"وقتی چیزی مرا رنج می داد، در موردِ آن با هیچ کس حرفی نمی زدم.
خودم در موردش فکر می کردم،به نتیجه می رسیدم و به تنهایی عمل می کردم.
نه اینکه واقعا احساسِ تنهایی بکنم،فکر می کردم که انسان ها،
در آخر، باید خودشان، خودشان را نجات دهند."
هاروکی موراکامی/ کتاب کافکا در کرانه:smile::gol:
پاییز...
مرا به سحال سرود غروب ویران کرد
پرنده ای
که از آونگ نرم ساقه گسیخت
اجاق قافله با دشت سایه بازی کرد
زمین در انحنای افق پر زد و به دریا ریخت
پرندگان شبند اختران بی آواز
فراز آمده با خوشه های خرمن روز
نسیم های غروب آهوان دربدرند
که می دوند به سرچشمه های روشن روز
منوچهر آتشی /...
نوشتم اول خط بسمه تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر
فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد
که بندۀ تو نخواهد گذاشت هرجا سر
قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»
که پر شده است جهان از حسین سرتاسر
نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن
به آسمان بنگر! ما رایت الا سر
سری که گفت من از اشتیاق لبریزم
به...
دوستت می دارم ...
دوستت می دارم !
تو به زندگی می مانی!
به نوشیدن جرعه ای آب در فاصله ی دو رویا !
به بوئیدن عطر یکی نامه پیش از گشودنش!
به سلام هر سپیده دم !
به فرو نشاندن عطش اطلسی ها !
به زنگ بی هنگام تلفن ،
با خبری گوار یا ناگوار !
یغما گلرویی :gol::gol:
صبح...
صبح...
صبح...
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است دگر صبح است ... دگر از سوز و سرمای شب تاریک، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه، از زبان مادر شب ها نمی ترسد
دگر شمع...
تلخ ماندم، تلخ... تلخ ماندم، تلخ مثل زهری که چکیده از شب ظلمانی شهر مثل اندوه تو، مثل گل سرخ که به دست طوفان پرپر شد... تلخ ماندم، تلخ
مثل عصری غمگین که ترا بر حاشیه اش
پیدا کردم و زمین را - توپ گردان پرت کردم به دل ظلمت... تلخ ماندم، تلخ...
تورفتی ...
تورفتی ...
تو رفتی شهر در تو سوخت
باغ در تو سوخت
اما دو دست جوانت
بشارت فردا،
هر سال سبز می شود
و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک
گل می دهد
گلی به سرخی خون...
<<خسرو گلسرخی>>