داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رویا
عزیزم داری به چی فکر می کنی؟
زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری.
نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی!
خیلی دلت می خواد بدونی؟
مرد سر به نشانه تایید تکان داد.
زن آهی کشید:خوب،راستش،
داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی
که می خواست منو خوشبخت کنه.ولی،
تو همه چیز رو خراب کردی.
تمام رویاهای منو به هم زدی.می فهمی
مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟
زن به چشم او خیره شد
و با صدای بغض آلودی گفت:خود تو.
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
آرزو::

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد

آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م راست

آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا

... بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که

آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره

دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت

دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی

آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدن زیر خنده

آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی.

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باد شمال شرقی
دختر جوان از تپه بالا رفت.
خودش را به او رساند.کنارش نشست.
نفس تازه کرد و گفت:سلام.امروز اومدم فقط یه چیز به ام بگی.
به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد:کافیه به ام بگی دوستم داری،یه بار
اون وقت ببین برات چه کارا که نمی کنم.
پیرمرد از خانه بیرون آمد.دود پیپ را بیرون داد و دختر را صدا زد.
دختر از جا بلند شد. لبه ی دامن را بالا گرفت.
سر جلو برد و گونه ی او را بوسید:لازم نیست همین الان بگی.
با سرعت از سرازیری جاده پایین رفت.همراه پیرمرد وارد خانه شد.
کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.
باد شمال غربی شروع به وزیدن کرد.
و گردن مترسک ناگاه به سمت خانه ی دختر شکسته شد.
کلاغ در جا پرید و دوباره سر جایش نشست
 

vajiheh.kh

عضو جدید
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاه نگاه میکرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت مواظب خودت باش. کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: میدانستم با او نسبت دارید.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سرد و گرم
دخترك دكمه هاي كت مادربزرگ را كه زمستان سه سال پيش مرده بود
تو تن آدم برفي فرو كرد و عقب ايستاد.
او را تماشا كرد و لبخند زنان گفت:حالا تواَم واسه خودت يه دست لباس گرم داري.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ـ هدیه

فروشنده پرسيد:شما نمي خواهيد واسه همسرتون چيزي بخريد؟

مرد با دست پاچگي ماهيتابه ي بزرگي برداشت.

آن را برانداز کرد.سری برای فروشنده تکان داد:همین خوبه.

زن با دلخوری از فروشگاه خارج شد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دوست داشتن



- تو منو بيشتر دوست داري يا مامانُ؟

دخترك كمي فكر كرد:اول تو روُ.نه، اول هر دوتاتون ُ

صورت مرد را بوسيد:تو اول منو دوست داري يا مامانُ ؟

مرد بدون اين كه فكر كند،جواب داد:معلومه عزيزم كه تو رو دوست دارم.

- مامان چي؟

- اون منُ تو رو ول كردُ رفت.

دخترك لبخند زد:بر مي گرده. من كه مي دونم هنوز دوستش داري.

و چرخ هاي ويلچر را به حركت در آورد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بوسه
دست به سينه به چارچوب‌ پنچره تكيه داده بود
و مناظر زيبا را از نظر مي گذراند.
آن دور ها درختي را ديد كه سال ها قبل زير سايه ي
آن نشسته و
اولين بوسه ي عشق را از لب معشوق
چشيده بود.
و بقيه بوسه ها كه همه از روي هوس بود!!!
 

دختر معمار

عضو جدید
کاربر ممتاز
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم.

می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من قول بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سارا

سارا؟ سارا؟ كجايي؟
زن، نزد مرد رفت.كنارش نشست.
دست توي موهاي او برد:مي دوني چند ساله كه
ديگه منو به اين اسم صدا نزدي؟!!
مرد بعد از مدت ها دست زن را در دست
گرفت:متاسفم.هر كاري كردم اسمت يادم نيومد.
مكث كرد و با تعجب پرسيد:مگه تو اسم ديگه ايي هم داشتي؟!!
زن، دست مرد را به سينه فشار داد.آن را بوسيد و با صداي
بغض آلودي گفت:ديگه مهم نيست.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تازگی!!!

زن به نقطه ایی خیره شد:خیلی دلم می خواد منو تو آغوشت
بگیری.نوازشم کنی و بگی که دوستم داری.
آهی کشید:درست مثل وقتی که جوون بودم
.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ملکه باش

ملکه باش. شهامت متفاوت بودن را داشته باش. پیشگام باش . راهنما باش از آندست زنانی باش که در رویارویی با مصائب همچنان زندگی را سخت در آغوش میگیرند و بی هیچ ترسی با مشکلات می جنگند. مبارزه کن. جست و جوگر حقیقت باشو در قلمرو خود با قلبی سرشار از عشق فرمانروایی کن، خواه این قلمرو خانهات، محل کارت یا خانواده ات باشد.
ملکه باش. رئوف باش. مدام ایده های جدید بیافرین و به زن بودن خود افتخار کن.
همواره دعای من این است که روزی از هدر رفتن وقتمان برای مسائل دنیوی و پیش پا افتاده دست برداریم و ...
ما بندگان خدا هستیم. اینجاییم تا عشق ورزیدن را به دیگران بیاموزیم.
مهم نیست که چه بر شما گذشته است؛ اهل کجایید؛ پدر و مادرتان چه کسانیهستند، حتی موقعیت اجتماعی و یا اقتصادی تان هیچ کدام اهیمتی ندارد، مهمانتخاب شیوه ی عشق ورزیدن است و انتخاب شیوه ی نشان دادن عشق در کار،خانواده و آنچه که باید به دنیا عرضه کنید.
ملکه باش. صاحب قدرت و شکوه خویش باش.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بلند شد . کتش را تکاند . موهایش را مرتب کرد .
همانطور که با غیظ راننده ماشین را نگاه می کرد برگشت تا سوار موتورش شود و برود
- یکی زنگ بزنه اورژانس
- بنده خدا تموم کرده
- راننده در نره!
سرش بین بلوک سیمانی و چرخ موتور له شده بود
کیف پولش آن طرفتر افتاده بود . خرید را چه می کرد ؟ کاش در جیب کتش پول داشت
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کمی آنسو تر

پیرزن نزدیک مترسک رفت. شاخه گلی در جیب بالایی
کت او گذاشت.عقب ایستاد و به او خیره شد.
جلو رفت.یقه و بعد کلاه او را مرتب کرد:حالا شد.
دختر جوان پرده را انداخت و شاخه ی گل را به سینه فشرد.
پیرمرد وارد خانه شد
و در را محکم پشت سرش بست.
کمی آنسوتر کلاغ روی بوته ی ذرت نشست و
مشغول خوردن شد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2] فرق عشق با ازدواج [/h]
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما درهنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تاخوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولیندرخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دستخالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]رنگ عشق[/h]
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قانون عشق

ساعت یک نیمه شب پنج‌شنبه شب بود.
داشتیم از میهمانی شام برمی‌گشتیم.
صدای بوق‌بوق ماشین‌ها ما را متوجه ماشین‌عروس کرد.
مامان طبق معمول شروع کرد:
”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین،
الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“
گفتم: ”مامان‌جون اگه اینا می‌دونستن که شما این‌قدر براشون دعا می‌کنین،
ما رو هم برای عروسی دعوت می‌کردن!“
مامان خندید و هیچی نگفت.
ماشین عروس به راه خود ادامه داد ولی ما به خیابان سمت راست پیچیدیم.
کمی بعد به بیمارستانی رسیدیم. باز مامان شروع کرد:
”خدایا ایشالا این مریضا همین الان شفا پیدا کنن،
العجل، العجل، العجل، الساعه، الساعه، الساعه...“
دوباره گفتم: ”مامان، اگه خانواده این مریضا می‌دونستن این‌قدر برای شفای اونا دعا می‌کنین،
ماها رو هم برای سفره ابوالفضل دعوت می‌کردن!“
دوباره مامان هیچی نگفت، فقط خندید.
توی خیابان بعدی که پیچیدیم نه عروسی بود و نه بیمارستانی.
ولی دیدم باز مامان زیر لب دارد یک چیزهائی می‌گوید.
به دور و برم نگاه کردم داشتیم از جلوی یک پارک رد می‌شدیم.
پرسیدم: ”مامان چی دارین می‌گین؟“
مامان همین‌طور که داشت زیر لب ورد می‌خوند جواب داد:
”دارم برای درختا و گلا دعا می‌کنم که سالم باشن.
هم دنیا رو قشنگ‌تر کنن و هم برامون اکسیژن بسازن!“
گفتم: ”مامان اگه درختا می‌دونستن براشون دعا می‌کنی
یه بسته بزرگ اکسیژن از تو پنجره آشپزخونه براتون می‌فرستادن!“
یادم آمد که مامان همیشه موقع سال تحویل برای کره زمین و همه موجودات عالم دعا می‌کند
که سال خوبی داشته باشند و سالم و سرحال بمانند.
ما به او می‌گوئیم شما شده‌اید پاپ اعظم که برای صلح جهان دعا می‌کند!
یک بار مامان گفت اگر هر کدام از ما بتوانیم صلح و آرامش را در درون وجود خودمان تجربه کنیم،
آن‌وقت می‌توانیم تصویری از کره زمین که سرشار از صلح و دوستی و برابری باشد، داشته باشیم.
او گفت مهم نیست که الان کره زمین چه شرایطی را از سر می‌گذراند،
کاری که ما باید بکنیم این است که اول درون خودمان خورشیدی از عشق و دوستی تصور کنیم
و بعد مرتب شعاع انوار این خورشید را گسترده‌تر کنیم تا تمام دنیا را فرا بگیرد.
این کار به ایجاد صلح در زمین کمک بزرگی می‌کند.
از حرف‌های مامان خوشم آمد.
من هم سعی کردم که خورشیدی تابان و فروزان در قلب خودم تصور کنم که
با هر ضربان، گرما و عشق را به تمام سلول‌های من می‌فرستد!
واقعاً هم از وقتی که این کار را کرد‌ه‌ام احساس می‌کنم انرژی بیشتری دارم.
وقتی هم که با کسی برخورد می‌کنم سریعاً با من هم‌دل و همنوا می‌شود.
فکر می‌کنم از نور این خورشید بر او تابیده شده است!
راستش بدون این‌که از مامان اجازه بگیرم، این مطلب را به دوستانم هم گفته‌ام
و حالا وقتی به هم می‌رسیم از هم می‌پرسیم: ”راستی خورشیدت چه‌ طوره؟“
من که جواب می‌دهم: ”گرم و عاشقانه به همه جا می‌تابه!“
خدا را شکر که من دشمن ندارم، ولی فکر می‌کنم که
اگر هم داشتم نور خورشیدم می‌توانست یخ روابط ما را ذوب کند و تبدیل به دوستان صمیمی شویم.
یک بار مامان به من گفت: ”عزیزم یادت باشه والاترین و قدرتمندترین قانون زندگی، قانون عشقه!“
بعد ادامه داد: ”بهتره به جای همه قانون‌ها، قانون عشق رو در همه‌جا اجرا کنیم.
اون‌وقت دنیائی خواهیم داشت که همه گرسنه‌ها سیر می‌شن،
همه شهرها آباد و سبز و خرم و پاکیزه می‌شن و همه کینه‌ها از دل‌ها پاک می‌شه.“
من هم به شما پیشنهاد می‌کنم هر وقت خبری راجع‌به جنگ و درگیری‌ها شنیدید،
پرتوئی از نور خورشید قلبتان را به سمت آن بفرستید
و مطمئن باشید با این کار به گسترش امنیت، صلح، آرامش و برکت جهان کمک کرده‌اید.
من هم الان دارم برای مادربزرگ و پدربزرگم که یک مامان با احساس برای من ساخته‌اند فاتحه می‌خوانم.
کسی چه می‌داند، شاید پاپ اعظم بعدی، من باشم!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.
سير نگاش کردم.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.
ديگه عادت کرده بودم.
ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.
شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.
من به همين تماشای ساده راضی بودم.
دخترهر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و باهمون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.
ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.
مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.
ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.
يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.
شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.
اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دودقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکهحتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جامی مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيرهمردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
بااينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون رویهمون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظهبرای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساسدلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ايستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.
درستلحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاباين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسیچشمام منو وادار به ايستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقيق که نگاه کردم ديدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دويده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.
دستهای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحهزلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.
- شما هم دير رسيديد؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.
- مثه اينکه بايد پياده بريم.
و پياده رفتيم ...
و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ازدر يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرونمياد، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگيخوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده،ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب وبه ياد موندني رو ميگذرونن…
سوارماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و بهياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي ازچيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كهبا همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعداز حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي درفكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينهصداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بارتلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادتشده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زماندوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبتميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيشبود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعتبيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون برايهمديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقه‌اي باهم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كردو خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشتدر ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيبايزنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها وگونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرفاتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبقمعمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادتشده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبتميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكتفقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش روبه آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريفجزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …
عليرغمگذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهيمشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشونبه ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اينبابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي همميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن،تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بارهم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكرميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوستمونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.
اونشب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شامبيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره وچشماشون خونده ميشد.
ساعت12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد ودراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاشبيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولينباري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظهاونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرفگوش پسره و گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم ازپيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونوبغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو وسختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.
صبحروز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدودايساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت:عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.
هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعدم دختر نيمه بيدار رو كه بدشنميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌هاصورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد واونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آمادهكرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

پسرهموقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يهمبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براشعادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دخترهخبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز روفهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات روميگيرم و ميبرم دكتر… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بودولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بيارهكه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…منامروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.
ساعت9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر بهراه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قندببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومدو از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومدولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زدهبودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود…خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيزنميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونهرسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتينميتونست جايي رو ببينه.
ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.
اولينروزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار همشوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه بهاينكه بخواد تلفن رو جواب بده.
ساعت6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روزآشناييشون كه مطادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سالآشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو توقفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشورهرفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يهمرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبقعادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريهكنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه…
يا دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.
صدايپدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسرجلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با همبودن باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.
اونعشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالاحتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و باعصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنهانميذاري! تنها رفتي؟؟!!
و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مرا می زنند
من را کتک می زنند.می خواهند او را تنبیه کنند من را می زنند. دماغ انگشت او را بغل می کندمن را می زنند. چِشم،هوس رانی می کند و هرچه هست می بیند، مرا می زنند.زبان بی ادبی می کند و هرچه می خواهد می گوید من را می زنند. حالا که اینگونه است دیگر نمی گزارم کسی با او حرف بزند
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تمام می شویم!!!



«مردی می گفت : خداحافظی شاید غمگین ترین شعر جهان باشد"

ما نخواندیمش اما غمگین ترین شاعران جهان هستیم!»
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
راه رستگاری
اسکیمو: اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم آیا باز هم به جهنم می‌روم؟
کشیش: نه، اگر ندانی نمی‌روی.
اسکیمو: پس چرا می‌خواهی این ها را به من بگویی؟
 

خردبین

عضو جدید
کاربر ممتاز
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک مست، روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیس پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است.
 

serenti-_-piti

عضو جدید

[h=4]روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر
[/h] [h=4]من غلام بودم چند ارزش داشتم ؟
[/h] [h=4]بهلول جواب داد پنجاه دینار
[/h] [h=4]خلیفه غضبناك شده گفت :
[/h] [h=4]دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد . بهلول جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت
[/h] [h=4]کردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد .[/h]
 

serenti-_-piti

عضو جدید

[h=3]روزي بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه[/h] [h=3]کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک[/h] [h=3]بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟[/h] [h=3]بهلول جواب د اد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلول[/h] [h=3]گفت : می فروشم . زبیده گفت : چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .[/h] [h=3]زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت : صد دینار به بهلول[/h] [h=3]بده خادم پول را به به لول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت : بنویس و بیاور . این را[/h] [h=3]بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در[/h] [h=3]بیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسیار اعلا زینت یافته و[/h] [h=3]جوي هاي آب روان با گل و ریحان و درخت هاي بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز هاي ماه روو همه[/h] [h=3]آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت[/h] [h=3]است که از بهلول خریدي . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود ر ا به هارون[/h] [h=3]گفت .[/h] [h=3]فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را[/h] [h=3]از من بگیري و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه اي سر داد[/h] [h=3]و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .[/h]
 

serenti-_-piti

عضو جدید
[h=3]آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود و[/h] [h=3]هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟[/h] [h=3]بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه[/h] [h=3]مرا اذیت و آزار می دهند . هارون گفت :[/h] [h=3]آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟[/h] [h=3]بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب[/h] [h=3]داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :[/h] [h=3]اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه[/h] [h=3]پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خو د را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و[/h] [h=3]آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود .[/h] [h=3]آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت : بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که[/h] [h=3]ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواس ت خود را معرفی نماید نتوانست و[/h] [h=3]پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت :[/h] [h=3]اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است . آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی[/h] [h=3]بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .[/h]
 

serenti-_-piti

عضو جدید

[h=3]روزي خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند . بهلول با آنها بود در شکارگاه[/h] [h=3]آهویی نمودار شد . خلیفه تیري به سوي آهو انداخت ولی به هدف نخورد . بهلول گفت احسنت !!![/h] [h=3]خلیفه غضبناك شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟[/h] [h=3]بهلول جواب داد : احسنت من براي آهو بود که خوب فرار نمود[/h]
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشت تويدستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد. ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست»گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم وگفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هرجا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجاكه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا. اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .ميدانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا رانمي فهميد .

گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم:«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يكشكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار يك شكلاتمي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميكرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوستشكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم«بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشهبماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . منهمه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورنديا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «ميخواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و ميگفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»


يك سال ، دوسال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگهداشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دوردورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و برنمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كفدستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين همآخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلاتهايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثلهميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد .حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مردي 80 ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله­ اش روي مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست.پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟پسر پاسخ داد: کلاغ.پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتيقديمي برگشت. صفحه­ اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي رويپنجره نشست. پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم کهنامش کلاغ است.هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجهعصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم.​
 

Similar threads

بالا