بامداد خسته
بامداد خسته
دوست اش می دارم
چرا که می شناسم اش ،
به دوستس و يگانگی.
-شهر
همه بيگانگی و عداوت است.-
هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گيرم
تنهايی غم انگيزش را در می يابم.
□
اندوه اش
غروبی دل گير است
در غربت و تنهايی.
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست
و...