داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

sa eed

عضو جدید
داستان بدگويان يكي از علما را پرسيدند كه يكي با ماه رويي است در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. هيچ باشد كه به قوت پرهيزگاري، او به سلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رويان به سلامت بماند، از بدگويان نماند.
 

sa eed

عضو جدید
داستان نتيجه نيكي پسرك فقیری برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دست فروشی می كرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود، بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر پاسخ داد: چیزی نباید بپردازی. مادرم به من آموخته كه همیشه به دیگران نیكی كنم. سالها بعد دخترجوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد. چیزی توجه اش را جلب كرد. چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است.
 

sa eed

عضو جدید
داستان پدر و پسر پسر بچه‌ای بود كه اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه‌ای میخ به او داد و گفت: هربار كه عصبانی می‌شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی. روز اول، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید. طی چند هفته بعد، همان طور كه یاد می‌گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند، تعداد میخ های كوبیده شده به دیوار كمتر می‌شد. او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان‌تر از كوبیدن میخ ها بر دیوار است. بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی‌شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد: هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند، یكی از میخ ها را از دیوار در آورد. روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت: پسرم! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخ های دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشته‌اش نمی‌شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می‌زنی، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می‌گذارند. تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.
 

sa eed

عضو جدید
داستان راهب و شاگردش روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه.شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره، اونم بزحمت. استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟ شاگرد پاسخ داد: بد جوری شور و تنده، اصلا نمیشه خوردش. پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه. رفتند تا رسیدن کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد: کاملا معمولی بود. پیر هندو گفت: رنجها و سختی هائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیع تر بشه، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.
 

sa eed

عضو جدید
حكايت اولين قتل تاريخ خالد از امام صادف (ع) علت اولین قتل را پرسید و ایشان در جواب فرمودند: خداوند به حضرت آدم وحی فرستاد که هابیل را وصی خود قرار داده و اسم اعظم را به وی تسلیم کن و او را جانشین خویش نما. قابیل پسر بزرگ آدم وقتی مطّلع شد که بناست برادر کوچک به جانشینی پدر منصوب شود به غضب آمد، حسّ ریاست خواهی او تحریک شد و گفت من به ریاست و جانشینی شایسته تر هستم و سرانجام برادر خود را کشت .
 

sa eed

عضو جدید
حكايت پادشاه خوش شانس علی آل بویه معروف به عماد الدوله پادشاهی خوش شانس بود. روزی خزانه ی او خالی شد و دیگر پولی نداشت در حال تفکر بود که ماری در اتاقش به داخل سوراخ رفت، سربازان را صدا زد که مار را بگیرند، سوراخ را کندند و به کوزه های پر از سکه های طلا رسیدند، آن گاه علی عماد الدوله با آن سکه ها حقوق سپاهیان را پرداخت کرد .
 

sa eed

عضو جدید
حكايتي از بهلول روزي بهلول بر هارون‌الرشيد وارد شد. خليفه گفت: مرا پندي بده. بهلول پرسيد: اگر در بياباني بي‌آب، تشنه‌گي بر تو غلبه نمايد چندان که مشرف به موت گردي، در مقابل جرعه‌اي آب که عطش تو را فرو نشاند چه مي‌دهي؟ گفت:صد دينار طلا. پرسيد: اگر صاحب آب به پول رضايت ندهد؟ گفت: نصف پادشاهي‌ام را. بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردي و رفع آن نتواني، چه مي‌دهي که آن را علاج کنند؟ گفت: نيم ديگر سلطنتم را. بهلول گفت: پس اي خليفه، اين سلطنت که به آبي و بولي وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خداي به بدي رفتار کني.
 

sa eed

عضو جدید
داستان لالایی آرام بخش زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خروپف های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شب های تنهایی او می شود
 

sa eed

عضو جدید
حكايت برخورد با ریشه کارمندان فاسد سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقی هنگامی که وارد شهر کرمان شد دریافت مردم شهر دچار بغض و ناراحتی هستند رایزنان خویش را فرا خواند و علت را جویا شد، گفتند بسیاری از کارمندان دستگاه دیوانی بر مردم شهر فشار آورده و از جایگاه خویش سوء استفاده می کنند. فرمانروای ایران همان جا استاندار کرمان را از کار بر کنار نمود با اینکه از نزدیکانش بود و یکی از اتابکان (ریش سفیدان) را بر کار گمارد. گروهی نزد فرمانروا آمده و گفتند سردی مردم از کارمندان دون پایه است نه از حاکم رشید کرمان. سلطان سنجر خندید و گفت: مردم آنقدر دانا هستند که می فهمند بد کرداری کارمندان برخواسته از پشتیبان آنهاست. سپس ادامه داد: آبادانی ایران با مردم رنجور راه به جایی نخواهد برد. سلطان سنجر پادشاه دودمان سلجوقیان به نیکی پی به ریشه درد برده و آن را بر طرف نمود
 

sa eed

عضو جدید
حكايت بازرگاني آیوت ها آیوت ها ثروتمندترین خاندان دودمان اشکانیان بودند آنها در مدت ۴۷۰سال کالاهای مورد نیاز مردم خاور و باختر جهان را فراهم و برایشان می فرستادند. آیوت یکم در جوانی پس از کمی تجارت برای بازرگانان خورده پا تصمیم گرفت كه خود این راه را ادامه دهد و تبدیل به بزرگترین بازرگان ایران گردد. روزی که نخستین سفر بازرگانی خویش را در پیش داشت مردی میانسال پیش او آمد و گفت من بازرگانم همان جایی می روم که شما در پی آنید. آیا می خواهید همراه با هم این راه را برویم؟ آیوت گفت: هدف شما از سفر چیست؟ آن مرد گفت: هم اکنون می خواهم بازرگانی کنم. شاید در بین راه و یا در آن شهر که می رویم کار پر درآمد تری یافتم. هدف من این است هر کاری که بهتر بود به آن بپردازیم. آیوت جوان به او خندید و گفت من با آدمی که برنامه مشخصی برای زندگی خویش ندارد همراه نخواهم شد و از او جدا شد. اگر آیوت با آن مرد همراه می شد شاید هیچ وقت نمی توانست امپراتوری بازرگانی آیوت ها را ایجاد کند. چون برای آیوت تنها یک هدف مهم وجود داشت و آن تبدیل شدن به بزرگترین بازرگانی ایران بود.
 

sa eed

عضو جدید
حكايت نگهبانی از ایران و مردم بر روی شمشیر فرهاد دوم (پادشاه ایران از دودمان اشکانیان) این جمله از بانو ورتا بود: تنها برای نگهبانی از ایران و مردم سرزمین بجنگ. یکی از مغ های پیر زرتشتی به پادشاه ایران گفت: چرا این سخن بر روی شمشیر است؟ پند بزرگان باید در اندیشه و دل ما باشد نه بر دست ساخته های ما. فرهاد دوم نگاهی به شمشیر نمود و گفت این جمله را هر بار می بینم به من می گوید راه درست چه و کجاست و بدین گونه در بیداد زمانه گم نمی شوم. آن مغ خود از یاد برده بود که چرا آتش در آتشکده همیشه روشن است. آیا جز برای یادآوری اندیشه های آنان است؟
 

sa eed

عضو جدید
حكايت مردمسالاری در دودمان اشکانیان مردمسالاری (دموکراسی) در ایران دوران اشکانیان و تاسیس مهستان به پیشنهاد مهرداد یکم به نوشته مورخان رومی ـ یونانی و ارمنی و تطبیق تقویمها، مهرداد یکم ششمین شاه ایران از دودمان اشکانی، یکم مارس سال ۱۷۳ پیش از میلاد در اجتماع بزرگان ایران اعلام کرد که تصمیم گرفته است کشور دارای یک قانون لاتغییر (اساسی) شود تا حقوق و تکالیف همه در آن روشن باشد. این تصمیم مهرداد مورد تایید حاضران در نشست قرار گرفت و ایران دارای دو مجلس شد که مجموعه آن دو را «مهستان» می گفتند (مه به کسر «میم» به معنای بزرگ). انتخاب ولیعهد از میان شاهزادگان، اعلان جنگ و پیشنهاد صلح، بسیج نیرو، عزل شاه در صورت دیوانه شدن و بیماری ممتد و …، تغییر اشل مالیات ها و صدور دستور ضرب سکه با تصویر تازه، تعیین شاهان ارمنستان، تایید تشریفاتی (ضمنی) شاهان پارسی تبار (از دودمان هخامنشیان) سرزمین پنتوس (منطقه ساحلی جنوب دریای سیاه در آناتولی به پایتختی شهر سینوپ) و انتصاب فرمانده کل ارتش برای یک دوره معین و یا مدیریت جنگ از جمله اختیارات مهستان بود. مهستان در موارد متعدد شاهان اشکانی را جابجا کرد و در عین حال حامی سنت های بومی مناطق مختلف ایران بود در آنجا صدای همه اقوام ایرانی شنیده می شد. ارد بزرگ متفکر برجسته ایران می گوید: مهستان، برآیند خرد مردم آزادیخواه ایران بود. در دوران اشکانیان (پارتیان) که علاقه مند به اندیشه های فلاسفه بزرگی نظیر آرشیت و ورتا (همزمان با سقراط، افلاطون و ارسطو در یونان، آرشیت و بانو ورتا از فلاسفه بزرگ ایران و پارت بودند) بودند مهرداد یکم بر اساس تعالیم این دو فیلسوف، مردمسالاری را در ایران به شکلی نوین پیاده ساخت. به علاوه، در این دوره ایالات دور دست، ارمنستان و پنتوس خودمختار بودند و لذا ایجاب می کرد که مهستان وجود داشته باشد تا سخن آنها نیز در آنجا شنیده شود. یونان و روم در آن زمان در دست فرماندهان نظامی دست بدست می شد. جالب است بدانیم مورخان امروز ایتالیا سعی می کنند به دروغ مهستان ایران را اقتباس ایرانیان از رومیان بنامند ! حال آنکه ایجاد مهستان (۱۷۳ سال پیش از میلاد ـ ۲۱۸۱ پیش) هنوز دولت روم با ایران همسایه نشده بود و دوران نوزادی خویش را طی می نمود. در آن زمان بقایای اسکندریان بر مناطق یونانی نشین و مصر حکومت می راندند.
 

sa eed

عضو جدید
عشق + معلمي معلمی با جعبه‌ای در دست وارد کلاس شد و جعبه را روی میز گذاشت. بدون هیچ کلمه‌ای، یک ظرف شیشه‌ای بزرگ و چند سنگ بزرگ از داخل جعبه برداشت و تا جایی که ظرف گنجایش داشت سنگ بزرگ داخل ظرف گذاشت. سپس از شاگردان خود پرسید: آیا این ظرف پر است؟ همه شاگردان گفتند: بله. سپس معلم مقداری سنگ‌ریزه از داخل جعبه برداشت و آنها را به داخل ظرف ریخت و ظرف را به آرامی تکان داد. سنگ‌ریزه‌ها در بین مناطق باز بین سنگ های بزرگ قرار گرفتند. این کار را تکرار کرد تا دیگر سنگریزه‌ای جا نشود. دوباره از شاگردان پرسید: آیا ظرف پر است؟ شاگردان با تعجب گفتند: بله. دوباره معلم ظرفی از شن را از داخل جعبه بیرون آورد و داخل ظرف شیشه ای ریخت و ماسه‌ها همه جاهای خالی را پر کردند. معلم یکبار دیگر پرسید: آیا ظرف پر است؟ شاگردان یکصدا گفتند: بله. معلم یک بطری آب از داخل جعبه بیرون آورد و روی همه محتویات داخل ظرف شیشه‌ای خالی کرد و گفت: حالا ظرف پر است. سپس پرسید: می‌دانید مفهوم این نمایش چیست؟ این شیشه و محتویات آن نمایی از زندگی شماست. اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت. سنگ های بزرگ مهم‌ترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده، فرزندان، سلامتي، دوستان و علایق‌. چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر نباشند ولی این‌ها باقی بمانند، باز زندگی‌تان پای برجا خواهد بود. به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ ها ی بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچ گاه به آنها دست نخواهید یافت. اما سنگ‌ریزه‌ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل: تحصیل، کار، خانه و ماشین‌. شن‌ها هم سایر چیزها هستند: مسائل خیلی ساده. معلم ادامه داد: اگر با کارهای کوچک (شن و آب) خود را خسته کنید، زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ گاه وقت کافی و مفید برای کارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت. اول سنگ‌های بزرگ را در نظر داشته باشید، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند.
 

sa eed

عضو جدید
اشعار بی معنی میرزا حسین مشرف اصفهانی شاعری ظریف و شوخ بود. یك وقت مدعی شده بود كه پنج مثنوی به وزن خمسه نظامی می تواند به نظم آورد به طوری كه هیچیك از ابیات معنی نداشته باشد. ممدوح او این شرط را پسندید و قرار شد كه اگر ابیاتی با معنی در آن یافت شود به هر بیتی دندانی از او بر كنند و بر سرش كوبند . مشرف قبول كرد ولی با آنكه سعی زیاد كرده بود كه شعرهای بی معنی بسراید حریفان برای چهار بیت از اشعار او معنی یافتند ، در نتیجه چهار دندان او را كشیدند و بر فرق سرش كوفتند آن چهار بیت اینهاست :
اگر عاقلی بخیه بر مو مزن بجز پنبه بر نعل آهو مزن
سوی مطبخ افكن ره كوچه را منه در بغل آش آلوچه را
كه نعل از تحمل مربا شود به صبر آسیا ، كهنه حلوا شود
ز افسار زنبور و شلوار ببر قفس می توان ساخت ، اما به صبر
به نظر شما حریفان میرزا مشرف اصفهانی چه طوری این اشعار را معنی كردند ؟
 

sa eed

عضو جدید
حكايتي از مثنوی معنوی مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی. اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن . مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور. سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد. مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟ مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟ چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟
 

sa eed

عضو جدید
مشاعره شعرا گويند چون حكيم ابوالقاسم فردوسي به طرف غزنين رهسپار بود هنگام ورود به غزنين به باغي فرود آمد كه سه نفر از شعراي دربار غزنوي يعني (عنصري) و (عسجدي) و (فرّخي) در آنجا به گفتگو و استراحت پرداخته بودند. فردوسي به سمت آنان رفت تا موقعيت شهر را از ايشان جويا شود و چون ملبّس به لباس كهنه و مندرس و فرسوده بود ايشان به تصوّر اينكه شخص ناشناس آدم بي‌سوادي است و مزاحم ايشان خواهد بود تصميم گرفتند به او بفهمانند كه ما از طبقه شعرا هستيم و با زبان شعر با هم سخن مي‌گوئيم و او هم اگر شعر مي‌داند بنشيند و الّا راه خود پيش بگيرد و برود ،اين پيشنهاد را به فردوسي ارائه كردند. حكيم در جواب گفت شما شعرتان را بگوئيد و چون نوبت به من رسيد توانستم جواب مي‌گويم و اگر نتوانستم رفع زحمت مي‌كنم. پس قرار شد چهار نفري يك رباعي بسازند. نخست عنصري گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن عسجدي ادامه داد: مانند رخت گل نبود در گلشن فرّخي اضافه كرد: مژگانت همي گذر كند از جوشن نوبت به فردوسي رسيد با صداي رسا فرمود: مانند سنان گيو در جنگ پشن. كه هر سه شاعر از جواب حکیم فردوسی به حیرت افتادند و بحث شروع شد.
 

sa eed

عضو جدید
حكايت شير و گرگ و روباه در يك جنگل سرسبز شير قدرتمندي سلطنت مي كرد كه يك روباه و گرگ هم ، خدمتگزارش بودند . روزي از روزها تصميم گرفت براي شكار به كوه و دشت برود پس خدمتگزارانش را صدا زد و هر سه به راه افتادند و از تمام دشت ها عبور كردند . در همان لحظة اول ورود ، سلطان جنگل يك خرگوش ، بعد يك گاو و سپس يك بز كوهي را شكار كرد . خدمتگزارانش با تعجب نگاه مي كردند ، شير هم رو كرد به گرگ و گفت : گرگ عزيز ! تو هميشه در خدمت من بوده اي ، به نظر من بهتر است اين شكارها را تو به عدالت تقسيم كني . گرگ گفت : سلطان عزيز ! اين گاو بسيار لذيذ و بزرگ است و بهتر است قسمت شما باشد ، بز كوهي كه ناچيزتر است قسمت من و خرگوش هم كه از همه كمتر است بايد به روباه برسد كه كوچكتر از ماست . شير عصباني شد و گفت : گرگ گستاخ ! نكند فراموش كرده اي كه روزي شما را هم من مي دهم مگر نديدي كه همه اين شكارها كار من بود ؟ اگر واقعاً مي خواستي ثابت كني كه زيردست من هستي ، بايد مي گفتي همه اين شكارها به سلطان بزرگ مي رسد . گرگ با گستاخي تمام گفت : اي سلطان جنگل ، اين شكارها حقّ ما هم هست چون ما ، شب و روز به تو خدمت مي كنيم ، پس بايد از اين شكارها هم سهمي داشته باشيم . شير به شدت عصباني شد و با يك حمله سريع ، سر گرگ را از بدنش جدا كرد . روباه آنقدر ترسيده بود كه نمي توانست حرفي بزند . نوبت به روباه رسيد . شير به او گفت : تو اين شكارها را عادلانه تقسيم كن تا ببينم تو چقدر انصاف داري ؟ روباه گفت : اي سلطان بزرگ ، اين گاو را براي صبحانه ، بز را براي نهار و خرگوش را هم براي شام بخوريد و من هم بعد از تمام شدن غذاي شما ، هرچيز كه باقي مانده باشد مي خورم و سير مي شوم . شير از اين رفتار روباه خوشش آمد و به او آفرين گفت و سپس پرسيد : اين طور رعايت عدالت را از چه كسي ياد گرفته اي ؟ روباه گفت : از عاقبتي كه گرگ به آن دچار شد ياد گرفتم و دلم نمي خواست مانند او از بين بروم . پس به جاي تكرار اشتباه گرگ ، سعي كردم راه حل ديگري ، پيدا كنم . شير گفت : تمام اين شكارها را به تو مي دهم . چون تو بسيار زيرك هستي و تمام فكرت را به كار انداختي تا خطاي گرگ را تكرار نكني . روباه هم با خوشحالي شروع به خوردن شكارها كرد . پس اگر كمي در زندگي دقت داشته باشيم ، با استفاده از تجربيات ديگران مي توانيم زندگي بهتري داشته باشيم و كمتر مرتكب اشتباه مي شويم امّا اگر قرار باشد كه خطاهايي را كه ديگران تجربه كرده اند ما هم تجربه كنيم در زندگي به مشكلات زيادي بر مي خوريم و دائماً گرفتار بي فكري هاي خودمان مي شويم .
 

sa eed

عضو جدید
حكايت قهرمان يك دست كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببيند.در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد. سه ماه بعدكودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزیش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی نداشتی. پس ما هم یاد بگیريم كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كنیم. زيرا راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از ضعف ها به عنوان نقطه قوت است
 

sa eed

عضو جدید
حکايت بهلول و جنيد بغدادي شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او، شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه مي خوري؟ عرض كرد اول بسم‌الله مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم بسم‌الله مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم... بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روانه شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد. بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز. بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم. بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اين گونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است. اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.
 

sa eed

عضو جدید
حكايت بديهه سرايي بهار در اوایل فصل بهار روزی ملک الشّعراء بهار و دیبا و شهریار با شخصی به نام علمداری از تهران به سوی کرج عازم شدند مرحوم بهار در کرج دوستی داشت به منزل او وارد شدند. چون میزبان خواست با همراهان بهار آشنائی حاصل کند مرحوم بهار بالبدیهه این دو بیتی را ساخته بر او خواند:

ای کرج سویت سه تن از شهر، یار آورده ام
با (علـمـداری ) و (دیبـا ) (شهـریار) آورده ام
خلق می گویند از یک گل نمی گردد بهـار
زین سبب سویت سه گل با یک (بهار) آورده ام!
 

sa eed

عضو جدید
حكايت بهلول و قاري بهلول قاری ای را سنگ زد. گفتند: چرا می زنی؟ گفت: زیرا قاری دروغ می گوید. فتنه‌ای در شهر افتاد. خلیفه بهلول را حاضر کرد. گفت: من صوتِ او را می‌گویم. قولِ او را نمی گویم. خليفه گفت:این چه گونه سخن باشد؟ قول او از صوت او چون جدا باشد؟ بهلول گفت: اگر تو که خلیفه ای فرمانی بنویسی که عاملانِ فلان بقعه چون این فرمان بشنوند باید که حاضر آیند هر چه زودتر، بی هیچ توقّف. قاصد این فرمان را آنجا برد، خواندند و هر روز می‌خوانند و الّبته نمی‌آیند، در آن خواندن صادق هستند و در آن گفتن که سمعاً و طاعتاً؟
 

sa eed

عضو جدید
حکایت سقف خانه
شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوب هاي سقف آن بسيار صدا مي كرد. صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند. او پاسخ گفت: چوب هاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است اما مي ترسم كه اين ذكر به سجود بينجامد!
 

sa eed

عضو جدید
حكايت دزد و آيه الكرسي پدر ابوبكربن نوح از قول دوستش در نهروان مي گويد: عادت داشتم هر شبآية الكرسي را مي خواندم و بر دكان مي دميدم. شبي يادم رفت بخوانم، به خانه رفتم وقت خواب يادم آمد و آن را خواندم و به اطراف دكان دميدم . فردا دكان را باز كردم ديدم دزدي هرچه در دكان است جمع كرده و مردي آنجا نشسته. گفتم: كيستي و اينجا چه مي كني؟ آن مرد گفت: داد نزن. من چيزي از تو نبرده ام. نگاه كن تمام متاع تو موجود است. من اينها را بستم. هر گاه خواستم ببرم، درب را نيافتم . چون بر زمين نهادم و نشان كردم باز تا خواستم ببرم، درب ديوار شد. شب را به اين بلا بسر بردم تا اينكه تو درب را باز كردي. اكنون اگر خواهي مرا عفو كن كه من توبه كردم و چيزي هم از تو نبرده ام. آن مرد گويد دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم.
 

sa eed

عضو جدید
حکایت سلطان محمود و طلخک
سلطان محمود غزنوي به طلخك گفت كه تو با اين جامه يك لا در سرما چه مي كني؟ كه من با اين همه جامه مي لرزم؟ گفت : اي پادشاه تو نيز مانند من كن تا نلرزي. گفت : مگر تو چه كرده اي؟ گفت : هر چه داشتم را در بر كرده ام!
 

sa eed

عضو جدید
حكايت تربیت نا اهل یکی از وزرا پسری کودن داشت، پیش دانشمندی فرستاد که او را تربیت کند تا عاقل شود. مدتی تعلیمش کرد، موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این پسر عاقل نمی شود، مرا نیز دیوانه کرد. قطعه:
چون بود اصل گوهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نخواهد کرد
آهنی را که بد گهر باشد
سگ به دریای هفت گانه مشوی
که چو تر شد، پلیدتر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چو بیاید هنوز خر باشد!
 

sa eed

عضو جدید
حكايت سنگ سر راه در زمان های گذشته ، حاکمی تخته سنگی را وسط جاده ای قرار داد ، و برای اینکه واکنش مردم را ببیند ، خودش را در جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند حاکم بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با این حال ، هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب ، یکی از روستاییان ، که پشتش بار میوه و سبزی بود ، نزدیک سنگ شد . بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد . ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داشت . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد . حاکم در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی ممکن است فرصتی برای تغییر زندگی انسان باشد
 

sa eed

عضو جدید
حکایت دانشمند و نامه
فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه مي نوشت. شخصي پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي چشم نوشته ي او را مي خواند. بر وي دشوار آمد. بنوشت: اگر در پهلوي من دزدي ننشسته بودي و نوشته مرا نمي خواندي همه اسرار خود را بنوشتمي. آن شخص گفت والله مولانا من نامه تو را نمي خواندم. گفت: اي نادان پس از كجا دانستي كه ياد تو در نامه است!
 

sa eed

عضو جدید
تاثير همنشين - حكايتي از مناقب العارفين لاشک، با هر چه نشینی و با هر چه باشی، خویِ او گیری. در کُه نگری، در تو پَخسیدگی در آید. در سبزه و گُل نگری، تازگی درآید. زیرا همنشین تو را درعالَمِ خویشتن کشد. و از این روست که تلاوت قرآن دل را صاف می کند. زیرا از انبیا یاد کنی و احوالِ ایشان، صورتِ انبیا بر روحِ تو جمع شود و همنشین شود
 

sa eed

عضو جدید
حكايت درویش و خواجه درویشی خواجه ای را گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه می کنی؟ گفت: ترا کفن کنم و به گور بسپارم. درویش گفت: امروز زندگی مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن برخاک بسپار. خواجه خندید و او را پیراهنی بخشید
 

sa eed

عضو جدید
حکایت درویش و ده
درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته. گفت: مرا چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم . ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد. آنچه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا چيزي خواستم ندادند به اين ده آمدم ، اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!
 

Similar threads

بالا