كوچيك كه بودم پدربزرگ خدابيامرزم تازه بازنشست شده بود.كارمند بود.هرماه ميديم ميره از بانك پول ميگيره و همه چي برام ميخره ولي پدرم هميشه بايد ميرفت سركار.اين موضوع خيلي من رو اذيت ميكرد واسه همين هميشه هروقت كسي ازم ميپرسيد دوست داري چي كاره بشي ميگفتم دوست دارم تو خونه بشينم و هروقت پولام تمام...