غـــــــــــــفلت کرده ای مـــــــــــادر ...
پـــــــــــشت این قـــــــــلب عـــــــــــــاشق ،
فرزنــــــــدت آرام آرام جـــــــــــــــــان میسپارد ...
و تــــــــــــــــو ،
فرامــــــــوش کردن را به او نــــــــــیاموخته بـــــــودی .
ازت بيزارم تنهايي..........
ازت بيزارم روزمرگي.......
همين شماها دل بيچاره ام را به هر گرگي خوش كرديد!
بيچاره شكست..تنگ شد..وحالا خيلي گرفته. و با چه رويي بازهم امده اي تنهايي؟؟؟؟
اسپندهای زیادی دود کردم اما......
چشم زخم این روزگار شورتر از این ها بود.....
که برایمان جدایی نوشت وحکم کرد...!!
دستهــايم را محکمتر بگيـر
من هنوز هم نميخواهــم
تورا...
به دست خاطرات بسپارم...
هی رفیق....!!!
زیادی خوبی نکن...انسان است...فراموش کار است..!!
از تنهاییش که در بیاید...تنهاییت را دور میزند..!!
پشت میکند به تو و به گذشته اش..!!
حتی روزی میرسد...که به تو میگوید...شما..؟؟؟!!
او رفت بی خبر...
من ماندم نگاه هایش ...
من ماندم و خاطراتی که هیچگاه نمی روند...
من ماندم و شب هایی که به سختی صبح شدند...
من ماندم بدون او ...
وآیا این ماندن است؟؟؟