اشک هایم قطره قطره بخار می شوند و می پوشانند شیشه ی نازک روح و دل را
وجود خسته ام انگشت سردی می كشد روی بخارها
حالا پیداست پشت شیشه عكس زلال تو
حالا دریا می شود انگار تمام نگاه من...
کمی شبیه باران...
عطش...
عطش...
بخار شدم از زمینی بایر
دویدم تا آسمان
گرم
سرد
چکیدم به مهر
قطره ای
روی خاک ترک خورده کویر
و به چشم بر هم زدنی، گم!
بی آنکه دانه ای سیراب شود زحیاتم....