گُموَرزی
گُموَرزی
زن به زردیِ دری محکم کوبید. کوبید. مرد در بعدی را با مشت به در میکوبید. کوچهها دراز و باریک بودند. در خود قوس برمیداشتند و میپیچیدند. در تاریکیِ نیمهشب به هزارکوچهی دیگری متصل میشدند که هیچکدام به جای معلومی منتهی نمیشد. مرد پشت به دیوار یله...