در میان شلوغی شهر او تنها بود و خسته، با کوله باری از غم ها در میان مردم بی تفاوت گام برمی داشت. گونه هایش خیس اشک بود و دستانش چونان بید مجنون می لرزید . پاهایش دیگر تاب تحمل بدن نحیفش را نداشت ناگاه احساس سبکی خاصی سراسر وجودش را فراگرفت و به زمین افتاد. چشمانش هنوز باز بود و گذر گام های بی تفاوت مردمانی را می دید که با سردی تمام از کنارش عبور می کردند. با دیدن این گام های سردو بی تفاوت به یاد آن روز افتاد....تنها بود ،درست مثل امروز سوز سردی گونه هایش را لمس می کرد . در تنهایی خویش در برف گام برمی داشت و هرازگاهی هم می ایستاد و نگاهی به پشت سر می انداخت .رد پایش نیز مثل خود او تنها بود....پ.ن:شاید ادامه داشته باشد
يک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتي برگشت ديدم چشماش اشکيه و گريه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسيدي؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هيچ وقت همديگرو را نمي بوسن