بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در فـراقت سـوختیم همــدم پیمـــانه شدیم
با رقیبان ســاختیم محـــرم بیـــگانه شدیم

ره سپردیم ورسیدیم به ســـــر منزل مقصود
چــون به دنبـال دل عــــاشق دیـوانه شدیم

گر به بال و پر خــود آتش جــانســــوز زدیم
در ره عشق تو مشهورچــــــو پروانه شدیم

چـون ندیدیم زهوشــــیاری خود خــیری ما
لاجـــــــرم رفته مقیم در میـخـانه شدیم

عمــر مــــا نیست قصه ای کوته سیـــــنا
مـا حقیقت گـــــوی این قصه افسانه شدیم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این کلام آخـــــرینتـــ

برده میـــل زندگیــــ را از ســر منــــ

گفتــــه ای شـــاید بیــــایــــی

از سفــــــر اما نمیشــــه بــــاور منــــ

قطـــــره قطــــره اشکـــــ چشمــــم میچکــــد با نــــم نــــم بــــاران به دامـــت

بستــــه ای بار سفــــــر را با تــــو ای عاشــــق ترین بـــــد کرده ام مــــن
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به سرنوشت بگویید......

اسباب بازی هایت بی جان نیستند...

آدمند...

می شكنند...

آرام تر...!

 

shabbaran

عضو جدید
عشق تو مرا الست منکم به بعید
هجر تو مرا ان عذابی لشدید
بر کنج لبت نوشته یحیی و یمیت
من مات من العشق فقد مات شهید
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باورت داشتم از روز نخست،

آمدی تا باشی،

و پر از شعر،

پر از همهمه بودی،

اما،

هیچ حرفی نزدی،

پر از گفتن دلدادگیت،

پراز زمزمۀ عشق به دریاشدنت،

باز حرفی نزدی،

و فقط خندیدی،

خوب من،

میفهمم

از دو چشمت همۀ حرف تو را،

بی کلام اینجا باش.

آخر اینجا بودن،

نیست محتاج صدا.

بودنت با دل من،

بی صدا هم زیباست

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پیوند دو دل

کاش مي دانستي

بعداز آن دعوت زيبا به ملاقات خودت

من چه حالي بودم!

خبر دعوت ديدارت چونکه از راه رسيد

پلک دل باز پريد

من سراسيمه به دل بانگ زدم

آفرين قلب صبور

زود برخيز عزيز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپيدي تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت مي شود اي چشم به ره مانده خيس؟

که پس از اين همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خنديد و به اشک گفت برو

بعداز اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهايم گفتم:

کف بر هم بزنيد

هر چه غم بود گذشت.

ديگر انديشه لرزش به خود راه مده!

وقت ان است که آن دست محبت ز تو يادي بكند

خاطرم راگفتم:

زودتر راه بيفت

هر چه باشد بلد راه تويي.

ما که يک عمر در اين خانه نشستيم تو تنها رفتي

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گوييا بامن بنشسته دگر کاري نيست.

جاي ماندن چو دگر نيست از اين جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار

و نبينم ديگر

که تو برچيده و خاموش به کنجي باشي

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر ديدار قبول افتادست

ومبارک بادت

وصل تو با برق نگاه

و تپش هاي دلم را گفتم:

اندکي آهسته

آبرويم نبري

پايکوبي ز چه برپا کردي

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نيا

اشک شوقي آمد

تاري جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حرير بنشان برق نگاه

پاي در راه شدم

دل به عقلم مي گفت:

من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

هي تو انديشيدي که چه بايد بکني

من به تو مي گفتم: او مرا خواهد خواند

و مرا خواهد ديد

عقل به آرامي گفت:

من چه مي دانستم

من گمان مي کردم

ديدنش ممکن نيست

و نمي دانستم

بين من با دل او صحبت صد پيوند است

سينه فرياد کشيد:

حرف از غصه و انديشه بس است

به ملاقات بينديش و نشاط

آخر اي پاي عزيز

قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شده

چشمم برق مي زد /اشک بر گونه نوازش مي کرد/لب به لبخند تبسم ميكرد /دست بر هم ميخورد

مرغ قلبم با شوق سر به ديوار قفس مي كوبيد

عقل شرمنده به آرامي گفت:

راه را گم نکنيد

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هيچ مباش

سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسيد :؟

دست خالي که بد است

کاشکي...

سينه خنديد و بگفت:

دست خالي ز چه روي !؟

اين همه هديه کجا چيزي نيست!

چشم را گريه شوق

قلب را عشق بزرگ

روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبيب

خاطر آکنده ياد...

 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
دل بردی اما دل ندادی.................
عادت دادی اما..................
اخرش رفتی.................
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دل بردی اما دل ندادی.................
عادت دادی اما..................
اخرش رفتی.................
فریادی برای من نمانده است
اگر در سمت دوست داشتن ایستاده ای
گوش کن ...
هرشب به نجوا می خوانمت ...

بیا ...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
دیشب به وسعت اسمان صدایت کردم
نشنیدی.................
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیشب به وسعت اسمان صدایت کردم
نشنیدی.................
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست
گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست
من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل
تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
دیشب به خاطرتوعروج لحظه هاراگریستم....................
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
هربارکه کودکانه دست کسی راگرفتم
گم شدم
ترس من از گم شدن نیست
ازگرفتن دستی است که
بی بهانه رهایم کند...................
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]زندگی شاید[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]زندگی شاید[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلۀ رخوتناک دو[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]هم آغوشی[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]یا عبور گیج رهگذری باشد[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]که کلاه از سر بر میدارد[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]زندگی شاید آن لحظه مسدودیست[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]ودر این حسی است[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif]که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت[/FONT][FONT=tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif] [/FONT]
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .
 

faryad beseda

عضو جدید
اي ساربان اهسته ران كارام جانم ميرود وان دل كه خود داشتم بادلستانم ميرود.
گفتم به نيرنگ وفسون پنهان كنم ريش درون ،پنهان نمي ماند كه خون براستانم ميرود.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من پذیرفتم شکســــــــت خویش را
پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد اشنا دیوانه است
میروم از رفتن من شــــــــــــاد باش
از عذاب دیدنم ازاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2][/h]
دوره ای ست که همه

حتی در نهایت حیرت تو

دوست داشتن را با خط کش هاشان

سانت می زنند

تا مبادا یک جایی

…یک چیزی

کم باشد

فدای سرم که

کارت به جایی کشید

که خط کش به دست

مقایسه ام می کنی با این و آن

همان دو سه تا باران

همان یک بوسه

همین که شاعر شده ام حالا

عمری را کفایت می کند..
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هرگز گمان مبر که زخیال تو غافلم
گر مانده ام خموش خدا داند و دلـــــــــــــــــــــــــــم
 

yas87

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با من غریبگی نکن با منکه درگیر توام چشماتو از من برندار من مات تصویر توام...
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یه روز چشاتو وا کنی میبینی من تموم شدم
میبینی جام چه خالیه یا رفته ام پی خودم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید.
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
به اب روشن مي عارفي طهارت كرد...علي الصباح كه ميخانه را زيارت كرد
همين كه ساغر زرين خور نهان گرديد...هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
خوشا نياز ونماز كسي كه از سر درد...به اب ديده وخون جگر طهارت كرد
امام خواجه كه بودش سر نماز دراز...به خون دختر رز خرقه را قصارت كرد
دلم به حلقه زلفش به جان خريد اشوب...چه سود ديد ندانم كه اين تجارت كرد
اگر امام جماعت طلب كند امروز...خبر دهيد كه حافظ به مي طهارت كرد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با بودن تو حال من اصلا خراب نيست


مي خواهمت و بهتر از اين انتخاب نيست



احساس مي کنم که خدا قول داده است



ديگر در اين جهان خبري از عذاب نيست



ديگر ميان خاطره هامان ، از اين به بعد



چيزي به اسم دلهره و اضطراب نيست



باور کن اين خدا که خودش عاشقت کند



حتماً زياد خشک و مقدس مآب نيست



پاشو بيا کمي بغلم کن ، ببوس، تا



باور کنم حضور تو ايندفعه خواب نيست



من را ببوس تا همه ي شهر پر شود



اين اتفاق هر چه که باشد سراب نيست



دنيا سر جدايي ما شرط بسته اند



اما دعاي شوم کسي مستجاب نيست
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
وچه زشت به من وسادگیم خندیدی
به من وعشقی پاک که پرازیادتو بود
وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت
تاابد مال توبود
توبرو
بروتاراحت ترتکه های دل خودراسرهم بندازم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
وچه زشت به من وسادگیم خندیدی
به من وعشقی پاک که پرازیادتو بود
وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت
تاابد مال توبود
توبرو
بروتاراحت ترتکه های دل خودراسرهم بندازم
دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست

باز هنگام سفر بود و من از چشمانت میخواندم
که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
و از این عشق گذر خواهی کرد
و نخواهی فهمید
....
بی تو این باغ پر پاییز است ...!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آسمان هست
من هستم

مثل يک پرستوی مهاجر
با حسی غريب

اما نه برای تو و نه برای هيچکس

در کنار اين مردم شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند

شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

اما من وجود دارم

برای تنهايی ديوارهای اتاق
برای انتظار قلبهای بدون عکس

برای ترک خوردگی روح باغچه
من هستم با قلبی شکسته
اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها

همانطور که آسمان هست
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا