داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

anise b

عضو جدید
کاربر ممتاز
$$$داستانی بسیار جالب از شیخ محمد باقر (میرداماد)$$$

$$$داستانی بسیار جالب از شیخ محمد باقر (میرداماد)$$$

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
ادامه ...


دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را
که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با
زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را
همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع
ندادي و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست
جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده
يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست
مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام
انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس
اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را
بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان
نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را
به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام
علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي
دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
 

دختر شرقی

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟»
گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»

دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزه این لذت را چشیده‌ام.»

گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

جبران خلیل جبران

 

دختر شرقی

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد . تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت . میدانید چرا؟ اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی . ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند .
 

vergilangleos

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستندو با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواندپیش نماز آن روستا باشد.کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح دادو در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت “تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی،کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم”با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند.آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردندو چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردندآقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر.باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتندو ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر.آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند.اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ،مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخآخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداختو با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردندو با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.آخوند فریاد میکشید “خدایا به دادم برس” و مردم هم بهدنبال او به درگاه خدا التماس میکردند.آقا فریاد میکشید “ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟”مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کندو در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار استالبته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگوینددر عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزارمیکنندو تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشانچاپ کرده اند.البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند،برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشترکنی به خدا نزدیکتر میشویو برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن.باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدندو آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]In the name of god the mercy given and the merciful[/FONT]
[FONT=georgia,times new roman,times,serif]
[/FONT]​
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their might, The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died the other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die, He jumped even harder and finally made it out when he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.

This story teaches two lessons
There is power of life and death in the tongue An encouraging wordto someone who is down can lift them up and help them make it through the day
A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them
So, be careful of what you say​
[/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.​
[/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش.​
[/FONT]​
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
داستان آموزنده ” شیوانا و فروشنده دوره گرد “
شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد ساغ کار دیگر برود .من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
شیوانا تبسمی کرد وگفت : حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه ؟ همین شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
داستان زن باهوش و آرزو – داستان جالب و آموزنده
داستان جالب “زن باهوش و آرزو”

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.
زن گفت : اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود ! . . .
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ……. و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است …
بنابراین اجی مجی ……. و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم…!!!
نتیجه داستان :
زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیفتید !
قابل توجه خانمها :
همین جا توقف کنید و همچنان حس خوبی داشته باشید !!!
.
.
.
.
.
.
قابل توجه آقایان :
مرد سکته قلبی، ۱۰ برابر خفیف تر از زن خود را گرفت !
نتیجه داستان :
نکته : اگر شما زن هستید و همچنان در حال خواندن هستید فقط این را میرساند که زن ها هیچ وقت حرف آدم را گوش نمیدهند.
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
حکایت جالب و شنیدنی هیچ گاه امید کسی را نا امید نکن
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید . ارد بزرگ اندیشمند برجسته می گوید : هیچگاه امید کسی را نا امید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد .
می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش او را اشک ریزان بدرقه می کردند .
 

vergilangleos

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم،فوتبال نگاه می کردم وتخمه می خوردم.یهو پدر ومادر وآبجی بزرگ وخان داداش سرم هوار شدندوفریاد زدندکه:« ای عزب!ناقص!بدبخت! بی عرضه!بی مسئولیت!پاشو برو زن بگیر»رفتم خواستگاری؛دخترپ رسید:« مدرک تحصیلی ات چیست»؟گفتم:«دیپلم تمام»! گفت:«بی سواد!امل!بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور!پاشو برودانشگاه »رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم؛رفتم خواستگاری؛پدر دخترپرسید:«خدمت رفته ای»؟گفتم:«هنوز نه»؛گفت:«مردنشد ه نامرد!بزدل!ترسو !سوسول!بچه ننه!پاشوبرو سربازی»رفتم دو سال خدمت سربازی راانجام دادم برگشتم؛رفتم خواستگاری؛مادر دخترپرسید:«شغلت چیست»؟گفتم:«فعل ا کار گیرنیاوردم»گفت: «بی کار!بی عار!انگل اجتماع! تنلش!علاف!پاشو برو سر کار»رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:«سابقه کار می خواهیم »؛رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ».برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار،رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد». رفتمجایی که سابقه کار نخواستند.گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم
 

ایران86

کاربر فعال
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم،فوتبال نگاه می کردم وتخمه می خوردم.یهو پدر ومادر وآبجی بزرگ وخان داداش سرم هوار شدندوفریاد زدندکه:« ای عزب!ناقص!بدبخت! بی عرضه!بی مسئولیت!پاشو برو زن بگیر»رفتم خواستگاری؛دخترپ رسید:« مدرک تحصیلی ات چیست»؟گفتم:«دیپلم تمام»! گفت:«بی سواد!امل!بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور!پاشو برودانشگاه »رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم؛رفتم خواستگاری؛پدر دخترپرسید:«خدمت رفته ای»؟گفتم:«هنوز نه»؛گفت:«مردنشد ه نامرد!بزدل!ترسو !سوسول!بچه ننه!پاشوبرو سربازی»رفتم دو سال خدمت سربازی راانجام دادم برگشتم؛رفتم خواستگاری؛مادر دخترپرسید:«شغلت چیست»؟گفتم:«فعل ا کار گیرنیاوردم»گفت: «بی کار!بی عار!انگل اجتماع! تنلش!علاف!پاشو برو سر کار»رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:«سابقه کار می خواهیم »؛رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ».برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار،رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد». رفتمجایی که سابقه کار نخواستند.گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم
خیلی جالب بود....
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»
 

رامین قاسم نتاج

اخراجی موقت
نمایشنامه گاوداری.

نمایشنامه گاوداری.

پیرمرد : نمیدونم اینجاموزه ست، سینماست، تویله ست، چه ناکجا آبادیه آخه که شب روز یه عده بیکار و الافمیان و برو بر به این دیوار کوفتی نیگاه میکنن! ؟ همیشه ی خدا زیر میکروسکوپم.چیزییم میبینن نمیدونم. لابد خونه های خودشون دیوار نداره و همینطوری تو ملاء عامبچه پس میندازن که اینطوری شیفته ی دیوار من شده ن. بعیدم نیست. از شکل و شمایلشونپیداست که دیوار ندیدن. حالا باز خوبه که خودم اینجام والا از جا کنده بودنش. آجربه آجرشو کش میرفتن. چقدرم کمن!انگار سیل آوردتشون! به جهنم! بذار انقدر نیگاه کنن تا سیاهی چشاشون به مدد الهیبزنه تو سفیدیشون. آی حال میکنم اونموقع! [ از بالا صدایی میشنود. مردم را ساکتمیکند.] هیس... ساکت. مگه نمیشنوین باهام کار داره؟ [ به بالا گوش میدهد.]... باشه باشه. حتماً. خیالت راحت باشه. تو سر ببر بیار من برات راست و ریستشمیکنم. . چی؟ ولی خدا این اصلاً منطقی نیست! بفهمن بهمون میخندن و حسابی برامون بدمیشه. برای تو که خیلی بد میشه ... باشه. خود دانی. از ما گفتن بود. راستی حال زنمچطوره؟ آی قربون دستت! نذار یه قلوب آب خوش از گلوش پایین بره. سرب رو که ریختی روسینه ش ، قیر گونیش کن. غلطکم یادت نره که از واجباته... خوشمه که کارتو بلدی.نونت داغ و آبت سرد! هر چی بلا داری سرش بیار که یه عمر بلا دیده شم. [ باخوشحالی بشکن میزند و ترانه ای میخواند. به دیوار] یهو فکر نکنی دیوونه م . نهخیلی هم عاقلم. تو این دور و زمونه از دست اینهمه غم و غصه نزنی اینوری و یه خوردهحالشو نبری ، حسابت پاکه. [ ترانه میخواند.] الان پشت سری هام خیال میکننیه تخته م کمه. ولی نه. [ یه اسکناس درشت از جیبش بیرون میکشد و نشان میدهد.]بیا. دیوونه که اینهمه پول نداره. عاقلاشم ندارن. رفتم خرجش کنم گفتن تقلبیه. گفتمبرین گم شین. حالا که دست منه تقلبیه؟ دست خودتون بود که چک مسافرتی بود و باهاشیه عالمه کوفت میخریدین. خرجش نکردم تا تو کفش بمونن. [ اسکناس را داخل جیبمیگذارد و به آقتاب نگاهی میکند.] آفتابش تنده. برم تو سایه سیاه نشم. [ بهسایه دیوار میرود و تکیه به آن مینشیند.] دیروز دو تا دختر صغیره تو خیابونافتادن دنبالم. آره دیگه. خوشتیپی دردسره. البته گفته بودن بیرون نرین خوشتیپهارومیگیرن ولی من گوش ندادم. یکی شون حدود 60 سالش بود و اون یکی هم 70 سالیش میشد.گفتم برین کوچولوها ، برین که اصلاً حالشو ندارم. تازه من با هر کسی که دمنمیگیرم. حیوونیا سرشونو انداختن پایین ورفتن. به روح زنم گفتم: بیا، تحویل بگیر.همین الانشم دخترای تیتیش مامانی می افتن دنبالم. ولی تو تحویل نگرفتی و با شیاطینمبعوث شدی. [ ترانه میخواند. رو به بالا] الان همه فکر میکنن دیوونه م ،ولی نهیه جور فیلمه.منم که عاشق فیلم و اینجور چیزام. یه وقتی واسه خودم یه پا هنرمند بودم. به سرمزده بود یکی دوتا فیلمم بسازم ولی نمیدونم چرا ول کردم. فکر کنم افتادم زندون. آرههمون بود. دیدم هر چی بدبختی و گرفتاریه واسه هنرمنداست. گشنگی رو اونا میکشن.زندونو اونا میرن. شکنجه رو اونا میبینن. فریاد رس همه ن و خودشون هیچ فریاد رسیندارن. هر چی درد و مصیبته واسه اوناست و شکم چرونی و چشم چرونیش واسه ی آدمنماهای مرفهیه که حاضرن از هر لاشه ای خودشونو سیر کنن. این بود که بعد از زندونمدیگه دنبالش نرفتم. آره، دنیای کثیفیه که فقط واسه آدمای کثیف میچرخه. ولی بالاخرهیه روز از هم میپاشه. هیچ کثافتی تا ابد موندگار نیست. کرما همه چی رو تجزیهمیکنن. اونموقع شاید دوباره بیام و هنرمند بشم وچند تا فیلمم در مورد میمونایی کهتو سیرک کار میکنن بسازم. آره حتماً اینکار رو میکنم. بشریت به هنر من احتیاجداره. همینطور میمونا. اونام بخشی از بشریتن. [ ترانه میخواند.] خوبمیخونم؟ آخه آدما اغلب تو فیلما خوب میخونن. من خودم یکی تو فیلم خوب میخونم و یکیهم توحموم. واسه همین فیلم وحمومو خیلی دوست دارم. بویژه حمومایی که توشون قایقهست. هر وقت خواستی خیس نشی میری تو قایق. آدمو یاد کشتی دزدای دریایی میندازه کهتو جزیره ای که همون حموم باشه گیر افتاده و ملوانا واسه ی اینکه حوصله شون سر نره، بلند بلند آواز میخونن. آره من حمومو خیلی دوست دارم. حتی بیشتر از هندونه ای کهاز دیشب تا حالا تویخچال مونده و بوی قطب شمال رو گرفته. تازه رقصم بلدم ولی کورخوندین. من جلوی هر کسی قرنمیدم. رقص محشری دارم. خدا یه بار دیده. داشتم واسه زنمتمرین میکردم که یهو دیدم دزدکی داره نیگام میکنه. خدام به اندازه ی خودش شیطونه!واسه همینم هست که بچه های شیطونو دوست داره. والا نمیذاشت حتی یه بچه ی شیطون ازمادرش بیفته پایین. اگه هم می افتاد دوباره برش میگردوند سر جاش. مثل بچه گنجشکیکه شیطونی کرده واز لونه ش پایین افتاده و یکی میاد و برش میگردونه تو لونه ش.خواستم آموزشگاه بزنم ولی بهم مجوز ندادن. گفتن ما فقط به زنا مجوز میدیم. گفتم خبمجوز رو به زنم بدین اما من بجاش میرقصم. گفتن نه، زنت خودش باید برقصه. گفتم پسبرین به زن خودتون مجوز بدین! اونام گرفتن انداختنم زندون. آزاد که شدم، زنم شدهبود زن یکی دیگه. من بخاطر اون رفته بودم زندون و اونم بخاطر من رفته و شده بود زنیه احمق دیگه. به این میگن تفاهم! لنگه ش تو سیرکم پیدا نمیشه. تو دنیا هیچ زنیپیدا نمیشه که یه زن دیگه رو قبول داشته باشه چهبرسه به اینکه همون زن بخواد بیاد و یه مرد رو قبول بکنه. کلی هم باهاش خوب بودم. مثلاً یهروز تو خیابون داشتیم از جلوی یه کبابی رد میشدیم که گفت: وای عزیزم بوی کباب چهبوی لذتبخشیه! منم بلافاصله همونجا بهش قول شرف دادم که اگه زن خوبی باشه ، هر روزببرمش جلوی اون کبابی که سیر بو بکشه! ولی افاقه نکرد. نمک نشناس بود. همه شم غرمیزد. از انجیل مسیحم ایراد میگرفت. هی میگفتم بزن شبکه ی حیوونا، ببینیم دنیا دستکیه. اما اون همه ش میزد شبکه ی رقص و اینجور جلف بازیا. آخه من از حیوونا خیلیخوشم میاد . تلویزیون که حیوونا رو نشون میده ، انگار که خودمو نشون میده. من عاشقحیوونا و زنم بودم ولی اون گفت: عزیزم عشقی کهتو ازش حرف میزنی با " ش" شامپو نوشته میشه! شامپو که میدونین چیه؟تلویزیون این روزا بیشتر از آدم مادم، شامپو مامپو نشون میده. [ سکوتی کوتاه.روی دیوار عنکبوتی میبیند. بسویش که یورش میبرد داخل سوراخی میرود.]عنکبوت بی شرف! بالاخره میگیرمت و از سقف آویزونت میکنم. سزای کسی که تو سوراخدیوار من لونه کنه فقط مرگه. البته بعد از اینکه از سقف آویزونش کردم. بهش گفتم:پخمه ی بیشعور ، من ساعت 5 صبح بیان دنبالم بگن پاشو برو بهشت، نمیرم اونوقت تومیگی عزیزم 5 صبحه پاشو برو نون بگیر؟ گفت: به من میگی پخمه ی بیشعور؟ چطور چندسال پیش چپ میرفتی راست می اومدی ، همه ش دوستت دارم عاقلکم بلغور میکردی؟ بروبمیر الاغ! گفتم: اون مال 5 سال پیش بود و منم اونموقع یه خر تموم عیار بودم. الاندو ماهه که رفته م تو هفتاد سالگی و تازه دارم یواش یواش آدم میشم. پس خودت بروبمیر! اونم رفت مرد. البته بعد از اینکه رفت شد زن یه مرتیکه خر دیگه. منم هر روزمیرفتم سر خیابونو زنای مردمو تماشا میکردم. آخه زبون بسته ها 2 ساعت جلوی آینهخودشونو بزک کرده بودنواگه کسی نیگاشون نمیکرد حتماً افسرده میشدن. مردم باید دیدهبشن و الا افسرده میشن. شوهر یکیشون که اینو نمیدونست با مشت زد تو دهنم و کلدندونامو ریخت تو شکمم. دکتر گفت کلی کلسیم و فسفر ریخته تو شکمت که این خیلیخوبه. بعد گفت مردا به زناشون حساسن . حتی بیشتر از مادر و خواهرشون. پای زنشون کهمیاد وسط، همه شون بیسواد میشن. بعدشم گفت تو تموم دندونات کرمو بودن و هیچ خسارتیبهت تعلق نمیگیره. گفتم ولی من اینهمه سال با این دندونام غذا خورده م دکتر. با گهکه نخورده م. مگه دندون کرمو دندون نیست؟ با مشت زد تو دهنم. شانس آوردم که دیگهدندونی تو دهنم نبود والا یه عالمه کلسیم و فسفردیگه لیز میخورد تو شکمم! گفتم چرامیزنی دکتر جون؟ تو که بیسواد نیستی. تازه زنتم که اینجا نیست.کجاست؟ الانخونه ست؟ گفت هیچوقت از من سوال نکن والابرات گرون تموم میشه. تو که پولشو نداری،داری؟ ودیگه ازش سوال نکردم. آخه برام گرون تموم میشد . کسی هم نبود که ازش پولقرض بگیرم. راضیش کردم لااقل یه خورده معاینه م کنه. گفتم پاهام درد میکنن. دستامتیر میکشن. قلبم گاه میزنه، گاه نمیزنه. معده م پراز سوراخه. چشام نیم سوز شده ن .گوشام میدون جنگن و الا آخر. گفت اینا همه ش نشونه های مرگه پیرمرد. عزرائیل روزبه روز داره بهت نزدیکتر میشه. [ رو به بالا] راست میگه؟ وخدا هیچی نگفت.وقتی به مرگ خودم فکر میکنم ، خنده م میگیره. دیدن مرگ دیگرون سخته و دیدن مرگخودم مسخره. و بالاترازمسخرگی، باوریه که به زنده موندنم دارم. سنگینیش روحمو لهکرده. مثل مگسی که زیر چرخای یه کامیون بزرگ له شده باشه. کامیونی که همه ی بارشمیمونایین که همراه آدما توی سیرک کار میکنن و زندگی مسخره ی ما آدما رو مسخرهمیکنن. بود و نبود باهم میسازن اما با من نه. اونا منو میکشن تا خودشون زندهبمونن. ولی من نه کسی رو دارم که بکشم نه میتونم کسی رو بکشم. نه، من لبو میفروشم،نون قندی میفروشم، بامیه میفرشم ولی مرگ فروشی کار من نیست. البته اگه مرگ نباشهمردم همه میگندن. با این حال اونا دوست دارن بگندن اما مرگ سراغشون نیاد. اونانمیدونن که عمر فقط تا یه زمانی عمره وبعد از اون هم عذابه برای خودت ، هم برایدیگرون. [ تکه آینه ای شکسته از جیب بیرون می آورد.] به خودم کهنیگاه میکنم بد جوری حالم میگیره. مثل بازیگرییم که ازروصحنه افتاده ودست وپاششکسته و دیگه م هیچوقت نمیتونه روصحنه برگرده. هیچوقت پسر.هیچوقت. کاش صحنه فراموشم نمیکرد! من تو فراموشی ذهن اون به خاک سپرده میشم. [سایه اش را روی دیوار میبیند و آینه را در جیب میگذارد.] آه تویی؟ روی دیوارچیکار میکنی بچه؟ میوفتی دست و پات میشکنه. نکنه دیوار باشی. آه نه، تو خودتی. خودبیشعورتی! کمرنگ شدی پسر. داره وقتش میرسه که دیگه اصلاً دیده نشی. داری دور میشی.هر چقدرم دورتر بشی ، کوچیکتر میشی. هر چقدرم کوچیکتر بشی، دیدنت سختتر میشه. توسخت شدی پسر. دور و کوچیک وسخت. داری محو میشی تو قطره قطره ی خونم که تشنه ینزدیکی توئه. تو میری. انقدر میری که تو فاصله ای دور مثل سنگ کوچیکی که هرگز دیدهنمیشه، سخت وبیرحم بشی. مثل این دیوار فرو میریزی رو خودت و خفه م میکنی. آره توبالاخره کار منو میسازی و هیچ میشی. [ رو به بالا] چی؟ با من بودی؟ ... آهفکر کردم با منی. ولی تو هم دیگه با من نیستی. وقتی یکی قراره بمیره دیگه تو همبراش کاری نمیکنی. قوی ترین موجود، مرگه. وقتی اون هست دیگه کسی نیست. حتی خودتمدیگه نیستی. ولی من ازش نمیترسم. نه، ناراحتی من از یه چیز دیگه ست. از یه چیزخیلی بدتر از مرگ. مرگ خودش یه نعمته. هر کی قدر این نعمت رو ندونه ، کافره. نعمتیه کافرم مرگه و خدام به همه نعمت مرگ رو میده. خواستم بپرسم دکتر من واقعاً دارممیمیرم؟ ولی یادم اومد که برام گرون تموم میشه. منم که پولی نداشتم. آه پسر، بیپولی آدمو خیلی بی ارزش میکنه. بدبختی هر جای دنیام که بری ، اول میگن پول بده.توالت میری میگن پول بده. اداره میری میگن پول بده. دادگاه میری میگن پول بده.مریض میشی میگن پول بده. میمیری میگن پول بده. میترسم فردا بهشتم خواستیم بریم بگنپول بده. جهنم نخواستیم بریم بگن پول بده. هی پول بده. هی پول بده. بدزد اما پولبده. بمیر اما پول بده. همه چی شده پول. پدریعنی پول . مادر یعنی پول. رفیق یعنیپول. خدام یعنی پول. .. آه گندت بزنه پسر. گندت بزنه. این چه طرزحرف زدنه؟ [ روبه بالا] منو ببخش خدا ... خواهش میکنم. یهو... نمیدونم چی شد. از دهن گشادمپرید. ببخش دیگه اذیتم نکن. حوصله شو ندارم ها. اصلاً یا ببخش یاکه میکشمت. تو که منو میشناسی.به خدا میکشم ها. پس رسماً ازت میخوام که ببخشیم. نذار کار به جاهای باریک بکشه.من دیگه از اینهمه کشت و کشتار خسته شده م. بخشیدی؟ آه متشکرم. اینو به همه میگم.مطمئن باش مشهور میشی. البته مام آدمای بخشنده ای هستیم. فقط نمیدونیم کی و کجاباید ببخشیم. بخشیدن واقعاًشاعرانه ست. وبه استثنای عده ی کمی که نه آدم میشن و نه امیدی به آدم شدنشون هستبقیه همه شاعرن. انقدر شعر میگن تا که بخواب برن و توی خواب ، رویاشونو رنگ بزنن.خواب یه جور مرگه و هر چقدربیشتر بخوابی در واقع بیشتر مردی. منم که بمیرم به خوابتبدیل میشم . مثل همه [ در سایه ی دیوار دراز میکشد .] بعضیها به یه خوابخوب و بعضیها م به یه کابوس وحشتناک تبدیل میشن . من به چی تبدیل میشم خدا؟ نکنهدیوار بشم. من از فاصله ها خیلی بدم میاد . از خودمم بدم میاد . اززنم ، ازمادرم ،ازپدرم . اونو که میشناسی ؟ نه پدرمو میگم ، تو به مادرم چیکار داری ؟! وقتی مردیه کلنگ قدخودش دستش بود . با موهای ژولیده و ریش نتراشیده ودندونای کرم خورده .چاههای انقدر عمیق میکند که خودشم توشون گیر میکرد و باید با طناب میکشیدنش بالا.آخرشم تو یکی از همون چاههای خودش گیر افتاد و دیگه م بالا نیومد. خیلی براش طنابانداختن ولی اون دیگه تصمیم خودشو گرفته بود. الان اون چاه پر از آب شده. مردمباباشون میمیره و به نفت تبدیل میشه ، اونوقت بابای من میمیره و به آب تبدیل میشه.آخر شانسه دیگه. مرده شور ببردش! تا حالا حتی تو شبکه ی حیوونام ندیدم که یه حیوونانقدر بد شانس باشه. [ آجری از روی دیوار پایین می افتد و پیرمرد از جا میپرد.]هی چیکار میکنی ؟ میخوای منو بکشی پسر؟ ... چی؟ خدا انداخت؟ [ به بالا]چی داره میگه؟ ... میدونم ، میدونم ، لازم نیست انقدر به جون من قسم بخوری. توخودتو ناراحت نکن. [ به دیوار] پسر مگه نمیدونی عمرت به همین آجرا بسته ست؟سایه ی منم که روته. خودت به درک، سایه ی منو چرا دربدر میکنی؟ همینه که به یهخرابه تبدیل شدی دیگه. جد بزرگم آجر روی آجر ساختت و توی احمقم سال به سال بیشتر وبیشتر فرو ریختی. به من که رسیدی این شدی. خوب شد بچه ای چیزی نداشتم والا تو حسرتسایه ی یه دیوارزپرتی، همه ی صورتش تاول میزد. آره خدا یه چیزی میدونست که قاطرمکرد. اون میدونه تو دنیا چه خبره و نسبت به همون عمل میکنه. ولی اینجورییم نمیشهخدا. باید یه کار دیگه بکنی. بشر از تو نترسه، به خودشم رحم نمیکنه. مثل بچه هاییکه از بابا ننه شون نمیترسن و خونه رو میکنن لونه ی سگ. اونا باید بترسن و حسابببرن. حتی اگه لازم بشه هر روز نیم ساعت کتکشون بزنی. البته روانشناسا اینو قبولندارن اما خودشونم گاهی به اجبار بهش عمل میکنن. محبت بدون خشونت مثل سمیه که توزهردون یه افعی بزرگ تلنبار شده. همه ی غذا ها با فلفل خوشمزه ترن. قاطعانه بهشونبگوکه دو راه بیشتر ندارن. یا آدم میشن یا خودت آدمشون میکنی. که البته مورد دومخواهانش بیشتره. این کتک اصلش از بهشته. بدن اون کمتر کسی هست که به خودش خیانتنکنه. خدا یه بار یواشکی بهم گفت : ببین پسر جون، من کسی رو که به من خیانت بکنهشاید ببخشم ولی کسی رو که به خودش خیانت بکنه هرگز نمی بخشم. منم تقریباً یه همچیناخلاقی دارم. از خائن جماعت خوشم نمیاد. دیدن من با یه خائن درست مثل دیدن دو تاگاو تو تویله ست که در سکوت کامل رو شکم دراز کشیدن و دارن شطرنج بازی میکنن. اونمدو تا گاو خیلی خیلی گاو که صبح تا شب فقط بلدن هستی شونو نشخوار کنن. هی قورتشمیدن و دوباره بالا میارنش، هی قورتش میدن و دوباره بالا میارنش تا اینکه تو هموندهنشون به پهن تبدیلش کنن. آه خدا هیچکسو گاو نکنه. گاو بودن خیلی سخته. من اگهگاو بودم حتماً دق میکردم. شایدم ته یه چاه عمیق میرفتم و دیگه م هیچوقت بالا نمیاومدم. بعدشم به آب تبدیل میشدم تا باهام علفا رو آب میدادن و میدادن گاوا بخورن واحمق و احمق تر میشدن. آره این بهترین راهه. [ تکه نانی خشکیده از پشت دیوار میآورد و میخورد.] نون تازه! اگه یه لیوانم شیر تازه داشتم که دیگه سفره م رنگینکمون میشد. بابامم خیلی آرزو داشت که بجای من یه گاو داشت. میگفت گاو درسته احمقهولی لااقل شیر و ماستو داره. اما تو هم احمقی هم هیچی نداری. حقم داشت. جلو آینهکه میرفتم هرهر خنده م میگرفت. آخه بجای خودم یه گاو گنده میدیدم. حتی یادمه دو سهبارم دق کردم. [ به دیوار] تو هم یادته ؟ یادت نیست؟ چطور ممکنه پسر؟ اونآینه درست وسط شکم بالا اومده ی تو آویزون بود. لای یه آجر نپخته. وقتی اون آجرترکید و شیار میخش اندازه ی دماغ خودم گشاد شد، آینه م افتاد و هزار تیکه شد.اونموقع بود که من دیگه بجای یه دونه گاو، یه گله گاو دیدم. آره تو هر تیکه ش یهگاو بود قد خودم. یادمه وقتی اونهمه گاو رو یهو یه جا دیدم، دق کردم. بابام گفتچطوره یه گاوداری بزنیم. یه تویله میسازیم از اینجا تا اون سر دنیا. گفتم بابا پسآدما کجا زندگی کنن؟ گفت نگرون نباش، آدما رو هم توش جا میدیم. اما فرداش رفت تهاون چاه و دیگه م بالا نیومد. شاید الان داره خواب یه گاوداری مدرن رو میبینه و یهعالمه لیوان شیری که کنارشون لم داده و داره تکه نوناشو داخلشون میخیسونه و میخوره.آره مطمئنم اون الان داره تکه نوناشو با شیر میخوره. وقتی گفتن بچه ت باید مدرسهبره و باسواد بشه و مهارتهای زندگی رو یاد بگیره، خندید و گفت: زندگی مهارتنمیخواد که. زندگی مثل یه قماره که یکی میبره و یکی میبازه. هزار سالم عمر کنیآخرش نمیفهمی چی به چیه. راستم میگفت. من هفتاد ساله دارم میخوابم و بعده اینهمهسال تنها چیزی که فهمیده م این بوده که حتی توی خوابم هیچی نیست وهرچی تا حالاگفته ن همه ش دروغ بوده. گفتن ولی اون باید مدرسه بیاد. گفت باشه بیاد ولی من بهشاعتقاد ندارم. گفتن پس تو به چی اعتقاد داری؟ [ بغض میکند.] گفت من به سگاعتقاد دارم. [ با صدای بلند میگرید.] اون لعنتی گفت من به سگ اعتقاد دارم.آه لعنتی، لعنتی! تو یه کثافت بودی که وقتی مردی بوی گندت در اومد. ته اون چاهعمیق که حتی یه ذره نورم نداره، بمیر. انقدر بمیر تا که بوی گندت دنیا رو بگیره. [ناگهان گریه اش قطع میشود و دوباره شروع به خوردن تکه نان میکند.] گشنه م کهمیشد میرفتم و سه تا کباب رو با یه دونه نون میخوردم. اون وقتا وضعم خوب بود. توخیابونا واکس میزدم و کفشای مردمو برق مینداختم. یه روزانقدر به کفشاشون تفانداختم تاکه برق بزنن که درست یه هفته تف دهنم خشک شد. همه گفتن از بی تفیمیمیره. اما خدا گفت نه نمیمیره. بعد یه آلوچه ی ترش بهم داد و دهنم دوباره پر ازآب شد. تو هم اگه دهنت خشک شد آلوچه ی ترش بخور. بعد به هر کی خواستی میتونی تفبندازی. اما الان که خیلی گشنه م میشه، میرم و سه تا نونو با یه دونه کباب میخورم.قدیما کبابو با نون میخوردم و الان نونو با کباب! اونم سال به سال. آخه من فقط سالبه سال خیلی گشنه م میشه. خیلیا مثل منن. خوشحالم که تنها نیستم. این بهم آرامشمیده. زندگیه دیگه! تا جوونیم هیچی نداریم. از بدبختی و بی چیزی هر خفتی رو قبولمیکنیم تا بلکه یه چیزی گیرمون بیاد. جمع میکنیم و جمع میکنیم تا بالاخره صاحب یهچیزایی میشیم. ولی تا میخوایم با یه نفس راحت سر سفره بشینیم، میبینیم دیگه پیرشدیم و باید هر چه زودتر هر چی داریم و نداریم بذاریم و بریم. ما حتی فرصت نمیکنیمنونی رو که خودمون پختیم بخوریم. [ تکه نان تمام میشود.] اینم از این. شایدفردا یه لیوانم شیر داشته باشم. [ به بالا] پرم نباشه اشکالی نداره. فقطشیر باشه. قبلاً از اینجا خیلی گاو رد میشد. اما الان فقط آدم رد میشه. واسه همینهکه میگن قدیما دنیا قشنگتر بود. [ به مردم] شما یه گاو ندیدین از اینجا ردشه؟ حدس میزدم. الان خیلیا گاواشونو میفروشن و میدن ماشین میخرن. نون ندارن میرنپیاز میخرن. بهش گفتم فکر میکنی منم ساندویچم که چون خودت درستم کردی بتونیبخوریم؟کور خوندی. لقمهی سگ بشم لقمه ی تو یکی نمیشم. اینو که شنید بدجوری از کوره در رفت. منم از خونهدر رفتم. چاقو رو که بهم پرت کرد، خورد به تنگ ماهی. تنگ شکست و ماهیه افتادپایین. گفتم خانوم مژده بده، شام ماهی داریم. اونم ماهی سفره ی عید. انقدر خوشحالشد که نگو. بعد رفت شد زن یکی دیگه. زنا اگه بدبخت نبودن ، زن نبودن که. منو ولکرد رفت شد زن یکی دیگه. به همین راحتی. زندون بودم، جهنم نبودم که. الان باز خوبهمن این یه تیکه دیوار رو دارم ولی شوهرنکبت اون یه وجب دیوار کاهگلی هم نداره. همهش اجاره ست. دیوار اجاره ای هم که درست مثل ستون جهنمه. بالاخره یه روزی روسرتفرود میاد. [ به طرف دیوار هجوم میبرد.] عنکبوت کثافت! مگه نگفتم حق نداریتو دیوار خونه ی من لونه کنی؟ بیست و پنج ساعت بهت فرصت میدم دیوار منو تخلیه کنی.پدر سوخته! خودم خیلی جا دارم توهم اومدی تپیدی اینجا. این دیوار منه. مال خودخودم. چی؟ نمیری؟ [ از پشت دیوار کلنگی می آورد.] تا سه میشمارم. یا میایبیرون یا این دیوار رو روی سرت خراب میکنم. یک، دو، سه. باشه. خودت خواستی. [با کلنگ به جان دیوار می افتد.] به خونه ی مردم تجاوز میکنی ها؟ یه تجاوزینشونت بدم که دیگه جرئت نکنی به خونه ی خودتم تجاوز کنی. بیا بیرون تا نکشتمت. [به نفس نفس می افتد و تکیه به دیوار مینشیند.] هوا چقدر گرمه! خداجهنمو با دنیا قاطی کرده. الان یه هندونه حسابی میچسبه. یه هندونه ی رسیده که چهارساعت تو یخچال بوده. شایدم پنج ساعت. آره پنج ساعت بهتره. هوا خیلی گرمه. کمترازشش ساعت جیگر رو حال نمیاره. [ به بالا نگاهی میکند و عرق پیشانیش را پاکمیکند.] هیشکی از کار این مرد سر درنمیاره. یه روز ابریه، یه روز آفتابیه، یهروز باد میاد، یه روز بارون میاد. همه رو گیج کرده. حتی منی رو که فقط از روز مرگمخبر ندارم. دیروز داشتم از سرما یخ میزدم و امروز دارم از گرما کباب میشم. [نگاهی به دور و برش میکند.] از هر طرفم محاصره شده م. دور و برمو آدمایبدی که ادای آدمای خوبو در میارن گرفته ن. اونا مظهرعدالت مسخره ی این دنیایکثیفن. همه ی زندگی شده ادا در اوردن. اگه تونستی ادای آدمای خوبو در بیاری به همهچی میرسی و اگه نتونستی همه چی رو ازت میگیرن. حالا اونا میخوان زندگیمو به نفعخودشون مصادره کنن. فقط به خاطر اینکه من خودمم و اونا خودشون نیستن. اگه خودمو بهدست خودم له نکنم اونا له م میکنن. اونوقت دیگه هیچوقت نمیتونم پا بشم. من یهسرباز بی سلاحم و اونا یه سیاهی لشکر. آخر کشتن، کشته شدنه. اینو وقتی بایدمیفهمیدم که زنم رفت شد زن یه مرتیکه ی دیگه. کاش میتونستم داغون بشم قبل از اینکهداغونم کنن. دنیا شده یه مخفیگاه بزرگ که هر چی آدم بده توش تلپه. اونا مثل عنکبوتتوش لونه کردن و منتظر شکار پروانه ها و شاپرکان. شایدم یه جور تبعیدگاهه. اوناییکه اصلاح بشن به موقش میرن و اونایی هم که آدم نشن ، صد مرتبه هم بمیرن، دوبارهبرشون میگردونن همین جا بغل دست خودمون. بهشت راشون نمیدن که. جهنمم راشون نمیدن.باید حتماً آدم بشن و برن بهشت. خیلیا حالا حالاها تو این کلاس در جا میزنن. پایهشون ضعیفه. بابا ننه شون نارس بودن و خودشونم توزرد از آب در اومدن. اون چاه الانپر از آبه. یه آب خنک و زلال. فقط یه خورده بوی مرده میده. منکه نخورده م ولیاونایی که خورده ن میگن بفهمی نفهمی مزه ی شرابم میده. آخه اون خیلی کشمش میخورد.میگفت مست که میکنم یه چاه ده متری رو یه روزه میکنم. وقتی ته اون چاه مرد، دیگهبهش نگفتن چاهکن. گفتن گورکن. آره اون یه گورکن بدبخت بود که هیچ وقت معنی شادیواقعی رو نفهمید. اون مثل همه ی آدمای مست، شادی دروغینو بیشتر دوست داشت. هرچی همبهش میگفتم میگفت: چی؟ میگفتم پول بده میگفت: چی؟ میگفتم نون بده میگفت: چی؟ میگفتمدفتر ندارم میگفت: چی؟ میگفتم کفش ندارم میگفت: چی؟ میگفتم سلام میگفت: چی؟ میگفتمدرد میگفت: چی؟ میگفتم چی؟ میگفت: چی؟ هی میگفت: چی؟ چی؟ هی چی. هی چی. هی چی. آخهمن میگفتم چی؟ میگفتم هیچی؟ حواسشم خیلی پرت بود. خدا رو شب بهش میدادی، صبح اولوقت گمش میکرد. دو بارم خودشو گم کرد که ته چاه پیداش کردن. [ به بالا] چی؟... ها. فکر کردم با منی. یادم نبود که تو هم با من نیستی. [ آجری دیگر از رویدیوار می افتد.] باشه. فرو بریز. هی کوتاهتر شو. انقدر که همه بتونن ازت بالابرن. فکر میکنی من بدون توزنده نمیمونم؟ کور خوندی. من بدون تو هم سالهای سالزندگی میکنم. زندگی کردن مهمتر از زنده موندنه. تو زنده نمیمونی و من حتی زندگی هممیکنم. یادت باشه که هیچ انسانی نمیمیره تا یه انسان دیگه زنده ست. ما همه وقتیمیمیریم که همه بمیرن. همه مون تو قلب هم جا داریم. چه به خوبی، چه به بدی. مادیوار نیستیم پسر. سایه هم نیستیم. بشر همه چیز هستیه و بزودی همه ی هستی رو تسخیرمیکنه. میدونی خدا چرا به بشر خواب و شکم رو داد؟ برای اینکه ازش جلو نزنه. آرهاون یه لحظه از روح خودش ترسید. به روی خودش نیاورد اما ترسید. اونوقت تو ذره ذرهداری فرو میریزی. سالهاست داری جون میکنی. یه خورده فکر کن پسر. فکر کردن تا حالاکسی رو نکشته. بچه نباش پسر. ما تو بچگی نه کاری کردیم ، نه اگه کردیم، یادمونه.پس انگار که نبودیم. مادرم میگفت بودی. یه گوساله ی خوشگل بودی. ولی من چیزی یادمنمیاد. شاید اشتباه میکنه و من فقط تو خوابش بوده م. بعد که علفای مغزشو خورده م،از خوابش بیرونم کرده و این شده م. [ به سایه اش] تویی سایه؟ بازماومدی؟ مثل دزدا میمونی. بیصدا میای و بیصدا میری. شایدم مرگ باشی. آخه اونم از سرو صدا خوشش نمیاد. چی؟ ... حالم اصلاً خوش نیست. انگار حال ما آدما دیگه هیچوقتخوب نمیشه. خیلیامون همه چی داریم ولی بازم حالمون خوب نیست. یه پا فیلسوف شدیمچون به آخر پیسی رسیدیم. کور و کر شدیم. دنیا رو ول کردیم رفتیم که فضا روبشناسیم. آخه فکر میکنیم فضا کوچیکتره! [ به سایه اش] البته من با تو خیلیفرق دارم. من رنگییم و توهمه ش سیاهی. تو گاهی هستی و من همیشه هستم. تازه منخدامو خودم پیدا کردم اما تو خدا رو برات پیدا کردن. چون تو فقط به چیزی فکر میکنیکه من فکر میکنم. و من به تموم اون چیزایی فکر میکنم که تو خونم جریان دارن. همه یافتخار زندگیمم همینه. که یه روزی دوباره پا بشم. زنده تر از امروز. خیلی زنده تر.و دوباره به همون چیزایی قکر کنم که تو خونم جریان دارن. و تو ، وتو یه دیوارلعنتی هستی که بدون سایه ی خودتم نیستی. فقط وقتی هستی که سایه ت هست. سایه تم روزبه روز داره کوچیکتر میشه. انگارافتادی ته یه چاه عمیق و سایه ی بی سایه شدی. [کلنگ را برمیدارد و پشت دیوار شروع به کندن زمین میکند. ] اون شب یهشام مفصل خوردیم. خوراک ماهی. گفتم خانوم نظرت چیه تعطیلات امسال بریم سواحل جنوبواسه ماهیگیری؟ گفت: موقع غذا خوردن خفه شو! [ عرق پیشانیش را میگیرد.] هیچمردی با هیچ زنی خوشبخت نیست. شاید بدبخت نباشه ولی قطعاً خوشبختم نیست. [دوباره شروع به کندن میکند.] گفتم پس بهتره بریم سیرک. کلی میمون شیطون اوردن.گفت: دنیا پر از شادیه اما ما نباید دنبالشون بریم. گفتم برای چی؟ گفت: موقع غذاخوردن خفه شو والا برات گرون تموم میشه. کفرم گرفت. بلند گفتم: اگه یه دفه ی دیگهسر سفره ی شام با من اینطوری حرف بزنی ، همچین بزنمت که آخرش معلوم نشه خر زدتت یابنی آدم. اونم درست وقتی که خوراک ماهی داریم و یه دونه هندونه ی گنده م تویخچالمون قاچ شده. [ آرام] نه دروغ گفتم، این یکی رو نگفتم. فقط کفرم گرفت.البته غلظت کفرش خیلی بالا بود. خودمم توش مونده بودم. بعد گفتم: زنیکه ی احمقوقتی تو به سیب زمینی میگفتی دیب دمینی، من رفتگر بودم و آشغالایی مثل تو رو از توخیابونا جمع میکردم. حالا کارت به جایی رسیده که سر سفره ی شام اونم درست موقعی کهخوراک ماهی داریم و یه هندونه ی گنده م تو یخچالمون قاچ شده ، بهم بگی خفه شو؟خودت خفه شو حشره ی کثیف! عنکبوت موذی! [ کمی فکر میکند.] نه اینمدروغ گفتم. گفتم که، فقط کفرم گرفت. همین. البته به نظرم کافی بود. یه نیگاه چپمبهش کردم که حسابی بهم ریخت. صبر کن ببینم ... آه نه ، نیگامم چپ نبود. اتفاقاًکلی هم مهربونانه بود. آره بنویسین با عطوفت. یه لبخند احمقانه م گذاشتم بغلش. شامبی دسر مفت نمی ارزه و لبخند احمقانه ی من دسر خیلی خوبی بود. گفتم که، من آدمخاصییم. هشتاد سال عمر کردموتا حالا با هیچکس دعوام نشده. چون همیشه حق خودمو بهدیگرون داده م. کتک خورده م اما دعوا نکرده م. شرط اینه که بتونی با آدمای بد سرکنی با آدمای خوب سر کردن که هنر نیست. مردم آزارم نباید باشی. خدا به این مسئلهخیلی حساسه. اون دوست نداره کسی بنده هاشو اذیت کنه. کلی واسه بزرگ شدنشون زحمت کشیده.بویژه اگه یه آدم ضعیف و بی کس و کار باشه. چون اون دستشوبطرف خدا دراز میکنه وازاون طلب کمک میکنه. و اونوقت خدا میاد و بیچاره ت میکنه. آجر به آجر خونه تو روسرت خراب میکنه. ولی آدمه دیگه. هر چقدرم براش خط و نشون بکشی آخرش کار خودشومیکنه. اصلاً میدونین چرا خوردن گوشت آدمیزاد حرومه؟ چون آدمیزاد هر گهی میخوره.گوشتش ناپاکه. توی خونش هزارویک تا سم وزهرماری هست. نمیگم اشتباه نکنه نه. منخودم الان نود سالمه و هنوز آدم نشدم. خدا با خلق آدمای فلج و کورو کر خواسته بگهکه کار بی خطا نمیشه. اینم یه بار خودش بهم گفت. چند خیابون اونورتر. داشتم کفشاشوبرق مینداختم. درست یه روز قبل از اونکه تف دهنم خشک بشه. آره گفت شما مجازین کهاشتباه بکنین ولی همدیگه رو خوردن اشتباه نیست، بیشرمیه. البته من اگه جای خدابودم همه ی آدم بدا رو میفرستادم بهشت. اونجا اونام مجبورن آدم بشن. قول میدم اگهآدم خوبا روهم بفرستی جهنم، همه شون آدم بد بشن. جهنمه دیگه. آدم تو جهنم آدمنمیشه که. دنیام که نصفش بهشته و نصف دیگه ش جهنمه. باید خیلی شانس بیاری که تونصفبهشتش بیفتی والا کارت ساخته ست. [ با کلنگ به دیوار حمله میکند و قسمتیاز آنرا فرو میریزد.] حشره ی کثیف! هنوز که گورتو گم نکردی. اگه راست میگی بیابیرون تا حالیت کنم. بیا بیرون تااون روی سگم بیشتر بالا نیومده. [ خسته و بیرمقتکیه به دیوار مینشیند.] آفتاب خیلی تنده. این مرد آخرش همه مونو به کشتنمیده. بهش گفتم من تا بخوام تو رو آدم کنم خودم از آدمیت در میام. [ پول تقلبیرا از جیبش بیرون می آورد.] گفت خفه شو و برو نون بگیر. نونوا گفت پولتتقلبیه. زنم گفت نامردا پول تقلبی بهت داده ن. بعد رفت شد زن یکی دیگه. ولی منبالاخره اون مجوز لعنتی رو میگیرم. و با پولی که از اون کلاسای رقص در میارممیتونم یه گاوداری بزرگ بزنم. [ تکه آینه را از جیب بیرون می آورد و خود رادرون آن نگاه میکند.] یه گاوداری مدرن. بابامم حسابی خوشحال میشه وهر روزنونشو با یه لیوان شیر میخوره. بالاخره یه روزی خرجش میکنم. همه ی پولای تقلبیآخرش یه روزی خرج میشن. بابام بفهمه که من یه پول تقلبی دارم و خرجش نمیکنم ،ضربدر صفرم میکنه. من از آدمای صفر خوشم نمیاد. هر کاریشون بکنی بازم صفرن. گفتعزیزم تو از من خوشت میاد؟ گفتم آره. اتفاقاً من تو دنیا فقط از دو چیز خوشم میاد.از گاو پیشونی سفید واز زن عاقل. انقدر خوشحال شد که نگو. گفت آینه ای که دستگرفتی خیلی کوچیکه و فقط خودتو نشون میده. بزرگترشو دست بگیر تا غیر خودت چیزایدیگه ای رو هم نشونت بده. گفتم ولی خدا این یه تیکه ی کوچیک از یه آینه ی بزرگه کهافتاد و هزار تیکه شد. من دیگه آینه ی بزرگی ندارم. گفتم دنیات خیلی بزرگ نیستخدا. وعمداً ما رو خیلی کوچیک خلق کردی که متوجه ی این قضیه نشیم. بعد خندید ورفت. منم نشستم و سیر شبکه ی حیوونارو تماشا کردم. بعد خوابم برد و دیگه م بیدارنشدم. پیرمرد آرام زیرسایه ی دیوار به خواب میرود. کلنگ را بغل میگیرد و آینه از دستش می افتد. دیوار بهآرامی روی سرش فرو میریزد. آنقدر که زیر تلی از آجر و خاک مدفون میشود. انگارگوریست که سالهاست کسی زیر آن به خواب ابدی فرو رفته است.
رسولبانگین
تیر ماه1386ارومیه
 

Mythical

کاربر بیش فعال
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم،فوتبال نگاه می کردم وتخمه می خوردم.یهو پدر ومادر وآبجی بزرگ وخان داداش سرم هوار شدندوفریاد زدندکه:« ای عزب!ناقص!بدبخت! بی عرضه!بی مسئولیت!پاشو برو زن بگیر»رفتم خواستگاری؛دخترپ رسید:« مدرک تحصیلی ات چیست»؟گفتم:«دیپلم تمام»! گفت:«بی سواد!امل!بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور!پاشو برودانشگاه »رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم؛رفتم خواستگاری؛پدر دخترپرسید:«خدمت رفته ای»؟گفتم:«هنوز نه»؛گفت:«مردنشد ه نامرد!بزدل!ترسو !سوسول!بچه ننه!پاشوبرو سربازی»رفتم دو سال خدمت سربازی راانجام دادم برگشتم؛رفتم خواستگاری؛مادر دخترپرسید:«شغلت چیست»؟گفتم:«فعل ا کار گیرنیاوردم»گفت: «بی کار!بی عار!انگل اجتماع! تنلش!علاف!پاشو برو سر کار»رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:«سابقه کار می خواهیم »؛رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ».برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار،رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد». رفتمجایی که سابقه کار نخواستند.گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم
:w15::w15:
 

amirhm

عضو جدید
کاربر ممتاز
چند دوست قدیمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا خدمتکاران زیبایی دارد.
١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصمیم گرفتند که شام را با همدیگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا غذای خیلی خوبی دارد.
١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصمیم به صرف شام با همدیگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا محیط آرام و بی‌ سر و صدایی دارد.
١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصمیم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصمیم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.
و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند یکبار دیگر تصمیم گرفتند که شام را با همدیگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زیرا تا به حال آنجا نرفته‌اند!
 
گروه 99

گروه 99

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه ۹۹ چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست،
باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با ۹۹ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. ۹۹ سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً ۹۹ سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه ۹۹ درآمد!!!
اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
 
خدا چه شکلی است!!!!!!!!

خدا چه شکلی است!!!!!!!!


یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می‌کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی…
به من می‌گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم می‌ره؟؟؟؟؟؟
 

رامین قاسم نتاج

اخراجی موقت
این عشق واقعی هست....بچه ها حتما نظربدید؟

این عشق واقعی هست....بچه ها حتما نظربدید؟

بی مقدمه شروع می کنمچرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم و حرف های پر احساس شمارو ببرم تو اوج احساس راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ، چیزی کهخیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم .می خوام درباره عشق خودم صحبت کنم ، اره منم عاشقشدم ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم اینبار داستانی رو واسط تعریف می کنمکه به همه اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر میکنید ، داستان از اون روزی شروع میشه که یه دختر پسر جوون داشتند سوار موتور میشدند و با سرعتی نزدیک به ۱۲۰کیلومتر سوار موتور سیکلت در حال گذر بودند. دختر میگه که آروم تر برو من می ترسمولی پسره می گه نه داره خوش می گذره ولی دختره می گه نه اصلا خوش نمیگذره تو روخدا خواهش می کنم که آهسته تر برو خیلی وحشتناکه ولی پسر می گه بهم بگو دوستتدارمدختره هم می گه باشه دوستت دارم و تو رو خدا اروم تر برو پسره میگه ازت میخوام که منو محکم بقل کنی و دختره حرفشو گوش می کنه و بغلش می کنه تو همون حال میگه کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه و دختر انجام می ده
روزنامه های روز بعد:موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنهایکی نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجهشد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست یکبار دیگه از دختر بشنوه کهدوستش داره(برای اخرین بار)
خیلی فجیح بود ؟ ولیاین عشق واقعی هست نمی گم کلاه کاسکت خودتونو بردارید نمی گمخودتونو بکشید ! فقطمی خوام بگن واسه عشقتون ارزش بذارید
همین وبس
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ميخ هاي روي ديوار


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دنيا آنجور است كه خودت هستي

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
 

anise b

عضو جدید
کاربر ممتاز
خدا کجاست؟

خدا کجاست؟

خدا کجاست؟


دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:

خدا کجاست؟

صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم.

کودک می پرسید: چه کار می کند؟

مادر می گفت: دارد نردبان می سازد.

دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد

سالها بعد دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت.

از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسید:

خدا چرا نردبان می سازد؟

╬═♥╬
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬

حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش،

از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت:

برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد...
 

bitajan

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
راز زوجی که حتی یک اختلاف هم باهم نداشتند.!

راز زوجی که حتی یک اختلاف هم باهم نداشتند.!

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه‌های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشان (راز خوشبختیشان) را بفهمند.
سردبیر می‌پرسد: " آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یک همچین چیزی چطور ممکن است"؟
...
شوهر روزهای ماه عسل رو به یاد می‌آورد و می‌گوید: "بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم.
آنجا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود.
ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمان آن اسب ناگهان پرید و همسرم را از زین انداخت.
همسرم خودش را جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت: "این بار اولت هست".

بعد یک مدت، دوباره همان اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت:"این بار دومت هست".

‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم را انداخت؛
همسرم با آرامش تفنگش‌را از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و آن اسب را کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم: "چکار کردی روانی؟ دیوانه شدی؟ حیوان بیچاره را چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت: "این بار اولت هست.....!
 

sheyda jon

عضو جدید
کاربر ممتاز
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....


منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....


دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره.......
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!


حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خرده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد !

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت!


هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
داستـــــــان های کوتاه عاشــقانه

داستـــــــان های کوتاه عاشــقانه

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
صياد و ماهي زيبا با قلبي يخي ........




روزگاری صيادی در کنار برکه ای زيبا بر ساحل آبی زلال نشسته بود و غرق درروياهای کودکی بود ،سنگ هاي را پي در پي با آرامش در آب روان مي انداخت وبا خودش زمزمه می کرد که " دريای بزرگی باشی يا گودال کوچک کم آب هيچ فرقینمی کند. اگر زلال باشی آسمان در درون تو هست " تو اين حال و هوا بود کهصدايی آرام اما دلنشين گفت : آ يا برای آسمان دلت ستاره نمی خواهی ؟
صياد ما نگاهی به اطراف انداخت و دنبال صدا گشت و خيلی زود در يافت که آنصدای دلنشين ..صداي ماهی است درون برکه که داره از زيبايی به خودش می نازهو در زلالی آب برکه بدون رقيب دور خودش می چرخه و گاه گاهی هم با ناز وعشوه سری از آب بيرون می کشه و توانايی خالقش رو تو خلق زيباييش به رخصياد می کشد ، صياد قصه ما هم که تو آسمون دلش تک ستاره ای هم نداشت باتمام وجودش علاقمند شد تا زيباترين ستاره رو تو آسمون دلش جا بده و ...
صياد قصه مون با ماهی خوشگلش نشست و عهد هايی بست تا وقتی که حوضچه ایزيبا برايش فراهم نکرده ، آرامش خاطره انگيز ماهی زيبايش از برکه ای که درآن زندگي مي کند نگيره وهرگز به چشم يک صيد بهش نگاه نکنه ماهی خوشگلمونهم قول داد که تا وقتی حوضچه اش در دل صياد مهيا نشده از رو طمع سر ازباغچه ديگرون در نياره و به دنبال دريايی واهی نگرده .
داستان قصه ما ادامه پيدا کرد و کرد و کرد تا اينکه صياد وصيد چنان با همصميمی شدند که ديگه فکر کردن دنيا فقط مال اينهاست و کسی نمی تونه اينهارو از هم جدا کنه ...،هر روز صياد دل پاکمون به کنار برکه می آمد و ماهیخوشگلش رو نگاه می گرد وباهاش به صحبت می نشست. شب ها هم از ترس اينکهمبادا اتفاقی برای ماهيش بيافته تا صبح چشم رو هم نمی گذاشت و گاهی وقت هاهم به دليل فراق لحظه ای ماهی اش اشک هايی می ريخت که از زلالی آب برکه يکه محل زندگي ماهي قصمون بود زلال تر .....
روزها پشت سرهم می گذشت و صيادمون می رفت کنار برکه تا در امتداش به همراهماهی دلش قدم بزنه بدون اينکه حتی بخواد لمسش کنه و يا حتی بخواهد اين فکررو تو ذهنش بپروراند که گاهی فرصت اين هست که بشود از آب هم بيرونش کشيد.
حوضچه ی دل صياد ديگه داشت آماده می شد و صياد قصمون با اشکهای زلالش داشتپرش می کرد تا ماهيش و تو زلال ترين آب برکه دنيا که دلی بود ازجنس محبتجا بده تا هيچ وقت دلتنگ برکه ی قبليش نباشه.
تو اين اوضاع و احوال بود که ماهی قصمون بی خبر از تلاشهای صيادش به سرشمی زنه تا کمی بره دور دورا چرخی بزنه رفت و رفت تا اينکه ديد يه محوطهبزرگی است که آبش گل آلوده و نيزارهای بلندی داره، به طمع بزرگيش واردش شداما غاقل از اينکه وارد باتلاقی شد که تو لجنزارش نه تنها پاکی نيست بلکهآبی است که خيلی وقته گنديده و شده محل زندگی قورباغه ها و....( قورباغههايی که به رنگ سبزشون می نازند )
ماهی خوشگلمون با اينکه بسيار منطقی بود و سرشار از فهم و شعور بالا ، امادانسته وارد باتلاق شد و صياد و تک ستاره ی دل پاک صياد رو به ورطه یفراموشی سپرد .
صياد قصمون هنوزم که هنوزه بر کناره برکه نشسته و چشم به راهه که شايدروزی ماهی خوشگلش بتونه خودش رو از منجلابی که توش افتاده نجات بده وبرگرده و اين انتظار ادامه دارد....
اين انتظار باعث شده اين داستان ما نه تو چرخه ای قرار بگيره و نه تو حلقهای تکرار بشه بنا بر اين داستان ما ادامه دارد چون ماهی خوشگلمون داره میچرخه وتجربه کسب می کنه معلوم نيست داستانمون پايان خوبی داشته باشه يا نه؟
حالا سوالاتی که خوشحال می شم جوابش رو از شما ها بشنوم ...
آيا داستان اين عشق شبا هتي به زندگي هاي ما انسانهاي امروزي داره ؟
آيا صياد خيلی وفادار بود يا ماهی مون بی وفا ؟
يا اينکه هر دو وارد بازی ناخواسته و قصه تلخ ما شدن ؟
يا رسم روزگار عوض شده و دل شکستن رفته تو صدر هنر ها ؟
يا ما ا نسانها بی ظرفيتيم و از استعداد و فهم و شعوری که خدا بهمون دادهبرای توجيه کارهای اشتباهمون استفاده می کنيم نه برای بهبودش ؟
آيا شما با حقير هم عقيده هستيد که می شود با صداقت و با مهر محبت آرومآروم و پله پله حرکت کرد و با اعمال انسان دوستانه و خداپسندانه به عرشخدا نزديک شد ، اما اگر با ريا هزاران پله هم از پلکان ترقي را بالا برويمطمئن باش يک روز سقوط خواهي کرد ، خداو ند متعال يک دل کوچک به ما دادهکه می توا نيم تمام شاديها و غصه ها دنيا را توش جا داد دلی که می شودخدای خالقش رو هم درونش جا داد ، ولی چرا ما با اين دل کوچک هميشه قصد اينمی کنيم که خالقش رو هم دور بزنيم ،آيا واقعآ خدا وند متعال از روز ازلآدم را اينگونه طمع کار و فريب کار آفريده ، آيا شيطان به وعده خود عملنموده و همان گونه که باعث بيرون شدن حضرت آدم (ع) از بهشت شد بدنبالمنحرف نمودن راه زندگي ماست ،و يا با گذشت زمان و جبر زمانه انسانهااينگونه شده اند؟
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
….
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد … احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اون شب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .

همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه …
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود … بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت … هر شب مثل شب قبل مثل شب اول … فقط برای اون می زد .

یک ماه ازش بی خبر بود .
یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود … با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده …
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه … برای همیشه .
اون شب … بعد از یه ماه … وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه … تو کجایی آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید … به خاطر ازدواج من و سامان …. امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید
پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
معنــــــای دوم عشــــــــــــق


روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی

همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش

به سوی خانه شتافتند.

وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای

خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند

شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است

و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند.

شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:

” چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟”

جوان لبخندی زد و گفت:” من اولین خواستگار این زنی هستم

که در آتش گیر افتاده است.

او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند

و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند.

در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را

از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است.”

شیوانا پوزخندی زد و گفت:

” عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است.

عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق

چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.

عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من

برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند.

آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این

در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند.

برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات

بردار و از این منطقه دور شو!”

اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست.

لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان

انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند

و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند

و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی

از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید.

اما هیچکس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد

و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد

و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به

دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد

و خطاب به بقیه شاگردان گفت:


نام این شاگرد جدید “معنای دوم عشق” است.

حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز

داستــــــــان بسیـــار زیبا و عاطفی " اطلاعات لطــــفا"


خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات.
“انگشتم درد گرفته…” حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.

او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم… دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که “اطلاعات لطفا” چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا!
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:


به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد.
 

Similar threads

بالا