می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر...
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و...
آره آجی یه چند وقت دیگه سرکلاسا ازین آهنگا گوش میدی,من که بدون آهنگ نمیتونم ,آهنگ شاد هم نمیشه چون یه وقت استادای فضول میان میگن چی گوش میدی اونوقت....:redface:
خلاصه دوران خوب و جذاب دانشگاه شروع شد واست..:biggrin:فقط حرص نخوری هااااا...
بوووس بوووس بووووووووووس
:D...
نه عزیز ببخشید کمی بی وفاااا شدم شرمنده...
در حدی میومدم باشگاه که فقط پیام ها رو جواب میدادم.
منم بد نیستم میرم دانشگاه و میام دیگه کلاسام شروع شده.