"آدمک خسته شدي از چه پريشان حالي؟
پاسي از شب که گذشته است چرا بيداري ؟...
آخرين بار که بر مزرعه من باريدم،
روي دستان تو من شاپرکي را ديدم...
شاپرک رفت،دلي مرد،عزا بر پا شد ،
رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد...
برو که آدمکي منتظر باران است ،
او که با شاپرک قصه ي ما خندان است،
من و اين مزرعه...