آه..........
باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود وتمنای دو دوست
آزمون بود وتماشای دوعشق
در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت زجانبازی فرهاد" افسوس"
نه توان گفت زبیدردی شیرین "فریاد "
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز ازخویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
برنیاید دگر آواز ازمن
"ماهم این رسم کهن رابسپاریم به یاد"
هرچه میل دل دوست بپذیریم به جان
هرچه جزمیل دل دوست بسپاریم به یاد