"بسم ربّ الشهدا و الصدیقین"
انگار قبل از من، تو تاریک- روشن صبح، مادرت اومده بود... سبزه ای بود و بوی گلاب و نم خاک... بطریِ آبِ تو دست منم... شرمنده... گویا دیر رسیده بود!
عین این بچه پررو ها... کوله مو گذاشتم زمین، اومدم نشستم پیشت، رو همون سکوی سبز، زیر همون سقف سبزی که خودت بهم آدرس داده...