میدانم شب است،
کسی از شب بدی نخواهد دید.
اما من خوابم نمیآید،
دیریست که خوابم نمیآید.
گاهی اوقات
از آن هزارههای دور،
یک دقیقه آبی میآید
و مرا به مکث مشترکمان
گره میزند.
هی میروم به فکر،
شاید آب از آب تکانی خورد؛
اما باد از پنجره می آید،
دوری میزند از بیراهیِ خویش
و باز میگردد و باز من،
هیچ پیغامی برای شبِ بلند ندارم...