شبی که خانمش را از اصفهان آورده بود،بالاخره تازه عقد شده بودند.من وباباش توی اتاق پای بخاری نشسته بودیم که دیدیم زار زار گریه میکند ، باباش بلند شد و اتاق را نگاه کرد و به من گفت: امشب شب زفاف نیست.
حاجی رختخواب را جمع کرده بود و گذاشته بود کنار،سجاده اش پهن بودو با خدای خودش راز و نیاز می...