به پای کوهستان سردی مردی می زیست؛تنها چیزی که نداشت تنهایی بود.....
در قله کوهی , روزی ؛ تکه آیینه ای در خاک دید؛ چشمان مرد , خمار آیینه شد :
شهر آیینه پشت کوهها , در سینه آیینه میدرخشید.
آیینه که در آیینه چشمان مرد خود را میدید , نمی ندانست که ملک اسکندریست ؛شیدایش شد.....
بامداد فردا روز , مرد...