فراموشی بسپارند و همین کار را انجام دادند. کار امام صادق(ع) احیای اهل بیت علیهم السلام و توجه دادن عامه به سوی آن بود. در مردم این درک و اندیشه پدید آمدکه تجدید نظری در این زمینه باشند و این محصول تلاش امام بود که دربین جامعه علمی و فقهی آن روز توانست این برجستگی رابه اثبات رساند و خود بعنوان فردشاخص اهل بیت علیهم السلام در عصر امامت درخشندگی هایی داشت و در نهایت در سایه زحمات امام افکار اسلامی و خط صریح و صحیح آن از نو متجلی گردید.
منبع: کتاب امام صادق علیه السلام.

گردآورنده: ایمان چیت ساز.


منبع :
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=80304
 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز
اکثریت دلیل حقانیت نیست !

یکی از خصوصیات بارز هشام صراحت لهجه و حاضر جوابی بود. او سخنان مخالف و موافق را می‏شنید و پس از بررسی نظر خود را آشکارا بیان می‏کرد. روزی ابوعبیده معتزلی به هشام گفت: دلیل درستی اعتقاد ما و بطلان اعتقاد شما این است که طرفداران ما بسیار و پیروان شما اندکند. هشام بی‏درنگ گفت: با این سخن ما را نکوهش نمی‏کنی; بلکه بر حضرت نوح خرده می‏گیری. او 950 سال پیامبری کرد و شب و روز قومش را به سوی خدا فراخواند; ولی جز گروهی اندک به وی ایمان نیاوردند. بنابراین، اکثریت دلیل حقانیت نیست.

خواستگاری


روزی یکی از دوستانش به نام عبدالله بن‏زید اباضی، که از گروه خوارج بود، از دخترش فاطمه خواستگاری کرد و گفت: بین ما همیشه دوستی و محبت ‏برقرار است ‏برای تقویت این پیوند می‏خواهم دخترت فاطمه را خواستگاری کنم. هشام بی‏درنگ گفت: او زن باایمانی است. عبدالله مراد هشام را دریافت و دیگر تقاضایش را تکرار نکرد. هشام با این جمله کوتاه به او فهماند که ازدواج یک زن باایمان با مرد بی‏ایمان جایز نیست.

هشام ترازوی امامت و الگوی شیعیان


امام صادق(ع) می‏فرمود: «هشام بن‏حکم مراقب و نگهبان حق ما و مؤید صدق ما و نابودکننده نظرهای باطل دشمنان ماست. کسی که از او پیروی کند، از ما پیروی کرده است و کسی که با او مخالفت کند، با ما مخالفت ورزیده است»

هشام در محضر امام کاظم (ع)


پایه‏های اعتقادی و شخصیت والای علمی هشام در مکتب امام صادق(ع) استوار شد. چون پیشوای ششم به شهادت رسید، هشام به امام کاظم(ع) روی آورد; از محضر آن معصوم والامقام کامیاب شد و در شمار شاگردان و یاران آن حضرت جای گرفت. او نزد هفتمین امام(ع) چنان جایگاهی یافت که تاریخ ‏نگاران وی را از کارگزاران مطمئن و مورد عنایت‏خاص آن حضرت شمرده‏اند. امام هفتم(ع) به هشام بن‏حکم توجه خاص داشت و او را متصدی کارهای شخصی‏اش قرار داده بود. حسن فرزند علی بن‏یقطین می‏گوید: هر گاه حضرت موسی بن‏جعفر(ع) برای رفع نیازهای شخصی یا عمومی چیزی لازم داشت، به پدرم (علی بن‏یقطین) می‏نوشت: فلان چیز را خریداری یا تهیه کن و باید متصدی این کار هشام بن‏حکم باشد. هشام می‏گوید: امام هفتم برای من پیام فرستاد: در این ایام که مهدی (سومین خلیفه عباسی) بر سر کار است مواظب باش و از سخن گفتن بپرهیز; زیرا خطر جدی تهدیدت می‏کند. هشام به فرمان امام عمل کرد و از خطر نجات یافت تا آنکه مهدی عباسی درگذشت و بار دیگر اوضاع به حال عادی برگشت.

مقام علمی هشام بن‏ حکم


شاگرد ممتاز مکتب اهل بیت(ع) نه تنها در علوم نقلی و عقلی سرآمد عصر خویش بود; بلکه هر گاه احساس می‏کرد حمایت از اسلام به تحصیل علوم دیگر نیاز دارد، با جان و دل در پی آن می‏شتافت و دانشی تازه می‏آموخت. او در مقام فتوا، یک فقیه پرهیزکار، در مقام مناظره و دفاع از اعتقادات شیعه یک متکلم ورزیده و در علم حدیث‏یک محدث ممتاز و مورد اعتماد راویان معروف شیعه بود. کتابهای حدیثی مختلف به رشته نگارش کشید و شاگردان بسیار تربیت کرد.متکلم مجاهد و خستگی‏ناپذیر قرن دوم هجری، علاوه بر فقه و اصول و کلام و فلسفه و علم حدیث، در علوم روان‏شناسی و سایر دانشهای رایج عصر خویش اطلاعات گسترده‏ای داشت. عبدالله نعمه می‏نویسد: یحیی بن‏خالد برمکی، وزیر هارون‏الرشید، با حضور دانشمندان مختلف، نشستهای علمی و تخصصی برگزار می‏کرد. در یکی از نشستها، که هشام بن‏حکم نیز حضور داشت، پس از گفتگو و بحث در موضوعات مختلف علمی، یحیی گفت: درباره «عشق‏» هم سخن بگویید. حاضران هر یک در حد معلومات خویش مطالبی بیان کردند و سخنانشان به وسیله منشیان وزیر ثبت‏شد. وقتی نوبت‏به هشام بن‏حکم رسید، با بیانی شیرین مطالبی بیان کرد که حاضران بی‏اختیار لب به تحسین گشودند.

گردآورنده: محمدرضا ولی زاده

منبع :

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=80456
 

* ziba *

عضو جدید
کاربر ممتاز
روش و شیوه برخورد







عصر امام صادق(ع) یکی از طوفانی ترین ادوار تاریخ اسلام است که از یک سو اغتشاشها و انقلابهای پیاپی گروههای مختلف بویژه از طرف خونخواهان امام حسین(ع) رخ می داد که انقلاب ابوسلمه در کوفه و ابومسلم در خراسان و ایران از مهمترین آنها بوده است و از سوی دیگر عصر برخورد مکتبها و ایدئولوژیها و عصر تضاد افکار فلسفی و کلامی مختلف بود که از برخورد امت اسلام با مردم کشورهای فتح شده و نیز روابط مراکز اسلامی با دنیای خارج ، به وجود آمده و در مسلمانان نیز شور و هیجانی برای فهمیدن و پژوهش پدید آورده بود.

زمان تزلزل حکومت بنی امیه و فزونی قدرت بنی عباس

زمان امام صادق(ع) زمان تزلزل حکومت بنی امیه و فزونی قدرت بنی عباس بود و این دو گروه مدتی در حال کشمکش و مبارزه با یکدیگر بودند. پیشوای ششم در چنین دورانی به فکر نجات افکار توده مسلمان از الحاد و بدبینی و کفر و نیز مانع انحراف اصول و معارف اسلامی از مسیر راستین بود و از توجیهات غلط و وارونه دستورات دین که به وسیله خلفای وقت صورت می گرفت جلوگیری می کرد. امام دشواری فراوان در پیش و مسئولیت عظیم بر دوش داشت. در ظلمت بحرانها و آشوبها، دنیای شیعه را به فروغ تعالیم خویش روشنی بخشید و حقیقت اسلام را از آلایش انحرافات حفظ کرد .



او آن قدر دانش اهل بیت را گسترش داد و زمینه ترویج احکام و بسط کلام شیعی را فراهم ساخت که مذهب شیعه به نام او به عنوان مذهب جعفری شهرت یافت.



طولی نکشید که بنی عباس پس از تحکیم پایه های حکومت و نفوذ خود، همان شیوه ستم و فشار بنی امیه را پیش گرفت و حتی از آنان هم گوی سبقت را ربود. وضع به حدی ناگوار شد که همگی یاران امام را در معرض خطر مرگ قرار می داد ، چنانچه زبده هایشان جزو لیست سیاه مرگ بودند. امام صادق(ع) همواره مبارزی نستوه و خستگی ناپذیر و انقلابی بنیادی در میدان فکر و عمل بود و کاری که امام حسین (ع) به صورت قیام خونین انجام داد ، وی در لباس تدریس و تأسیس مکتب و انسان سازی انجام داد و جهادی راستین کرد.رحلت امام را به سبب مسمومیت دانسته اند . ارتکاب این جنایت را که منصور در توان خود نمی دید به جعفر بن سلیمان پسر عموی خویش و والی وقت مدینه محول کرد. فرزند برومندش امام موسی بن جعفراو را دو جامه سفید مصری که در آن احرام می بست و در پیراهنی که می پوشید و درعمامه ای که از امام زین العابدین(ع) به او رسیده بود ، کفن کود و بر آن نماز خواند و او را در بقیع در کنار قبر پدر بزرگوارش سید الساجدین(ع) به خاک سپرد .

شخصیت علمی امام صادق (ع)

در دوره امامت امام صادق مسلمانان بیش از پیش به علم و دانش روی آوردند و در بیشتر شهرهای قلمرو اسلام به ویژه در مدینه، مکه، کوفه و بصره مجالس درس و مناظره های علمی دایر و از رونق خاصی برخوردار بودند. در این زمان با استفاده از فرصت به دست آمده امام صادق توانست نهضت علمی فرهنگی پدرش را ادامه داده، علوم و معارف اهل بیت را بیان کرده در همه جا منتشر کند . سفرهای اجباری و اختیاری امام به عراق و به شهرهای حیره ، هاشمیه و کوفه و برخورد با اربابان دیگر مذاهب فقهی و کلامی نقش به سزایی در معرفی علوم اهل بیت و گسترش آن در جامعه داشت .
در این شهرها گروههای مختلف برای فراگیری دانش نزد آن حضرت می آمدند و از دریای دانش او بهره می بردند . برخورد وی با گروههای مختلف مردم سبب شد آوازه شهرتش در دانش و بینش دینی ، علم و تقوی ، سخاوت و جود وکرم در تمام قلمرو اسلام طنین انداز شود و مردم از هر سو برای استفاده از دانش بیکران وی به او گرایش یبند . در این دوره علوم و فلسفه ایرانی ، هندی و یونانی به حوزه اسلامی راه یافت و بازار ترجمه علوم گوناگون از زبانهای مختلف به زبان عربی گرم و پررونق شد.

گردآورنده : مهندس فرشید فلاحی


منبع :

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=80492
 

صدای سکوت

عضو جدید
کاربر ممتاز
امان از غربت بقیع
امان از ناله های شبانه؛امان از آتش وتازیانه
وای بر تومدینه که چه زخم را دیدی وسکوت کردی،چه درد ها که بر دل اهل بیت پیامبر نشاندی
وای بر تومدینه تو همان شهر پیامبری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در شگفتم از تو آسمان چگونه آرام گرفتی وقتی سیلی بر چهره ی صادق خدا نشاندند
و از تو زمین که وقتی دست بسته در کوچه ها کشیدنش شرم نکردی ،چگونه فرو نریختی و کافران را درخود نکشیدی
و از تو آتش چطور بر خانه های اهل بیت شعله کشیدی و ویرانشان کردی
وای بر شما!!
و
امان از توبقیع ،از غربت خاکیت، از مزار بی نشانت،از قبر های بی بارگاهت
امان از توبقیع،از اشکهای ناکام مانده بر دل،از ناله های در گلو تپیده ،از حسرت در آغوش کشیدن قبرها
امان از تو بقیع،از پشت پنجره نشستن و از دور نگریستن،از دست های نرسیده به خاکت،
امان از تو بقیع،از کبوتران خاکیت
امان از غریبیت

تا به کی بر دلم زیارتت خواهند ماند؟کی میشود از پشت پنجره ها به مزارهایت ننگرم
کی میشود بر خاکت پا نهم؟ کی میشود عقده ی کهنه ام را برآن مزارهای سنگیت بگشایم؟
...................
امان از تو بقیع امان...
 

Nice Princess

عضو جدید
سلام دوستان
امیدوارم دلتون پر از خدا باشه
این تاپیکو زدم که هر کی تو محرم درد دلی داره و میخواد حرفی بزنه بیاد اینجا
ایشالله که این تاپیک فقط مخصوص محرم نباشه
و همیشه باشه
یاعلی
سبز ترین باشید
تنهایی:gol:

یا حسین..............
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
نوری بر تارک تابناک خاندان وحی





اهل‏ بیت پیامبر(صلی الله علیهم اجمعین) چهره‏ هاى تابناکی به جهانیان عرضه كرده ‏اند و نامشان ‏مانند ستارگان درخشان در آسمان برکات مى‏درخشد؛ یکی از درخشانترین ستاره ها، در میان‏ بانوان، از هفتمین منظومه ولایت، فاطمه معصومه سلام الله علیها، فرزند پاكیزه امام موسى بن جعفر(علیه السلام) است. او والاترین دختر موسى است و از این‏روست كه هر گاه نامى از پدر برده شود، یادى از او نیز به میان مى‏آید.
حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) در اوّلین روز ماه ذى القعده سال 173 هـ ق، 25 سال بعد از تولد حضرت امام رضا (علیه السلام) در شهر مدینه منوّره چشم به جهان گشود.
خبر ولادت حضرت معصومه (علیها السلام) قبل از تولد بارها توسط امام صادق (علیه السلام) اعلام ‏شده بود و به این ترتیب‏ از همان ایام، شیعیان به شناخت مقام والاى وى فرا خوانده مى‏شدند.
از جمله آنگاه ‏كه گروهى از شیعیان رى نزد امام صادق(علیه السلام) آمدند، حضرت فرمود: آفرین بر برادران‏ ما از اهل قم.
آنان گفتند: ما اهل رى هستیم.
ولى امام همان جمله پیشین راتكرار فرمود.
و ادامه داد:
« الا ان لله تعالى حرما و هو مكة، الا ان لرسول الله‏ حرما و هو المدینة، الا ان لامیرالمۆمنین حرما و هو الكوفة، الا ان حرمى و حرم ولدى‏ بعدى قم، الا ان قم كوفتنا الصغیرة. الا ان للجنة ثمانیة ابواب ثلاث منها الى قم. تقبض فیها امراة هى من ولدى و اسمها فاطمة بن موسى، تدخل بشفاعتها شیعتنا الجنة باجمعهم»‏.
یعنی: براى خداوند حرمى است كه مكه است، حرم رسول، مدینه؛ حرم امیرمومنان كوفه است وحرم من و فرزندانم قم است. بدانید قم كوفه كوچك ماست. بدانید بهشت هشت درب دارد، كه سه درب آن به سوى قم است. بانویى از اولاد من در آنجا وفات مى‏كند كه نامش فاطمه دختر موسى است. همه ‏شیعیان ما به شفاعت او وارد بهشت مى‏شوند.
امام ‏صادق علیه السلام فرمود: این كودك فرزندم موسى است. خداوند از او دخترى به من عنایت مى‏كند كه نامش فاطمه است. او را در سرزمین قم ‏به خاك مى‏سپارند. هر شخصى كه او را در قم زیارت كند، بهشت ‏برایش واجب مى‏شود

این خبر و نحوه تعریف حضرت از قم به ‏طور طبیعى مى‏ توانست گروهى از اهالى رى را به عزیمت ‏به سوى قم برانگیزد و در حقیقت اهمیت ویژه‏ اى را كه شهر قم، به خاطر حضور فاطمه معصومه (سلام الله علیها) مى‏ یافت ‏براى آنان‏ بازگو كند.
مى ‏توان گفت ‏به همین خاطر گروههایى از مردم قم از جمله صاحبان فكر و اندیشه از آمدن چنین بانویى به قم مطلع بودند و براى فرا رسیدن آن زمان و یارى ‏و پاسداشت مقدم وى لحظه شمارى مى ‏كردند.
نكات دیگرى نیز از این روایت ‏به دست‏ مى ‏آید از جمله این كه قم حرم ائمه طاهرین (علیهم السلام) است.
موضوعى كه در دهها روایت دیگر از زبان پیامبر(صلی الله علیه واله)، امام على(علیه السلام) و اغلب ائمه یكى پس از دیگرى به آن اشاره شده ‏است.
در خبرى دیگر نیز امام صادق(علیه السلام) به پیشگویى تولد وى پرداخت.
یكى از شیعیان به نزد حضرت آمد، امام را دید كه با كودكى در گهواره سخن مى‏گوید. گامى ‏جلوتر نهاد و مبهوت از این واقعه پرسید: آیا با این طفل سخن مى‏ گویید؟ امام او را دعوت كرد تا با كودك در گهواره سخن بگوید.
مرد باز هم جلوتر آمد و سلام كرد.

كودك نه تنها جوابش را داد؛ بلكه گفت: اى مرد نامى را براى دخترت [كه تازه ‏متولد شده است] انتخاب كرده‏ اى كه خداوند آن را دشمن مى‏ دارد، پس نامش را عوض كن [وى نام دخترش را حمیرا گذاشته بود] شگفتى مرد دو چندان شد.
آنگاه امام ‏صادق (علیه السلام) فرمود: «این كودك فرزندم موسى است. خداوند از او دخترى به من عنایت مى‏كند كه نامش فاطمه است. او را در سرزمین قم ‏به خاك مى‏سپارند. هر شخصى كه او را در قم زیارت كند، بهشت ‏برایش واجب مى‏شود».

ستاره، مادر خورشید و ماه

حضرت معصومه(علیها السلام) و امام رضا(علیه السلام) هر دو از یك مادر به نام «نجمه‏» (ستاره) متولد شده‏ اند.
در كتابهاى تاریخى براى مادر حضرت ده نام و لقب ذكر شده است كه‏ عبارتند از: نجمه، تكتم، خیزران مرسیه، اروى، ام‏البنین، طاهره، سكن، سمانه، شقرا، صقر.
درباره زمان تولد، پدر، مادر، سن و مدت عمر نجمه خاتون اطلاعى در دست نیست و درباره اینكه وى اهل چه منطقه‏اى بوده است، نیز اختلاف نظر وجود دارد.
على اكبر مهدى‏ پور مى ‏نویسد: از تاریخ تولد نجمه خاتون اطلاعى در دست نیست و از مقدار سن شریفش به هنگام ‏شرف یابى به دودمان امامت چیزى نمى‏ دانیم.
درباره جایگاه رفیع مادرحضرت معصومه سلام الله علیها همین نكته بس كه امام كاظم علیه السلام مى‏فرمود: او را جز به فرمان خدا و به استناد وحى خدا نگرفتم

تنها چیزى كه در منابع حدیثى آمده، این است كه وى به هنگام تشرف به خانه امام كاظم(علیه السلام) دوشیزه بوده است.
اما در مورد تابعیت وى كه اهل چه كشورى بوده، تنها چیزى كه در دست است این كه وى اهل ‏مغرب بود.
اما درباره جایگاه رفیع مادر حضرت معصومه (سلام الله علیها) همین نكته بس كه امام كاظم (علیه السلام) مى‏فرمود: او را جز به فرمان خدا و به استناد وحى خدا نگرفتم.

مقام علمی رفیع

حضرت معصومه (علیهاالسلام) از جمله بانوان گرانقدر و والا مقام جهان تشیع است و مقام علمی بلندی دارد. نقل شده که روزی جمعی از شیعیان، به قصد دیدار حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) و پرسیدن پرسش هایی از ایشان، به مدینه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم (علیه السلام) در مسافرت بود، پرسش های خود را به حضرت معصومه (سلام الله علیها) که در آن هنگام کودکی خردسال بیش نبود، تحویل دادند. فردای آن روز برای بار دیگر به منزل امام رفتند، ولی هنوز ایشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش های خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدی به خدمت امام برسند، غافل از این که حضرت معصومه (سلام الله علیها) جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتی پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسیار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاری فراوان، شهر مدینه را ترک گفتند. از قضای روزگار در بین راه با امام موسی بن جعفر (علیه السلام) مواجه شده، ماجرای خویش را باز گفتند. وقتی امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدایش .
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
زیارتی بر بلندای مرتبه



در عرف مذهبی ایرانیان زیارت در معنای رفتن به بارگاه بزرگان دین به کار می رود. این کلمه در سخنان امامان علیهم السلام معنایی وسیع تر دارد. معنای زیارت در فرمایشات ائمه علیهم السلام نزدیک به معنای لغوی این واژه (1) بوده، می توان لااقل چهار کاربرد برای آن یافت. زیارت خداوند (2) و زیارت خانه خدا دو کاربرد این کلمه است. سومین کاربردی که روایات فراوانی را نیز شامل می شود زیارت برادر ایمانی است.(3) چهارمین کاربرد زیارت، همان معنای رایج در ذهن فارسی زبانان است: رفتن به بارگاه معصومین علیهم السلام. باید به خاطر داشت که در این کاربرد نیز معنای لغوی کلمه مدنظر ائمه علیهم السلام بوده است؛ کسی که به زیارت امام معصوم می رود، در واقع به دیدن آن بزرگوار رفته است.


روایات فراوانی در فضیلت زیارت قبور معصومین علیهم السلام و پاداشهای عظیمش آمده است. اما علاوه بر زیارت قبور معصومین علیهم السلام ، برخی افراد غیر معصوم نیز یافت می شوند که ائمه در مورد زیارت آنها سفارش کرده اند. جناب حمزه عموی پیامبر و شهدای مدفون در جوار ایشان، حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، حضرت علی اکبر علیه السلام، شهدای کربلا، جناب عبدالعظیم حسنی در شهر ری و حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام دختر امام کاظم علیه السلام، غیر معصومانی اند که بالخصوص در مورد زیارتشان احادیثی از امامان شیعه نقل شده است.
در این بین زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام چند ویژگی دارد. آن جناب تنها کسی از غیر معصومان است که چندین روایت، مخصوص زیارتش صادر شده است.
برای جناب عبدالعظیم حسنی تنها یک روایت آمده، در آن متنی برای زیارت از امام نقل نگردیده است، و برای سایر کسانی که نامشان گذشت تنها متنی برای زیارت نقل شده است اما حدیثی که مخصوص تشویق به زیارت آن بزرگوران باشد در مجامع حدیثی نیست. اما در مورد ترغیب به زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام از سه امام روایت نقل شده، برای زیارتش نیز متنی بلند از امام نقل گردیده است.
امام جواد علیه السلام در مورد زیارت آن بانوی مکرم فرموده است: «هر کس قبر عمه ام در قم را زیارت کند بهشت برای اوست.»(4)
امام صادق علیه السلام بلافاصله پس از بیان حرم هر یک از چهار دسته مذکور (حرم خداوند متعال، حرم رسول الله، حرم امیرالمۆمنین و حرم ائمه) ماجرای دفن شدن حضرت معصومه علیهاالسلام در قم و ثواب زیارت ایشان را می فرماید که لااقل یکی از دلایل جایگاه والای قم است

از امام رضا علیه السلام در مورد زیارت خواهر بزرگوارش حدیثی نقل شده است که امام در آن حدیث طریقه‌ی زیارت کردن خواهر خود را نیز توضیح داده اند. در ابتدای این حدیث آمده است: «هرکس او را زیارت کند در حالی که حقش را می شناسد بهشت برای اوست.»(5)
سومین امامی که در مورد زیارت حضرت معصومه از او حدیث نقل شده است حضرت صادق علیه السلام است. ایشان در حدیثی فرموده است: «... به درستی که برای خدای حرمی است و آن مکه است و برای رسول خدا حرمی است و آن مدینه است و برای امیرالمۆمنین حرمی است و آن کوفه است و برای ما حرمی است و آن شهر قم است. در آن، زنی از اولاد من دفن خواهد شد که فاطمه نامیده می شود. هر کس او را زیارت کند بهشت برایش واجب می گردد.»(6)
 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز
تولد امامرضا (ع):

حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لااله‌الاالله" را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت."[SUP](2)[/SUP]
نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.[SUP](3)[/SUP]

زندگی امام در مدینه:

حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: "همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند."


 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز
امامت حضرت رضا (علیه السلام):

امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم.
یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: "آیا می‌دانید من کیستم؟" گفتم: "تو آقا و بزرگ ما هستی." فرمود: "نام و لقب من را بگویید." گفتم: "شما موسی بن جعفر بن محمد هستید." فرمود: "این که با من است کیست؟" گفتم: "علی بن موسی بن جعفر." فرمود: "پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد."»[SUP](4)[/SUP] در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که "عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد."

اوضاع سیاسی:

مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:
ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.

  1. پنج سال بعد از‌ آن که مقارن با خلافت امین بود.
  2. پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.
مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.
اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید می‌کرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستند و این، بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از این رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کناره‌گیری کند، زیرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌کردند و او را به عنوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد.
او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود می‌کند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام می‌گرفت دلیل و توجیه خود را از دست می‌داد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست می‌دهد.


 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز
سفر به سوی خراسان:

مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه، جبل، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعه‌نشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر می‌شد. لذا امام را از مسیر بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش می‌دادند.

حدیث سلسلة الذهب:

در طول سفر امام به مرو، هر کجا توقف می‌فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می‌شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی که در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند، همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی، به همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته و عرضه داشتند: "ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان، پیامبر خدا، برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد." امام دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری که بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند، بر مرکب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل را کلمه به کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: "کلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود." سپس امام فرمودند: "اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم."
این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لااله‌الاالله که مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند.



 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز
ولایت عهدی:

باری، چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: "همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم." پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: "تصمیم گرفته‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم." حضرت فرمودند: "اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی." مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند:‌ "هرگز قبول نخواهم کرد." وقتی مأمون مأیوس شد گفت: "پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید." این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: "از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد." اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: "اینک که مجبورم، قبول می‌کنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم." مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: "خداوندا! تو می‌دانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی."

جنبه علمی امام:

مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بی‌همتای امام را در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا این قداست و اعتبار را خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند که شرح یکی از این مجالس را می‌آوریم:
"برای یکی از این مناظرات، مأمون فضل بن سهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت: "دوست دارم که با پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید." صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند: "آیا می‌خواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان می‌شود." او گفت: "بلی فدایت شوم." امام فرمودند: "وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومی‌شان بشنود و ببیند که سخنان تک ‌تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد که توانایی کاری را که می‌خواهد انجام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم." سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: "دوست دارم با ایشان مناظره کنید." حضرت رضا (علیه السلام) نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: "اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند." عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.
رجاء ابن ضحاک که از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه به سوی مرو بود، می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هر سو به او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود را از امام می‌پرسیدند. ایشان نیز به آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی که از این سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: "آری، ای پسر ضحاک! ایشان بهترین، داناترین و عابدترین مردم روی زمین است."»




 

eng shimi

عضو جدید
کاربر ممتاز
ولایت عهدی:

باری، چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: "همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم." پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: "تصمیم گرفته‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم." حضرت فرمودند: "اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی." مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند:‌ "هرگز قبول نخواهم کرد." وقتی مأمون مأیوس شد گفت: "پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید." این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: "از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد." اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: "اینک که مجبورم، قبول می‌کنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم." مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: "خداوندا! تو می‌دانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی."

جنبه علمی امام:

مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بی‌همتای امام را در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا این قداست و اعتبار را خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند که شرح یکی از این مجالس را می‌آوریم:
"برای یکی از این مناظرات، مأمون فضل بن سهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت: "دوست دارم که با پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید." صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند: "آیا می‌خواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان می‌شود." او گفت: "بلی فدایت شوم." امام فرمودند: "وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومی‌شان بشنود و ببیند که سخنان تک ‌تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد که توانایی کاری را که می‌خواهد انجام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم." سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: "دوست دارم با ایشان مناظره کنید." حضرت رضا (علیه السلام) نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: "اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند." عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.
رجاء ابن ضحاک که از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه به سوی مرو بود، می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هر سو به او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود را از امام می‌پرسیدند. ایشان نیز به آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی که از این سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: "آری، ای پسر ضحاک! ایشان بهترین، داناترین و عابدترین مردم روی زمین است."»


 
بالا