بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

neda angel

کاربر بیش فعال
چرا دوست خوبم هر جی دل تنگت می خواهد بگو.............
ok me30


ما آدما همیشه صداهای بلند رو می شنویم/
پر رنگ هارو می بینیم/
و کار های سخت رو دوست داریم/
غافل از اینکه خوبیها آسون میان/
بی رنگ می مونن و
بی صدا می رن.......!!!!!
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد...وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير...اي ديده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم...چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوي شما بود...هر نافه که در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد...بس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد
بس تجربه کرديم در اين دير مکافات...با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد...با طينت اصلي چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود...بس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ok me30


ما آدما همیشه صداهای بلند رو می شنویم/
پر رنگ هارو می بینیم/
و کار های سخت رو دوست داریم/
غافل از اینکه خوبیها آسون میان/
بی رنگ می مونن و
بی صدا می رن.......!!!!!
مگر چه میشود عشقت بهانه ام باشد

حریر عاطفه ات روی شانه ام باشد

مگر چه میشود ای فصل سبز زندگیم

دل بهاری تو آشیانه ام باشد

مرا که گم شده ام در سکوت پیدا کن

حوالی دل من خانه ای محیا کن

مرا که منتظر یک نگاه گرم توام

در آفتابی چشمان خویش شیدا کن
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قفسم را مشکن

تو مکن آزادم

گر رهایم سازی بخدا خواهم مرد

من به زنجیر تو عادت کردم

بارها در پی این فکر که در قلب توام با تو احساس سعادت کردم

تو محبت کن و بگذر

تا عمری هست

من بمانم چو اسیری درون قفست
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
صلاح کار کجا و من خراب کجا...ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس...کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را...سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد...چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست...کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است...کجا همي روي اي دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال...خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست...قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو رفتي و دو چشمانم به در ماند
سکوت سرد سايه تا سحر ماند
سکوتي تلخ و اندوهبار و سنگين
لبانم تا سحر بي همسفر ماند
زشادي هاي سبز با تو بودن
برايم شاخه اي بي برگ و بر ماند
تو رفتي و ندانستي که بي تو
خيالت تا ابد در قلب و سر ماند
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]و خدا عشق را آفرید تا به وسیله ی آن :

عده ای را امتحان کند

عده ای را بمیراند

عده ای را تجربه دهد

عده ای را بشناسد

عده ای را خودشناس کند

عده ای را خداشناس کند

عده ای را امید دهد

عده ای را سیر کند

عده ای را زندگی دهد

با عشق آمدی ، عاشق باش ، عاشقانه زندگی کن ، عاشق برو...
[/FONT]
 

طوفان 2013

اخراجی موقت
برعکس بادهای شمالی تو،آتش به جان خسته وزیدن داشت

هرچند پیک های بی رمق از کوچت،هر لحظه حس و حال پریدن داشت

می دیدمت به ذهن خسته من اما تصویر مه زده ای می ماند

ابری که از پی یک طوفان تردید اشتباه کشیدن داشت

سوگندها و خواهش باران را در گوش سرو پیر نمی خوانم

امروز برگهای گل شب بو ،چشمی برای خوب شنیدن داشت

می خواهمت به واژه باران تر،با یاسهای غم زده ایوان

در بی قرار خاطره ی یک باغ،دستی گناه زشت نچیدن داشت

من مانده ام شکسته دل و خسته،در انزوای کوچه ی بی خوابی

هر چند پلکهای بی رمق از کوچت هر لحظه حس و حال پریدن داشت

شعر خودمه
 

mohandes soror

عضو جدید
کاربر ممتاز
ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد
اين گيسو پريشان كرده
بيد وحشي باران .
يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ،
شهر سوگواران .


هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش :
رنگ اين شب هاي وحشت را
تواند شست آيا از دل ياران ؟


چشم ها و چشمه ها خشك اند .
روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ،
همچنان كه نام ها در ننگ !


هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد .
آه ، باران ،
اي اميد جان بيداران !
بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم
آيا‌، چيره خواهي شد ؟

البته باصدای شجریان یه حال وهوای دیگه داره
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیـوارهایی که می سازی
هـر روز و هــر روز
بیشتر می شوند
بنــای بـــی احساس من
آخر من از کجــا
برای این همه دیــوار
پنجــــره پیدا کنمــ ....

__________________
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مژه هایم طبیعی برگشته اند
رژ گونه نزده ام
برق چشمهایم نیــــز
در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود!

وقتی بروی
چراغها خاموش می شوند
و سیندرلا یت
شستن زمین را
از سر خواهــــد گرفت ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
فـَـصــل ِ امــتـِـحــــان

مَـــن

جــُـز مــُـرور ...

رنگــ ِ چشــــمــ ـــانت ..

و

خـَـط کشـــیــدن زیــر ِ دلتنگـــــــی هــایَمـ ..

هــیــچ دَرســـی نـَـدارمـــــ ..



 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثله روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پره از موج طلاتم
ساحلش تویی و موجاش خنجر حرفای مردم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتـــــے کِه راحٌت از کنارٌمــ رٌد مــیشـــــے . . .
وقتـــــے سکوت مــیکنــــے . . .
وقتـــــے نمیتونم حرف بزٌنم . . .
وقتـــــے مــیبینٌمــ تو راحت فٌرامــوش کردی . . .
وقتـــــے آسون میگذری از وقتی که مــیفهمی دلَم بد جور شکست . . .
وقتـــــے دیگه حتی چشاتم نمیخوان نگام کُنن . . .
وقتـــــے مــیشکنم . . .
اونوقته که میگم: ❤منـــ❤ میخوام برم . . .

امّــــــــــــــــــــــ ـــا

کُجـا بـرم آخِـه . . .؟؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم







 

زهره مسعودی

عضو جدید
نبودن‌هایی‌ هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند
...
آرامش عجیبی‌ دارد " مرگ "
... می‌ آید ... با خودش می‌‌برد
طوری که دیده نشود ...
شیون‌ها را به شوخی می‌گیرد ... گوشه اتاق کمین می‌‌کند
آبها که از آسیاب افتاد
با آرامش می‌‌رود ... و دوباره ... می‌‌آید
....
کسانی‌ هستند ... که هرگز تکرار نمی‌ شوند
 
آخرین ویرایش:

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لعنت به همه صراط های مستقیمی که.....
عرضه ندارند "تو" را به من برسانند!
 

mr.mohamadi

عضو جدید
نبودن‌هایی‌ هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند
...
آرامش عجیبی‌ دارد " مرگ "
... می‌ آید ... با خودش می‌‌برد
طوری که دیده نشود ...
شیون‌ها را به شوخی می‌گیرد ... گوشه اتاق کمین می‌‌کند
آبها که از آسیاب افتاد
با آرامش می‌‌رود ... و دوباره ... می‌‌آید
....
کسانی‌ هستند ... که هرگز تکرار نمی‌ شوند

خدايابگيرازمن آنچه که مراازتوميگيرد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ه پای خویش نخواهی که پای دار بیایم

مگر که صبر کنی با خودم کنار بیایم
به من به دیده ی یک شمع نیم سوخته منگر
به این امید که شاید شبی به کار بیایم
عنان ریشه ی خود را به بادها نسپردم
به خود اجازه ندادم ضعیف ، بار بیایم
مرا نسیم به نام ای گل شکفته ! که باید
به پیشواز تو با نام مستعار بیایم
چگونه چون غزلی در صحیفه تو بگنجم؟
چگونه گوشه ی کاغذ به اختصار بیایم؟


مهدی موسوی
 

...scream...

عضو جدید
کاربر ممتاز
یکی از همان روزها...

امروزیکی از همان روزهای آبی است
از همان روزهای کفن پوشیدن یاس
از همان روزهای آشتی سنگ با شیشه
از همان روزهای نا تمام ماندن فریاد در گلو
از همان روزهای با طراوت بهاری
از همان روزهای ممتد بی انتها
از همان روزهای سکرآور
از همان روزهای فراموشی
از همان روزهای هر لحظه شکفتن تو
از همان روزهای فنا و نیستی من
از همان روزهای ....
چه اهمیتی دارد؟
هرچه هست ٬ امروزیکی از همان روزهای آبی است.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از تنهایی گریزی نیست . . .

بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند . . .

نمیخواهم کسی شال گردن اضافی اش را

دور گردن آدم برفی احساسم بیاندازد . . . . . .

 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت...جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پاي خاک...باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي...دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي...صد گونه جادويي بکنم تا بيارمت
خواهم که پيش ميرمت اي بي وفا طبيب...بيمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوي آب بسته ام از ديده بر کنار...بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد...منت پذير غمزه خنجر گذارمت
مي گريم و مرادم از اين سيل اشکبار...تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل...در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست...في الجمله مي کني و فرو مي گذارمت
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز




همیشه....
در سختی ها به خودم میگفتم : "
این نیز بگذرد .."


هنوز هم میگویم ...

اما حال میدانم...
آنچه میگذرد .
عمرِ من است ،
نه سختی ها !...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رفت و ... نگفت
من، بی او
میان ماندن و نماندن
بودن و نبودن
دست و پا میزنم مدام و غرق نمی شوم
... تنها
نفس کم می آورم برای ... کشیدن
... راستی
آن دورها
بی من
حال او و دل او چگونه است؟
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت...گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم...يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس...گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا...سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي...جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود...از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود...زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم...يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست...کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم...جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ...قرآن ز بر بخواني در چارده روايت
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
.
.
.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به معجزه ات ایمان آورده ام
این بار
چشم هایم را
به چشم هایت گره می زنم
می نشینم
عصا اژدها کنی
این فروردین
به امید پیامبری چشم هات
سيزده اش را به در کرده ام .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه زیباست به خاطر تو زیستن

و برای تو ماندن و به پای تو سوختن


و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن

و برای تو گریستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو

و به دور از دستهای مهربانت

زندگی

چه ناشکیباست...
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا