خاطره ای از حاج همت
حرفی نزده بودند ولی انگار همان اشاره کافی بود.میگفت وقتی میخواستم دستش را ببوسم به محاسنم دست کشید.این را که میگفت اشک میدوید توی چشماش.از پیش امام آمده بود... یک شال مشکی انداخته بود گردنش .هیچ وقت انقدر زیبا ندیده بودمش.چند روزی بود که مهدی به دنیا آمده بود و او تازه خبر...