ای باد
تو مرا دست تخیل زدی
اما دست تو
جز یک نمایش نبود
به من پرده
نوازش کردی اری
اماجز لحظه ای بی برگشت نبود
ا
من را که به سقف حد
به دار اویخته بودند
با دست تو
رویای رهایی
اندکی به سرای مغزم
می تازید
اما
هیچ وقت هرگز
تو مرا از دار ها
دار های سنگی نه حتی نخی
رها نکردی
بلکه وعده ی وزش بار خود...