بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری

بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل ِ آواره بِگیــری مـی گــویـی :

" دِ لــَمـ بـَرایـتـ تَنــگ اَســت "
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خسته ام دیگر ازین فریاد ها
خسته از بی مهری و بی دادها

خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی

خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام ازین همه بیگانگی

خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک

خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک

خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها

خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بی یاری بیمارها

خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر

خسته از بی فطرتان بی هنر
خسته ام از خستگی ها، بیشتر

خسته ام، خسته ام
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
بیا ای مرد ای موجود خودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
*******
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
اگر غم هم مرا تنها گذارد
دگر تنهای تنها میشوم من.
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
دل پیش تو و دیده به سوی دگرانم
تا خلق ندانند به سویت نگرانم
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
وقتی پناهی نیست تو تنها پناهی !
وقتی حیاتی نیست تو تنها حیاتی !
وقتی کسی نیست تو تنها کسی !
وقتی فرجامی نیست تو تنها فرجامی
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
بــوســه هـــایت انـــار را می ترکانــد ،

نفــس هایت سیبــ را می رساند ، آغـــوشـت ابـــــر را می بـــاراند
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
 

MARIA RED

عضو جدید
کاربر ممتاز
از تو ای بد عهد آشنایی زود بود
دیر با ما آشنا گشتی، جدایی زود بود
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در این شب سیاه...در این سکوت تلخ...

در این دریای غم انگیز بی بهار...


دستی کجاست تا به روی من...دروازه های طلائی شهر


عشق را بگشاید؟


قسم به عشق لیلی...


به اشک زلال مجنون...


به دل پر از غم یوسف...


به چشمان منتظر شیرین...


ودستان پر مهر فرهاد...


با تمام وجود دوستت دارم...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی
متروک ویران را
کسی دیگرنمی پرسد چرا تنهای تنهایم
ومن چون شمع می سوزم
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان و نالانم
ومن تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم
که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زردپاییزم
که هر دم با نسیمی میشود
برگی جدا از او
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عقربه ها از پی هم میدوند
بی آنکه بدانند

گاهی

چقدر دلتنگ ماندنشان میشویم


 

fagol

عضو جدید
بهترین بیت شعر در تمام زندگیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهترین بیت شعر در تمام زندگیت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[FONT=&quot]غریبم من نشانم را که داند در این غربت زبانم را که داند؟[/FONT]
 

Mute

عضو جدید
کاربر ممتاز
روز ها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم


جان که از عالم عِلْوی است یقین می دانم

رخت خود باز برآرم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به امید سرکویش ، پر و بالی بزنم


کیست در گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است ، سخن می نهد اندر دهنم


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است که نگویی منش پیرهنم


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان تا در زندان ابد

ز سر عربده مستانه به هم در شکنم


من به خود نآمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد تا وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم


شمس تبریزی اگر روی به من بنمایی

وا ... این قالب مردار به هم در شکنم

«منسوب به مولانا جلال الدین محمد بلخی»

 

جین ایر

عضو جدید
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رفتنـــت ..

نبودنت !

نــ ـ ــآمردیت ,

نـﮧ اذیتـم کردُ نـﮧ حتـﮯ , ثآنیـه اﮮ , برآیـҐ سوآل شد !

فقـــط ..

یـڪ بغض خفـه اҐ میکنــد ..

چگونـﮧ نگآهــت کرد ,,

ڪـﮧ مرآ تنهــآ گذآشتـﮯ ؟
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
وقتی که دیگر نبود


من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت


من به انتظار آمدنش نشستم


وقتی که دیگر نمیتوانست مرادوست بدارد


من اورا دوست داشتم


وقتی که او تمام کرد

من آغاز کردم

چه سخت است

در این هیاهو

آزاد نبودن وتنها متولد شدن
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
 

جین ایر

عضو جدید
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها
چرا صدایم کردی؟
 

mehravehoath

عضو جدید
[FONT=&quot] [/FONT]
زنی را دیدم
زاده شده بود تا دختر کسی باشد
بالید تا خواهر کسی باشد
ازدواج کرد ...تا زن کسی باشد
زاد تا مادر کسی باشد

برای همه کسی بود و برای خودش هیچ کس
 

...scream...

عضو جدید
کاربر ممتاز
[h=2] http://www.www.www.iran-eng.ir/images/icons/icon1.png [/h]
هنوز نام تو در دفتر زمان جـــاری اســت
و خون غیرت تو در رگ جهان جاری است

هنــوز هــــــم تو امید امـــــید وارانـــی
زلال نام تو در بغض کودکــــان جاری است


چه دست بود فشاندی به آبها که هنـــوز
حد یث عزت نــفس تودر زبـان جاری ا ست

و از دو دست تو دشت وفــا وغیـــــــــرت را
د و رود پای گرفته است وهمچـنان جاری است

مگر نگاه تو د نبال مشــــــگ می گـــرد د
که رود اشگ زهر دیده بی امان جـــاری است

وفا بقامت تو قـــــد ر خویش را ســـــــنجید
که با وفایی تو مثل بیکران جــــاری است

واوج آبی نامـــت شبیه معـــــجزه هســــت
که بر مناره آ فاق چون اذان جاری است

هنوز هـــم شفـــق آلود تســــت چشم افــــــــق
پیام سرخ تو در متن آسمان جاری است






 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن
چشمای بسته مو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی
 

mahdya

عضو جدید
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت​
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت​
آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد​
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد​
داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود​
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود​
داد و بیداد برادر که برادر تنهاست​
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست​
یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند​
همه رفتند غمی نیست علی می ماند​
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده​
دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده
در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند​
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند​
مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون​
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون​
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام​
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام​
می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است​
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است​
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد​
وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد​
کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام​
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام​
فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد​
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد​
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام​
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام​
می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد​
با جهاز شتران کوه احد برپا شد​
و از آن آینه با آینه بالا می رفت​
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت​
تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد​
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت​
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است​
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت​
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد​
بین دست پسر آمنه بالا می رفت​
گفت: اینبار به پایان سفر می گویم​
" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"​
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است​
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است​
واژه در واژه شنیدند صدارا اما...​
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما​
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد​
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد​
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام​
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام​
شهر اینبار کمر بسته به انکار علی​
ریسمان هم گره انداخته در کار علی​
بگذارید نگویم که احد می لرزد​
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد​
می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام​
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام​
می نویسم که "شب تار سحر می گردد"​
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد
"سیدحمیدرضا برقعی"
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا