بابایی من خیالم راحت شده فهمیدم استاد گفته سر همون روستایی که کار کردید ادامه اش بدید
اما نمیدونم چرا اینقدر اعصبانی هستم...چشمام گرم شدن دارن میسوزن برای اولین بار از اعصبانیت اینجور شدم..
میدونمم این گروه چشونه...یه حدسایی زدم..
من برم..الان یه نفر میاد باید براش یه کاری انجام بدم..باید گوش به زنگ باشم..
برم فیلم ببینم تا بیاد..
مواظبه خودت باش..پسر گل
نمیخوام فعلا درموردش صحبت کنم..اعصابم داغونه..وقتی یه نفر به کسی بگه دزد خیلی دردناکه..
اصلا به روی خودم نیاوردم پیشه خانواده اممامانو بابام نگفتم که همچین چیزی شده..
تنها به خودت گفتم..
این جمله از ذهنم پاک نمیشه..