از سرما مثل بيد داشت ميلرزيد. شده بود موش آب كشيده. داشتيم ميپرسيديم كه: «خوب، حالا كجا رفتي، چه كسي را ديدي؟» و او تندتند ميگفت: يك گربه ديدم. يك گربه. و بچهها با تعجب: «گربه؟ خوب كه چي؟»
پوتينهايش را به هر سرعتي بود در آورد و آمد به سمت والر: «گربهي عراقي.» تعجب ما بيشتر شد كه: «معلوم چي...