از بچه هاي گردان تخريب بود كه به گردان ما مأمور شده بود. خيلي ريزه ميزه و تر و فرز بود. مثل بچه ها يك لحظه آرام نداشت و مورچه مي گرفت دعوا مي انداخت، بند پوتين بچه ها را يواشكي به هم گره مي زد، شب مي رفت بيرون سنگر صداي حيوانات درنده از خودش در مي آورد، وقتي با كسي غدا مي خورد كه مي دانست غذاي...