تصور کن:
تابستان است
لبانت ترک بازی میکنند
سراب تورا صدا میزند...
تو هم...مات مات ماتی
حالا بیا وحالو هوای واژه هارا عوض کنیم...:
جای تابستان :«تونیستی »بگذار
ترک را «تنهایی»
وسراب ... حضور خیاله تو
حالا نوبته من است:
مات مات مات
نبودنت
آ.آ.خ..
توی خواب
داد میزدی
سرم
من...از صورت خشمت ساکت میشدم...
تو فریادتر میزدی..ینی بلندتر...
اما...صدایت به گوشم نمیرسید..
زوایه تغییر میکرد...میرفت روی صورتم...(توی خواب این اتفاق عادی است)
من:عجیب نگاه میکردم...با ترس...اما...
لبخند که زدم
سکوت شد
تو...رفتی...
به جرم نقص فهم...
اما جرم اصلیه من...
دعایی میکنم یه شب که خفته بودی....موهاتتااا تبدیل به پشمک بشه....
بعد منم بیام هام هام بخورمشون...:دیی
بعدتو هی کچل بشی...
هی پشمک در بیاره بوخوورم...بعد توو هی کچل بشی...:دی
ماهم به شوما بخندیم...هااا:دیی
من امروز بیشتر خوابیدم:دی
اخه دیشب تا صب بیدار بودم برا پروژه ام وبه خاطره این مخه دربه داغونم که همش دنباله سوالای جورواجوره....و هی شیطونی میکنه:دی
خب...خوب بود...من دوست داشتم برم بیرون...ولی با خانواده رفتیم باغ مادر بزرگمون...کبابو ایناا...:دی