داستانی از سر هوس نمیگویم..
از دوستی که بر افسون دختری دل سپرده بود
از او میگویم که امید در من, از حرفهایش دمیده بود
او به زمانه و مردمش نه, گفته بود
به ایمان زندگی, در بر آن دلنواز.
از خوشی آکنده بود از دلخوشی این دیدارها و آن دختر رویایش
ساز میزد و از خنده, لبهایش تابلویی از حیات بود..
روزی...