شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی...
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست..........
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست........
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم.............
تنهایی را دوست دارم زیرا..................
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظارکشیدنم را پنهان خواهم کرد............