صد شاپرك هيرون و بي قرار از اين گلاي باغ
مي گرفتش از اون پيداي پنهان از هر كسي سراغ
مي گفت : مستم از عطري رويايي، تشنه عشق و زيبايي ، قلبم از شوقي سرشار
مي گفتن گلا با خنده به شاپرك عشقت چه آشناست ، تو وجود گلاس عطر و قشنگي عشق اينجا پيش ماست.
اما شاپرك عشقي بي همتا، با دلش همراهه...