نتایح جستجو

  1. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    هان کی دختره؟ راستی میدونی من ازدواج کردم؟
  2. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    خروس گردو دزد یک شب خروسی خواست برود خانه قاضی گردو بدزدد ، در بین راه به یک گرگی رسید . گرگ پرسید :« رفیق کجامی روی ؟» گفت :« می روم منزل قاضی گردو بدزدم .» گفت :« من هم بیایم ؟» گفت :« بیا.» با هم حرکت کردند رسیدند به یک سگ . سگ پرسید :« کجا؟» گفتند :« می رویم خانه قاضی گردو بدزدیم .» سگ گفت...
  3. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    من کیم میخوااااااااااااااااام
  4. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    نه حقیقت رو گفتم هممون یه جورایی گرفتاریم و هر روز بچگیمون رو میکشیم
  5. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    خلاصه دوران خوبی بود خب الان چی کارا میکنی کارت چیه ؟
  6. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سرمد پول داده بود غش غش غش
  7. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    آره اون پسر دیگه از بین رفته خیلی وقته
  8. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بهههههههههه ببین کی اینجاست سرمدی خوبی خوش چی کارا میکنی سرمد یادته اولین آواتور من چی بود ؟
  9. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    آره دیگه شک داری خودشه
  10. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    کچل گفت:«ای پادشاه از تو خواهش میکنم فقط یک روز تاج شاهی خودت را بر سر من بگذاری تا آنچه را که میدانم به تو و مردم نشان بدهم» پادشاه قبول کرد همان ساعت وزیر وزرای خود را آورد گفت:«برای یک روز تاج پادشاهی خودم را سر کچل میگذارم تا آنچه را میداند به ما نشان بدهد و حقیقت را روشن کند» همه حاضر...
  11. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    بازرگان ناراحت شد رفت از این و آن پرسید مردم همه گفتند:«بله زن تو مرده است» بازرگان نمی توانست باور کند طاقت نیاورد رفت پیش شاه شکایت کرد. پادشاه قاضی را به حضور خواست از او پرسید «زن بازرگان که به امانت پیش تو بود چه شد؟» قاضی قباله را بیرون آورد به شاه نشان داد گفت:«ای پادشاه این هم مهر و...
  12. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    قاضی گفت:«این حرفها به کله ام نمیرود. تو باید با من باش» زن گفت:«این کار غیرممکن است» قاضی گفت:«من اینقدر ترا شکنجه می دهم تا حاضر بشوی» زن گفت:«هر کاری دلت می خواهد بکن. هربلائی سرم بیاوری من اینکار را نمیکنم. من از هیچکس نمی ترسم فقط از خدای خودم می ترسم» قاضی هر چه فوت و فن زد آخر نتوانست...
  13. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    قاضی گفت:«ای بازرگان عیبی ندارد خوب بیاور من زن ترا مثل زن و فرزندان خودم مواظبت میکنم تا تو برگردی» بازرگان به حرف های قاضی اطمینان کرد گفت:«ای قاضی، زنم حاضر است با خرج یکسال توی یک اتاق بماند تا موقعی که من برگردم» قاضی گفت:«خوب باشد» و فوری یک اتاق را خالی کرد و بازرگان زنش را با خرج یکسال...
  14. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    کچل و قاضی در زمان قدیم رسم نبود زن ها از خانه بیرون بروند چون اگر زنی از خانه بیرون می رفت آن زن را بی حیا و بی عفت می دانستند و هر کس که به راه دور سفر می کرد زن و دخترش را به یک مرد امین و امانت دار یا قاضی محل می سپرد بخصوص کسانی که می خواستند به مکه بروند زن و بچه شان را به قاضی می سپردند...
  15. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    من نه می یا رم واسه منم بریز بیار
  16. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    به من چه خودت پاشو بریز بیار غش غش غش
  17. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    دقیقا مشکلات مثل یه تور میمونه که هر چی توش دست و پا میزنی بیشتر گیر میافتی همه ای ماها گرفتار شدیم یکیش خود من از نظر روحی خسته ام
  18. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    ببین کی امشب اینجاست ای والله یادش بخیر دخترا بودن میرفتن چیزی میاوردن میخوردیم خوبی داداش گلم ؟ چه خبرا؟ چه عجبا؟
  19. فانوس تنهایی

    بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

    سلام این آهنگ چقدر به اینجا میادا عجب رسميه رسم زمونه عجب رسميه رسم زمونه قصه‌ برگ و باد خزونه ميرن آدما از اونا فقط خاطره‌هاشون به جا مي مونه كجاس اون كوچه ؟ چي شد اون خونه ؟ آدماش كجان ؟ خدا مي دونه ... بوته ي ياس بابا جون هنوز گوشه ي باغچه توي گلدونه عطرش پيچيده تا هفت تا خونه...
بالا