نتایح جستجو

  1. D

    شعر نو

    بامداد خسته بامداد خسته دوست اش می دارم چرا که می شناسم اش ، به دوستس و يگانگی. -شهر همه بيگانگی و عداوت است.- هنگامی که دستان مهربان اش را به دست می گيرم تنهايی غم انگيزش را در می يابم. □ اندوه اش غروبی دل گير است در غربت و تنهايی. هم چنان که شادی اش طلوع همه آفتاب هاست و...
بالا